فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و یکم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و یکم - الف

ویرایش: 1396/1/25
نویسنده: chaampol
🔻با شنیدن صداى امیر على بر مى گردد و به صورت مغموم و در هم رفته ی او نگاه مى کند.... خوب
میداند که دیروز تند رفته و در حقش بى انصافى کرده .... بعلاوه امشب براى او هم شب مهمى
ست و حق دارد خوشحال باشد.
سرش را به نشانه موافقت تکان مى دهد.
شکوه نهال را صدا می زند و بلافاصله به آشپز خانه مى رود .
***
نامدار مى پرسد کجا مى تواند سیگار بکشد .. امیررضا به سمت تراس راهنماییش مى کند.
خیره به آسمان سرگرم تماشاست .....غوطه ور در افکارش ....احساس مى کند هم خوشحال
است و هم نیست.... حال غریبى دارد ....به طور عمدى و آشکار ،هانیه و وجودش را نادیده گرفته.
البته حال و هوا و فضاى چیره بر جمع هم باعث شده کسى متوجه این سردى و بى اعتنایى نشود.
کلافه آهى مى کشد ... نگاهش مى افتد به پسرش که زیر درخت بید مجنون با نازنین خلوت کرده
..
دیدن این صحنه، باز شورى در دلش مى اندازد.
|خوشبخت مى شدند؟؟؟|
سر به آسمان بلند مى کند و از ته دل ،با خلوص تمام یک دل شکسته از خدا مى خواهد این
احساس را براى همیشه در قلب هاشان زنده نگهدارد.
حضور ارام و ساکت امیرعلى را در کنارش حس مى کند ... متوجه حرکت دستهاش و تکه کاغذى
که در برابرش قرار مى دهد مى شود.
-این متعلق به شماست.
بى اعتنا سیگارى روشن مى کند ... مقدارى از دود آن را مى بلعد و ما بقیش را همراه با نفس
داغش بیرون مى دهد.
-رسید واریز پولتونه ،گفتم شاید دونستن اینکه در چه راهى و به چه هدفى خرج شده ،کمکى کنه.
بى خیال پک محکمى به سیگارش مى زند.
وشه ی برگه رسید را باز مى کند و مى خواند |بیمارستان سامان ...اهدایى به جانبازان شیمیایى |
نام اهدا کننده |نامدار راد |ذکر شده .
غرورش اجازه نمى دهد که بهت و ناباوریش را به نمایش بگذارد .
امیر على با همان صداى آرامش شرمزده مى پرسد :
- مى دونستید؟!
وقتى سکوتش را مى بیند ادامه مى دهد:
-پس چرا ..؟
البته که نمى دانسته .....علم غیب که نداشته ...بعلاوه فرصتى هم براى دانستن نداشته .....از
فرودگاه یکراست به زندان منتقلش کرده بودند. هر چه می داند، اطلاعات کاملی ست که وحید با
زرنگی براش جمع کرده. نیم نگاهى از زیر چشم به او مى کند و همراه با فرستادن دود سیگار به
آسمان مى گوید:
- هدف ،وسیله رو توجیه نمى کنه آقای دکتر!
متوجه نا آرامى و کشمکش درونى او هست،منتظر مى ماند تا لب باز کند
-امیدوارم انقدر منو پست ندونید که فکر کنید ،پشیزى براى این جور درامد ها ارزش قائلم
.....این، یک پنجم مبلغى بود که براى شما تعیین شده بود ،تنها کارى که من کردم این بود که از
نفوذ چند نفرى که مى شناختم و هنوز حرفم پیششون ارزش داشت استفاده کردم و ازش در جایى
استفاده کردم که حداقل مفید واقع بشه.
غمى در صدایش مى نشیند
-تو دوره زمونه اى که که اگر به دوچرخه کسى خراش بیفته، ....خسارتش رو مطابق قانون مى گیره،
آدمهایى روى تخت اون بیمارستان، نفس مى کشن .. که خسارات فوق سنگینشون در هیچ کجا
جبران نشد
از طرف دیگه براى نسل امروز ،آرمان ...شهادت... و از خود گذشتگى فاقد مفهوم شده ....این واژه
ها حالشون رو بهم مى زنه.
آهى مى کشد.
- اینها براى اون کسى که سالهاست روى تخت بیمارستان زجر مى کشه ....از هر شیمیایى
کشنده تره.
نامدار ،باقیمانده سیگارش را بر لبه تراس خاموش مى کند ....
- کى مقصره ؟؟؟ شما که درخواست هاتون رو جدى نگرفتید....یا اونها که نیاز هاى شما رو شوخى
گرفتن.....یا نسل امروز ؟!
مدتى در سکوت هر کدام به فکر فرو مى روند.
ناگهان امیر على به یاد مى آورد براى عنوان کردن مساله نازنین آنجاست.
-دفعه قبل هم که اومدم دفترتون ،قصد داشتم در مورد موضوع مهمى که مربوط به نازنینه با شما
صحبت کنم...
اجازه تمام کردن جمله اش را به او نمى دهد.
-در اون مورد، هر چى که لازم باش و ضرورى، هم من و هم پسرم می دونیم و اهمیتى هم برامون
نداره.
چرخى به سمتش مى زند و مستقیم در چشمانش نگاه مى کند. مى داند تا چه حد نگران است.
سعى مى کند لحن اطمینان بخشى به صداش بدهد.
- باز هم مى گم؛ در صورتیکه نازنین قابل بدونه و عروس خانواده ی ما بشه ....جایگاه و احترامش
کمتر از امیرعلیم نیست.
هنوز متعجب از برخورد نامدار .... بى حواس مى گوید:
-هیچ چیز از چشمهاى شما پنهان نمى مونه ،درست مى گم ؟
ناگهان نگاه نامدار خاموش مى شود ،یادآورى عشق پنهانى همسرش به شبحى نامرئى .......طعم
دهانش را تلخ کرده ،پوزخندى مى زند
ا همه خویشتن داریش از پا افتاده .......باید برود .... پشت مى کند و با گامهایى سنگین به سمت
حیاط قدم بر مى دارد.
با نگاه به صورت ساکت و کنترل شده ی نامدار، تا ته نگاهش را خوانده .......مى خواهد توضیح
بدهد.....اشتباه فهمیده....به این فکر مى افتد که در پس آن چهره ی سرد و سخت و آرام....... چه
طوفانى از احساسات بر پاست که او نا خواسته مسبب آن شده.
کالمى براى
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و یکم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى