فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و یکم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و یکم - ب

ویرایش: 1396/1/25
نویسنده: chaampol
نشان دادن عمق تاسفش پیدا نمى کند ....لرزشى در صدایش است.
- آقاى راد ......حلالم کنید...
میان پله ها ،مکثى مى کند... با لبخند تلخى بر روى لب ،زمزمه مى کند:
- من از بیگانگان هرگز ننالم ...که با من هر چه کرد آن آشنا کرد.
رامسر / پاییز 1361
وقتی گفت |تصمیم دارم ازدواج کنم|، نگاه خاکستری مادرش برق شادی گرفت و چشمهای
جدی پدرش، رنگ ناباوری.
مثلث سه نفره شان، سه حس متفاوت داشت.
آذر اعتقاد و علاقه ای به ازدواج سنتی و خواستگاری رفتن، بدون اینکه پسرش دختری را دیده و
پسندیده باشد، نداشت. دخترهایی که پیشنهاد می داد، همه از بستگان و دوستان بودند که یا از
بچگی با نامدار بزرگ شده بودند، یا سالها بود همدیگر را می شناختند. از وقتی هم خانواده ی رفیع
خان به امریکا رفتند، دخترشان سمیرا، شده بود عروس رویاهای آذر.
داریوش هم اصولا حرفی از ازدواج نامدار نمی زد. می دانست تجارت و توسعه ی شرکتش در
شرق امریکا، وابستگیِ تنگاتنگی با حضور نامدار دارد. نریمان فقط بیست و دو سالش بود. و انقدر
بچه هاش را می شناخت که بداند آبی از نریمان، برای |کمپانیِ راد| گرم نمی شود. فکر می کرد
نامدار برای ازدواج، فرصت زیادی دارد ولی شرکت، با کمی بی توجهی، به مشکل بر می خورد. و
ازدواج، یعنی عشق و عاشقی، جذابیت های زندگی زناشویی و حواس پرتی در کار!
خودخواهی نمی دانست اگر پسرش به خاطر تجارتشان، چند سالی دیرتر ازدواج کند. خوشحال
هم بود که نامدار به تشکیل خانواده فکر نمی کند.
چه تصمیم خوبی گرفتی!
داریوش پشت بند آذر گفت: یه دفعه چی شد به فکر ازدواج افتادی؟!
کوتاه ولی مصمم جواب داد: عاشق شدم!
- عاشق شدی؟!
- ک ی؟!
- عاشقِ کی؟!
نشسته بودند در ایوان مسقفِ ویالی شاهین. باران، نم نم می بارید.
به کوههای جنگلیِ پشت سر پدر و مادرش نگاه کرد و مه رقیق لابه لای درختهای سبز... سبز...
درست رنگ چشمهای هانیه!
لبخند زد و به صورتهای منتظر روبه روش چشم دوخت.
- هانیه.
آذر اخم کرد و داریوش با چشمهای جمع شده، سوالی تکرار کرد: هانیه؟!
آرام سر تکان داد.
- برادرزاده ی آقا ناصر، مباشر عمو رفیع.
آذر خودش را جلو کشید.
- همون دختر چادریه؟!!
ابروهای نامدار بالا رفت.
- طوری میگید |چادریه| انگار جزام داره!
صورت داریوش جدی تر شد.
- تا جایی که یادم میاد، هم سن کتی بود... ببینم؟! سرت به جایی نخورده؟! می خوای با یکی چند
سال از خودت کوچیکتر ازدواج کنی؟
ذر لب ورچید.
- اونم با اون وضعیتِ سر و ریختِ خودش و خانواده ش؟!... نامی! اصلا شوخی بامزه ای نبود...
نامدار هم جدی بود ولی آرام.
- تا اینجا نیومدم که شوخی کنم... میدونم سنش کمه... همش هیجده سالشه. چند سال ازم
کوچیکتره... می دونم ظاهرش رو نمی پسندین... ولی گفتم که! عاشقش شدم... یک ماهه دارم
بهش فکر می کنم.
یک ابروی داریوش بالا رفت.
- اصلا توی اون یکی دو روز، چند بار دیدیش که عاشقش بشی؟!
آذر دست به سینه، به پشتی راحتی تکیه داد.
- من که همیشه میگم! اینا ظاهرشون مذهبی و پوشیده س ولی زیر این چادر، گرگن... ببین همین
بچه ی هیجده ساله چطور با چشم و ابرو دلبری کرده که پسرِ من، بعد از دیدن اون همه دختر
رنگ و وارنگ توی امریکا، حالا به صرافت عاشقی و ازدواج افتاده.
نامدار لحظه ای پلکهاش را روی هم فشرد و اعتراض کرد: مامان!
اینطور حرف زدن و قضاوت درباره ی دختری که بیشتر از چند ثانیه، نگاهِ رمیده اش را به
چشمهای نامدار ندوخته بود و شرم حرکاتش، برای او، هم طراز فرشته ها بود، آزارش میداد.
آذر از کوره در رفت.
- مامان چی؟! نامی! یه نگاه به خودت و خانواده ت بنداز! اون خانواده ی اُمُل و بی فرهنگ کجا و ما
کجا؟! من اصلا کاری به سن و سالش ندارم... ولی به هیچ وجه اجازه نمیدم به خاطر یه احساس
زودگذر، هم خودت رو بدبخت کنی، هم آبروی خانوادگیمونو به بازی بگیری... تو پسر بزرگ مایی...
برات آرزوها داریم.
داریوش سعی کرد نرم تر از همسرش حرف بزند. جدی ولی نرم!
- پسرم! تو با اون دختر تفاوت داری... فرهنگ ما و اونا با هم تفاوت داره... تو هر وقت اراده کنی،
پاسپورت امریکائیتو برمیداری، سوار طیاره میشی میری هر جا دلت خواست... ناصر تازه از صدقه
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و یکم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى