فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و دوم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و دوم - ب

ویرایش: 1396/1/25
نویسنده: chaampol
وقت اهل کوتاه اومدن نبودم... سر سختیِ تو و شرایطی که داریم
باعث شد برای اولین بار، تن به کاری بدم که عاقلانه نمی دونم... فقط... امیدوارم از تصمیمت
پشیمون نشی...
دلش دیوانه که بود، بی قرارتر شد. مگر میشد از داشتنِ آن فرشته ی چشم سبز پشیمان شود؟!
- مسئولیتت سنگینه نامدار... باید اختلافها رو به حداقل برسونی... برقرار کردن تعادل بین خونواده
ت و ... اونا... به عهده ی خودته... بازم خوبه این دختره سنش کمه... می تونی جوری که می خوای و در شان ماست، تربیتش کنی... از همین اول بهش بفهمون عروس خاندان راد بودن، لیاقت و
زحمت می خواد... که خدا کنه از پسش بر بیاد.
نامدار خواست بگوید |بذارید بله رو بگه، بعد به این حرفها برسیم| ولی فقط لبخند زد و سر تکان
داد.
***
تهران/ پاییز 1391
به اصرار امیرعلی که تمام شب گذشته را نگرانش بوده اند، همراهشان به خانه برگشته.
در ماشین، هر سه ساکت بوده اند.
امیرعلی غرق در خوشی و سبکی از نتیجه ی خواستگاری؛ نامدار در سکوتی که سنگینی اش،
گردنش را خم کرده. و هانیه، پر از اضطراب و همچنان گیج و سر در گم از عکس العمل های موجه
نامدار و حالا، سکوتِ تمام نشدنی اش.
جواب نهایی را به سه ماه آینده موکول کرده اند و در طول این مدت، ارتباط تلفنی امیرعلی با نازنین، برای شناخت بیشتر و تصمیم گیری راحت تر.
ولی همه تقریبا مطمئن هستند سه ماه بعد، همانطور که مهربان پیشنهاد کرده، پیش خواهد آمد: |
ایشالا اگه قسمت بود و نظر بچه ها همینطور مثبت بود، بهار، نامزدی می گیریم و برای اطمینان
خاطرشون، عقد می کنن... تا خدا بخواد و کم کم آماده ی عروسی هم بشیم.|
امیرعلی قبل از رفتن به اتاقش، سنگینیِ یک تشکر صمیمانه ی دیگر را روی دوشش احساس می کند.
سراغ نامدار می رود که از فریزر چند قطعه یخ در لیوان انداخته و کنار کانترِ بار، بی حواس روی
بطری ها را می خواند.
- بابا...
چقدر این |بابا| گفتنها، هم به زبان آوردنش، هم شنیدنش غریب است!
نامدار پشت به امیرعلی، بغضش را پس می زند. نمی خواهد هیچ کس حتا پسرش، از مشکلِ او و
هانیه مطلع شوند.
بدون اینکه برگردد، می پرسد: برات بریزم؟
بدش نمی آید. طرف دیگر کانتر می رود.
- واین لطفا...
نامدار، لیوانش را تا کمر از اسکاچ پر می کند و یک گیلاس شراب جلوی امیرعلی می گذارد.
جدی ست؛ مثل همیشه.
لیوانش را که بلند می کند، امیرعلی می گوید: امشب همه رو با کارتون و حرفهاتون سورپرایز
کردین... راستش فکر می کردم نمی خواید بیاید ولی وقتی با گلها و هدیه ها اومدید...
خیره به قطعات یخ، لیوان را کمی می گرداند. جیرینگ جیرینگِ یخ با صدای آرامش قاطی می شود.
- هم تو لایقش هستی، هم نازنین...
سر بلند می کند.
- قبلا انقدر اهل تعارف نبودی!
لبخند امیرعلی، مثل تمام شب عمیق است.
- ممنونم بابا...
سیبک گلوش بالا و پایین می رود. بدون لبخند، آرام پلک می زند و تندیِ اسکاچ، بغض را می شوید.
.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و دوم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى