فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و سوم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و سوم - الف

ویرایش: 1396/1/25
نویسنده: chaampol
🔻امیرعلی، گیلاس خالی را روی کانتر می گذارد و شب به خیر می گوید.
روی ته مانده ی لیوان، دوباره از بطری می ریزد و بلند می شود.
چراغها را خاموش می کند و به اتاقش می رود. هوای خانه سنگین است.
لیوان را روی پاتختی می گذارد و سیگاری آتش می زند.
هانیه لباس عوض کرده، آرایشش را پاک کرده، مسواک زده و منتظر شده نامدار به اتاقش برود.
مردد پشت در بسته مکث می کند. می خواهد حرف بزند. نمی داند چه حرفی. فقط می داند می
خواهد و باید توضیح بدهد. توضیحی سی ساله... نه به خاطر خودش... به خاطر روشن شدنِ
نامدار... برای تبرئه ی امیرعلی از بار سنگین تهمتی به بزرگی خیانت.
چند ضربه به در می زند.
صدایی نمی شنود. دستگیره را آرام پایین می کشد و در را باز می کند.
نامدار لبه ی تخت نشسته، پشت به در.
- نامدار...
چه خوب که پشتش به هانیه است! پک محکمی به سیگار می زند و جرعه ای می نوشد.
هانیه قدمی جلو می رود.
- نامدار... باید باهات حرف بزنم...
این جمله هم تکراری ست!... مثل همه ی لحظه های آن شب که تکرار زندگی را دیده. لیوان را
میان انگشتها فشار می دهد. تا به حال اینطور نبوده... انگار همه ی خشم دنیا، درونش به جوش
آمده... خشمی که در مقابل هانیه، همیشه آتشفشانی خاموش بوده.
نشانی از نامدارِ همه ی عمرش، در خود نمی یابد. بغض... خشم... پوچی...
این خودِ نشسته که سیگار می کشد و اسکاچ می نوشد، نامدارِ همیشه نیست.
مگر زنی که پشت سرش ایستاده، هانیه ی همه ی آن سی سال است؟!
پکی دیگر به سیگار...
هانیه، همان هانیه ی این سالهاست... که سکوت کرد... که مردش را ندید... که فریب داد... که نامدارِ زیرک و هوشیار، فریبش را خورد.
صداش از خشم، از بغض گرفته ولی سعی می کند لحنش مثل همیشه، قاطع و محکم باشد.
- می خوام استراحت کنم.
- باید حرف بزنیم... درباره ی اتفاقات اخیر و همه ی این...
بی حوصله، کلامش را قطع می کند.
- حرفی نیست... لطفا تنهام بذار.
هانیه به هیکل بی حرکت او و دود سیگار خیره مانده.
- ولی تو داری اشتباه قضاوت می کنی...
آخ... کاش اشتباه فهمیده بود... کاش اشتباه قضاوت می کرد.
- نامدار... تو بد برداشت کردی... همه ی این سالها، آقای صداقت بی خبر از من و زندگیم بوده...
حتا همون وقت هم که هنوز گم نشده بود، کوچکترین حرکتی خلاف اخلاق نکرد...
نفسش فرو می رود ولی بالا نمی آید. می ماند توی سینه. قلبش درد دارد. آتشفشان، فاصله ای تا
فوران و نابود کردن ندارد.
حتی حالا هم که آمده توضیح بدهد، فقط برای رفع اتهام از آن مرد است! آمده لکه ی اتهام را از
دامنِ معصومیت و وجهه ی آن مرد پاک کند؛ نه خودش... نه نامدار...
هنوز هم آن مرد، آن شبحِ سی ساله، آن اسم، نشسته در مرکز قلب و فکر این زن...
همه ی باقی مانده ی لیوان را سر می کشد بلکه آبی شود روی آتش سینه اش.
با یک حرکت سریع، برمی گردد سمت هانیه.
چشمهاش به خون نشسته.
هانیه می ترسد؛ ساکت می شود.
این نگاه، این حالت را هیچ وقت در نامدار ندیده.
از میانِ دندانهای روی هم فشرده، می غرد: می ری بیرون یا من از این خونه برم؟
قدمی عقب می رود.
نامدار لیوان را روی پاتختی می کوبد. دست می برد گره ی کراوات را شل می کند. سینه اش
سنگینی می کند. خودش را به پنجره می رساند. سرما به صورتش می خورد. پشت هم نفس
عمیق می کشد... کمی آرامش می نشیند در جانش.
- می خواستم تا اینجاییم، مسئله حل بشه...
ندیده و نشنیده می گیردش.
پنجره را می بندد و کنار تخت برمی گردد. کفشهاش را با لختی درمی آورد و گوشه ی تخت می
نشیند. گره ی کراوات را تا روی سینه پایین می کشد و دو دکمه ی بالای پیراهنش را باز می کند.
دراز می کشد و ساعدش را روی چشمها می گذارد.
صداش سرد است؛ یخ بسته. بر خالف درونش که نمی داند دقیقا از چه، ولی می سوزد.
- من به خاطر کار و زندگیم، امیرعلی هم به خاطر مشکلش مجبور به رفتنیم... اما اجباری برای
اومدن تو نیست... از قضا اینجا خوشحال تر و راضی تر هم هستی...
هانیه خشکش می زند.
این نامدار، نامدار همیشه نیست که برای چند روز سفر و دور شدن از هانیه، با سختگیری برخورد
می کرد. این مرد خشمگین با نامدار خونسرد همیشگی یکی نیست.
همه ی ترس و نگرانیِ چند روزه اش، با برخورد امشب نامدار محو شده.
دیگر وحشت به هم خوردن زندگی پسرش، به خاطر اشتباه او، گریبانش را نگرفته... می ترسید
نامدار با فهمیدنِ گذشته، آینده ی امیرعلی را خراب کند که نکرد... که آبروداری کرد... که برخلاف
انتظارش، حساب نازنین را از پدرش جدا کرد.
حالا شاید اصلا بهتر باشد دور شوند... بروند بدون هانیه... بماند بی دغدغه ی شمردنِ روزهایی
که نامدار مجوز برایشان صادر کرده یا نه؛ آزادانه و مستقل.
دور از امیرعلی و نزدیک به امیرعلی.
در را باز می کند.
صدای سرد نامدار را می شنود.
- چراغم خاموش کن!
***
دو هفته است تنهاست.
به امیرعلی گفته بود |فع
.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و سوم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى