فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و سوم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و سوم - ب

ویرایش: 1396/1/25
نویسنده: chaampol
لا می مونم... شاید یک ماه دیگه، شایدم تا عید که تو دوباره برگردی.|
امیرعلی مبهوت مانده بود. تعجب کرده بود. همان وقت که شام سبک اول شب را خورده بودند تا
یکی دو ساعت بعد، به فرودگاه بروند.
امیرعلی منتظر عکس العمل نامدار شده بود.
سکوت و بی تفاوتی نامدار، به تعجبش افزوده بود.
پرسیده بود: تنها؟!
لبخند زورکی زده بود.
- یک ماهه اینجام... عادت کردم به همه چیز... راحتم مامانم.
سعی کرده بود به نامدار که پوزخند زنان کنار پنجره می رفت، توجه نکند.
امیرعلی از نامدار پرسیده بود: از نظر شما اشکالی نداره؟!
نامدار بی آنکه به هانیه توجه کند، خونسرد جواب داده بود: نه... اینجا راحته که می خواد بمونه.
بعد کج لبخند زده بود.
- می خواد مراقب باشه تا برگشتنت، نازنین خانومتو به کس دیگه ندن!
هانیه فکر کرده بود |این یعنی نیا؟ یعنی بمون همینجا تا بهار؟... یعنی طعنه که حواست پیش
خانواده ی نازنینه؟|
دو هفته است رفته اند
قط امیرعلی مرتب زنگ می زند. نامدار، همان تماس های کوتاه و بی حسِ گذشته را هم ندارد.
بعد از سالها، اولین سال است که از سرما و برف زمستانِ نیویورک و شور و هیجانِ کریسمس و
سال نو دور مانده.
در طول دو هفته، فقط دو بار به خانه ی ایران خانوم سر زده.
اولین بار، دو روز بعد از رفتن امیرعلی و نامدار، که فقط ایران خانوم و شکوه و نازنین در خانه بوده
اند؛ و دومین بار، پنجمین روز تنهایی اش.
که به اصرار ایران خانوم، شام مانده.
همه مثل همیشه، پر محبت و گرم بوده اند الی امیرعلی.
نه اینکه رفتار بدی داشته باشد... نه... سنگین برخورد می کرد و حالا سرسنگین شده بود؛ سنگین
و سرسنگین! بدون حتا یک نگاه، حتا یک کلام، غیر از سلام و خداحافظ.
خجالت کشیده... حرص خورده از حرفهای نامدار، از قضاوت اشتباهش که باعث دلخوری و
ناراحتی امیرعلی شده... شرمنده شده؛ خودخوری کرده و پاش برای دوباره به آن خانه رفتن،
سست شده.
***
تهران / پاییز 1361
ناصر تلفن را که قطع کرد، همچنان مبهوت به صورتهای کنجکاو بقیه نگاه انداخت.
فهمیده بودند اتفاق عجیبی افتاده ولی نمی دانستند رفیع خان چه خبری داده که ناصر را اینطور
مات کرده.
همدم گفت: غذات یخ کرد.
ناصر به بشقاب نیم خورده اش نگاه کرد.
- سیر شدم.
فقط لیوان آبش را برداشت و سر کشید.
رفیع خان بود؟!
سر تکان داد.
- چی گفت؟! چرا ماتت برده؟!
نگاه ناصر روی هانیه ماند و لبهاش آرام به لبخند باز شد.
- فردا عصر میان خواستگاری.
اخم هانیه در هم رفت و سیما پرسید: رفیع خان؟! واسه کی؟!
- پسر بزرگ داریوش خان.
سیما و همدم، گیج به هم نگاه کردند. و هانیه یاد نگاه سنگین نامدار افتاد.
همه ساکت شدند. انگار هر کس داشت از یک زاویه به ماجرا فکر می کرد.
ناصر به حرف آمد. سرحال گفت: هانیه! پاشو یه قلم کاغذ بیار، ببینیم واسه فردا چی لازمه،
بنویسی صبح برم بخرم.
هانیه، ناراضی به سرخوشیِ عموش نگاه کرد. ناصر چشمهاش برق زد.
- پاشو... پاشو که خدا خیلی دوستت داره!
با عموش راحت نبود. باید با مادرش صحبت می کرد. کاش سیما می دانست امیرعلی را دوست
دارد.
نفس بلندی کشید و به اتاق رفت.
لیست بلند بالای خرید که تمام شد، تا وقت خواب، همدم و سیما دوباره خاطرات سفر یک هفته
ای و رفتار و برخوردهای خانواده ی راد را برای هم تکرار می کردند.
در اتاق، توی رختخواب منتظر آمدن مادرش بود.
بالاخره سیما، خسته وارد اتاق شد. چادرش را برداشت، روی صندلی انداخت. با دست، پهلوهاش
را ماساژ داد، قرصی خورد و همانطور که دعای قبل از خوابش را زیر لب زمزمه می کرد، زیر پتو
خزید.
.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و سوم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى