فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و چهارم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و چهارم - الف

ویرایش: 1396/1/25
نویسنده: chaampol
🔻مامان؟
ترسید.
- بیداری؟!
- اوهوم!
سیما خمیازه ای کشید.
- بخواب! صبح باید همه جای خونه رو تمیز کنیم. یه عالم کار داریم.
در تاریکی به مادرش نگاه کرد.
- من نمی خوام زنِ این یارو بشم.
سیما خواب آلود گفت: تا قسمت چی باشه.
و پشتش را با ناله ای خفیف به هانیه کرد.
آهی کشید و دست برد زیر بالش، تسبیح را بیرون کشید.
|کاش ایران خانوم اینجا بود.|
***
تا عصر، یا کمک همدم و سیما، خانه را سابید، یا میوه ها و شیرینی های آنچنانیِ خرید عمو ناصر
را چید.
یکی یکی حمام رفتند و بهترین لباسهایشان را پوشیدند.
خانه از تمیزی برق می زد. راه پله، نشیمن، پذیرایی، حتا سیما اصرار کرد اتاقشان را هم جارو و
گردگیری کند.
بیکار که شد، نشست کنج اتاق.
این پسر یکدفعه از کجا پیداش شده بود؟! قحطیِ دختر بود می خواست با او ازدواج کند؟! مگر
نگفت ده سال است امریکا زندگی می کند؟ خب همانجا زن می گرفت. قضیه خیلی بودار بود. پس
چرا نه عمو ناصر، نه مادرش فکر نمی کردند؟
سیما در اتاق را باز کرد.
- تو که هنوز حاضر نشدی؟!
رفت سراغ کمد. لباسی که عید براش دوخته بود را در آورد با چادر نازک شیری رنگ و روسری
مورد علاقه ی هانیه را؛ همان که ایران خانوم از مشهد آورده بود.
- پاشو قربون دختر خوشگلم برم... اینا رو بپوش... اینم... چادر عروسی خودمه... سرت بنداز؛
ایشالا شگون داشته باشه برات.
به صورت گل انداخته ی مادرش نگاه انداخت. خیلی وقت بود سیما رنگ پریده و بیمار بود.
- مامان! اینا رو که شمال دیدیم... سر و وضعشون یادت رفته؟! کلفت نوکر دارن.
بعد دست گذاشت روی نقطه ضعف سیما.
- مادره یادته؟! یه روسری هم سرش نمی کرد.
- تو به مادره چیکار داری؟! اون خودش باید جواب کارا و اعمالشو بده...
از سیما بعید بود!
نالید: مامان! اینا وصله ی ما نیستن... خواستگار من، یحیی لق لقو بود که توی سه تا اتاق زندگی
می کردن...
سیما ابرو بالا انداخت.
- اون جور نشد چون قرار بود این یکی پا پیش بذاره... ماشالا چی کم داری که هی خودتو دست
پایین می گیری؟!
با حرص گفت: خودمو دست پایین نمی گیرم... ولی نمی خوام برم توی خانواده ای که انقدرازمون
سرترن... اینا اصلا ایران زندگی نمی کنن... می خوای منو بردارن ببرن غربت؟!
سیما خودش را جلو کشید.
- هانیه... مادر... خدا سایه ی عموتو رو سرمون حفظ کنه... ولی من که بمیرم، دستم از گور بیرون
می مونه... اگه زن یکی بشی که سرش به تنش می ارزه، خیالم ازت راحت میشه.
با بغض گفت: حالا مگه آدم قحطه برم زن این بشم؟! مگه من چند سالمه؟!
- شانس یه بار سراغ آدم میاد.
بغضش را با زحمت پس زد.
- صبر می کنم... شاید دوباره یه شانس دیگه سراغم اومد بهتر از این... که حداقل شبیه خودمون
باشه...
سیما لحظه ای خیره شد به چشمهای او. نفسش شبیه آه بود؛ نگاهش شکافنده و سکوتش بودار.
- تو منتظری امیرعلی برگرده؟!
احساس کرد در لحظه گر گرفت. پس مادرش هم فهمیده بود. ک ی؟! چطور؟! ایران خانوم چیزی
گفته بود؟!
- اگه از چشمات دردتو نفهمم که مادرت نیستم... فکر کردی تا بود، سرخ و سفید شدنتو ندیدم؟
وقتی هم رفت، نفهمیدم ذره ذره آب میشی؟!
دلش خواست آب شود و به زمین فرو برود.
سیما دست انداخت زیر چانه اش، سرش را بالا گرفت.
- هانیه... عاشقی جرم نیست... کار دله... اونم امیرعلی که یه دونه بود... ولی مادر... امیرعلی دلش
جای دیگه بود... رفت دنبال دلش... راهی رو رفت که برگشت نداره.
دست کشید به موهای دخترش.
- این جنگ لعنتی معلوم نیست ک ی تموم بشه... معلوم نیست مثل هزارون نفر دیگه، چه بلایی
سرش اومده... حالا اگه زنده بود، یا برمی گشت یا یه کاغذ ازش می رسید... تا کی می خوای
بشینی با یادش دلتو خون کنی؟ هنوز خیلی راه داری... همش هیجده سالته... مردم شوهرشون
رفته جبهه شهید شده، دوباره رفتن شوهر کردن.
با سر انگشت، اشکهای او را پاک کرد.
- گریه نکن مادر... چشمات سرخ میشن زشته جلوی اینا...
موهاش را عقب زد.
به همین وقت عزیز، همش دعا می کنم خدا یه بخت خوب نصیبت کنه. می خوام خوشبختیتو
ببینم... می خوام بچه هاتو ببینم... من که شانس نیاوردم از این زندگی...فقط برام غم و مصیبت
داشت... اما آرزومه عاقبت به خیریِ تو رو ببینم... بعدِ نماز صبح، استخاره کردم؛ خوب اومد... به
خاطر من، ببین اگه خوبه، رضایت بده... من که یه عمر دربه دری کشیدم، اگه بخوان با خودشون
ببرنت، منم عقبت میام... یه اتاق می خوام واسه زندگی. چه اینجا، چه اون سر دنیا... مگه مادرت
مرده اینطوری اشک می ریزی؟!
هانیه هم دست کشید به صورت مادرش.
- خودتم گریه نکن!
سیما خواست حرف بزند که صدای زنگ در بلند شد.
به در اتاق نگاه کرد. صدای ناصر آمد.
- اومدن... بجنبین.
هول کرده گفت: پاشو... زود لباساتو عوض کن، یه آب بزن به صورتت... عموت که صدات کرد،
چایی بریز بیار. سینی رو آماده گذاشتم. چایی هم الان دم
.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و چهارم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى