فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و چهارم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و چهارم - ب

ویرایش: 1396/1/25
نویسنده: chaampol
کردم... دوباره گریه نکنی چشمات بدتر
میشه.
گفت و با عجله رفت.
صدای سلام و تعارف و خوش آمد گویی را شنید. تسبیح کبود را بالا برد؛ چشم بست. هنوز بغض
داشت.
|امیرعلی... به کی بگم دلم فقط جای توئه؟!|
تسبیح را بوسید و بلند شد.
سبد گل بزرگ با رزهای سفید و جعبه ی شیرینی روبان پیچ شده، هر سه نفرشان را شگفت زده
کرده بود.
سلیقه و سفارش خود نامدار بود. حبیب را فرستاده بود زعیم، سبد گل را تحویل بگیرد و بعد قنادی لادن.
آذر و داریوش، خشک و رسمی فقط سلام کردند و جواب خوش آمد گویی ها را در حد یکی دو کلمه دادند.
رفیع خان، گرمتر برخورد کرد و نامداربه محض ورود، دنبال یک جفت چشم زمردین گشت و
صاحبش که دو ماه بود شب و روزش را ازش گرفته بود.
نگاه آذر از در و دیوار و وسایل خانه، به صورت نامدار برگشت و انگار چیز تلخی را مزه می کند،
صورتش ناراضی تر شد.
تعارفهای مداوم ناصر که |بفرمائید بالا| و | خیلی خوش اومدید| و |صفا آوردید| و |منور کردید|
داد میزد هیجان زده شده.
سیما و همدم، یک نگاهشان به نامدار بود و یک نگاهشان به آذر که از بدو ورود، بی توجه به بقیه،
بدون آنکه پالتو و روسری اش را بردارد و حتا با کسی حرفی بزند، روی مبل، شق و رق نشسته
بود.
نامدار احساس می کرد جزء معدود دفعاتی ست که در عمرش معذب شده. چهره ی سرد پدر و
مادرش از یک طرف، نبودن و ندیدن هانیه هم از طرف دیگر؛ و مهم تر از همه، اولین بار بود
خواستگاری رفتن را تجربه می کرد.
در دل تاکید کرد |اولین و آخرین بار!| و با لبخند آرام و بی اراده، به در نگاه کرد.
|کجایی پس دختر؟!|
چند لحظه سکوت سنگینی همه ی اتاق را گرفت. دوباره ناصر بود که جو را عوض کرد.
- عجب هوای سردی شده! شمال هم سرد بود؟!
رفیع خان، سکوت داریوش را که دید، گفت: اونجام سرد شده.
باز چند لحظه سکوت. و دوباره ناصر به سبد گل اشاره کرد.
- چه گلای قشنگی! خیلی زحمت کشیدید!
نامدار لبخند زد ولی کسی جوابی نداد.
داریوش با انگشتِ شست و وسطی، روی دو تای افقی سبیلش کشید و به رفیع خان نگاه کرد.
رفیع خان آرام سر تکان داد و با لبخند از ناصر پرسید: عروس خانوم کجاس؟!
سوالش به کام نامدار شیرین آمد و به کام آذر، تلخ.
- الان میرسه خدمتتون!
و از همانجا بلند گفت: هانیه خانوم؟!
آذر با نارضایتی لبهاش را به هم فشرد و نامدار از سرش گذشت |هانیه... هانی... عسل!|
و شیرینیِ نام او، همه ی وجودش را پر کرد.
هانیه، سینی به دست، با چادر و سربه زیر وارد شد. آرام سلام کرد و با اشاره ی ناصر به طرف داریوش و آذر رفت، بعد رفیع خان.
از لحظه ی ورود، سنگینی نگاه خاکستری را حس کرد ولی بدون نگاه، سینی را جلوی مهمانها
گرفت. آذر با دقت به سرتا پای او نظر انداخت. ظریف بود و زیبا. ولی سمیرا نمیشد!
برگشت سمت نامدار. نگاه نامدار بعد از دو ماه، دلتنگ و مشتاق، پی چشمهای او بود.
زیرلب گفت: بفرمایید!
چشمهاش سر خورد روی سینی و یک فنجان برداشت.
دستش نلرزید؛ دلش دیوانه تر شد... لرزید.
آذر نامدار و حرکاتش را زیر نظر داشت. هر چه بیشتر فکر می کرد، کمتر می فهمید این دختر چه
داشته که نامدارِ سفت و سختش را از پا درآورده.
داریوش هم همه ی حواسش به نامدار بود و دل دل زدنِ چشمهاش.
دوباره با اشاره اش، رفیع خان به حرف آمد.
- توی سفر شمال که دو تا خانواده با هم آشنا شدید... اومدن ما هم معلومه دیگه... نامدار جان
پسندیده و انتخابشو کرده... فقط می مونه نظر شما...
ناصر لبخند پهنی زد.
.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و چهارم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى