فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواب گل سرخ - قسمت سی و ششم

خواب گل سرخ - قسمت سی و ششم

ویرایش: 1396/1/25
نویسنده: chaampol
سوت داور ؛ هنوز در گوشم بود...
دیگر نه مردم را می دیدم ؛ نه چیزی می شنیدم...
حتی رقیبم را نمی دیدم !

می دانستم که فرید ؛ مینا ، مریم و عسل را سوار موتورش کرده و پا به پای ما می آیند و مرا تشویق می کنند ؛...
تنها مشوقان من !

اما چیزی نمی شنیدم.

سوت داور کافی بود تا فقط صدای آژیر آمبولانس را بشنوم ؛...
برای بردن پدرم آمده بودند !
که روی زمین پشت بام افتاده بود و کف از دهانش می رفت !

همسایه ها می گفتند : نترسین ! حتما فشارش افتاده ؛...
اما سکته ی مغزی بود !

تا پول بیمارستان جور شود ؛ نصف مغز ؛ مرده بود...

سوت داور ؛ صدای آژیر ماشین پلیس بود ؛...
وقتی جسد نیمه جان برادرم را می بردند ؛ و سوال هایی که می پرسیدند !...
| چی شده ؟ چطور ضربه دیده ؟ کی توی خونه بوده ؟! |.....


|مادرتون ؛ باید با ما بیان خانم|!

گفتم : ایشون بیمارن ؛ تازه موقع حادثه ؛ خونه نبودن ؛ من بودم ؛ من میام !

و می رفتم....

انگار می خواستم پرواز کنم و می گریختم از این خاطرات تلخ...

سوت داور ؛صدای باز شدن در مطب دکتر بود...
|خانم متاسفانه مادرتون|...

اتاق ، ناگهان تاریک شد !...

|اوضاع مادرتون اصلا خوب نیست ؛ باید سریع عملش کنید !|

پرواز می کردم که خاطرات مرا نگیرند ؛...
مرا اسیر خود نکنند !...

اما قوی بودند ؛ قوی تر از حریفم...
پابه پای من می آمدند و من از دست آنها
می گریختم ،...
اگر مرا می گرفتند ؛ رهایم
نمی کردند !

سوت داور ؛ صدای باد در حصیرها بود ؛...
وقتی رئیسم ؛ به سمت من آمد !

دیر وقت بود ؛ اضافه کاری اجباری !...
هیچکس به جز من و او ؛ در اداره نبود ؛...
روی میز پریدم... کاتر را ؛ نزدیک گلویم گرفتم ؛...

گفتم : نزدیک شی ؛ می زنم !
گفت : احمق ؛ بیا پایین ! همسایه ها می بیننت !...

زنم می فهمه !
گفتم : تو اول برو بیرون !...

و دویدن ! یکنفس !...
با پای برهنه در کوچه های دربند...

حتی کیفم را جا گذاشته بودم ؛ کفشم یک
لنگه اش درآمده بود ؛ آن لنگه را هم انداختم که سریع تر بدوم ؛...

مثل سرای مردگان بود زیر برف !
حتی یک ماشین رد نمی شد ، تا مرا سوار کند ؛...

حتی یک آدم دزد !

کسی احتیاجی به یک دختر دونده ی پابرهنه زیر برف ها نداشت !

و صدای موتور رئیسم را ؛ از دور
می شنیدم !

برو مانا ! برو ! زود باش! در یک خانه را بزن مانا !...

این ساعت ؟!... باز نمی کنند !
مگر کسی دری ؛ روی دختری فراری باز می کند ؟

از دست درازی رئیسم به حرمتم فرار کرده بودم ؛ آنها که نمی دانستند !

و رفتم و رفتم .... تا به میدان رسیدم ؛ و دیگر ؛ صدای آن موتور کذایی را نشنیدم !..

سوت داور ؛ بردن هر روز پدر ؛ به فیزیوتراپی بود ؛...


از طبقه ی چهارم ؛ تا شاید ؛ بخشی از وجودش برگردد ؛...
چیزی به اسم پدر !
اما برنگشت...

سر نمی خوردم ؛ باد مرا می برد ؛ درختان ؛ هوا ؛ خدا ...

فقط صدای جیغ مینا را شنیدم :

| ازش جلو افتادی دختر ! آفرین... شیر مانا !|

و عقب را نگاه نکردم ؛...
هیچکس را نگاه نکردم ؛ و پرواز
می کردم !
تا خاطرات ؛ به من نرسند !

و محسن ؛ از خاطرات عقب مانده بود...



منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره خواب گل سرخ - قسمت سی و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، خواب گل سرخ ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و ششم