فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 283 الی 287

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 283 الی 287

ویرایش: 1396/2/3
نویسنده: chaampol

_کاتیا
تندی به عقب چرخیدم
با دیدن
شاهین برادرم با شوک و تعجب نگاهش کردم قدمی به طرفم اومدگفت:چطوری آبجی کوچیکه؟!
قدمی عقب رفتم پوزخندی روی لبم اومد
_هه آبجی تو مطمئنی من خواهرتم؟!
دستمو کشید که افتادم
تو بغلش دستشو دور کمرم حلقه کرد گفت:
_میدونم برات برادر نبودم
برادری نکردم اما خدا شاهده یه ساله دنبالتم
بغض کهنه ام شکست نالیدم:
نمیبخشمت شاهین تو نمیدونی این چند وقت چقدر سختی کشیدم صنا واااای صنای نازنینم مرد میفهمی مرد اما
شماها کجا بودین؟!کجا بودی وقتی زیر مشت و لگد پسر خان جون میدادم .
یا وقتی من و به یه ساواکی فروختن تا براش بچه بیارم کجا بودین هااااا؟؟کجاا؟!؟!6 ماه زیر شکنجه ساواک دوام آوردم بچم مرد
آرشاوین شوهرم معلوم نیست
کجاست جوونیم تباه شد کجا بودی مثلا برادر؟!
_هرچی بگی حق داری
خیلی بد کردم خیلی اما حالا هستم
ازش فاصله گرفتم
_بودنت دیگه مهم نیست
تنها لطفی که میتونی بکنی شوهرمو پیدا کن بعدم از اینجا برم برای همیشه
صدای شیانا خان اومد
_اگه جسدش رو پیدا نکردیم چی؟!
عصبی چرخیدم طرفش
_آرشاوین زندس زنده
دندون قروچه ای کرد زیر لب گفت:
خودم جنازشو برات میارم...



عصبی دستمو مشت کردم

شاهین فشاری به بازوم آورد گفت:
_بریم یکم صحبت کنیم
سری تکون دادم با شاهین روی مبل دو نفره ای نشستیم

شیانا خان روی مبل تک نفره ای نشست و پاشو روی پاش انداخت شاهین دستمو توی دستش گرفت گفت:
میدونم در حقت خیلی بدی کردم و در حق صنا بیشتر
وسط حرفش پریدم گفتم:می تونم بپرسم تو با پسر خان
چه صنمی داری؟!بودنت در کنار شیانا خان یکم برام تعجب برانگیزه
شاهین نگاهی به شیانا خان
انداخت گفت:میدونی اتابک خان کشته شد
_چی؟!چرا کی؟!
_ما هم نمیدونیم
کی این کارو کرده فقط هرکسی بوده با اتابک خان دشمن بوده
سری تکون دادم گفتم:
خوب بودن تو و شیانا خان کنار هم برای چیه؟!

_میدونی کاتیا من ازدواج کردم
_واقعا؟!خیلی خوبه مبارکه با کی؟!
_با گلناز
چشم هامو تنگ کردم
گلناز خواهر شیانا خان
هه تبریک میگم فقط این وسط من بد آوردم و قربانی شدم




شاهین دستمو فشرد
_من گلنازو دوست داشتم
_خیلی خوبه و بهش رسیدی
مبارکه دشمنا دوست میشن عاشق میشن
_تو ناراحتی؟!
نگاه غمگینی بهش انداختم
_نه برای تو خوشحالم
که به عشقت رسیدی برای خودم و جوونیم که تباه شد ناراحتم تو با خودخواهیت
و این
با دستم شیانا خان و نشون دادم
پسر خان با خودخواهیش
هردوتون باعث شدین تا زندگی چند نفر تباه بشه پدر و مادرم که آواره شدن خواهر جوونم زیر خروارها
خاک خوابید و منی که بی سر و سامون شدم....
شاهین چیزی نگفت از جام بلند شدم
_من باید برم روسیه
پیش پدر و مادر قبلش باید آرشاوین و پیدا کنم حداقل یه بار برام برادری کن
و شوهرمو پیدا کن
_پیداش میکنم خیالت راحت
شاهین از سالن بیرون رفت
خواستم برم سمت پله ها
که مچ دستم اسیر دست شیانا خان شد نگاهمو از مچ دستم سوق دادم سمت صورتش و نگاهی به اون دو گوی وحشی سیاه انداختم




_بله
_بهت گفته بودم دوست دارم
و آخرش ماله خودم میشی
_منم گفته بودم شوهر دارم
_یادمه
اما الآن که دیگه نداری
انگشت اشاره ام و گرفتم سمتش
_ببین پسر خان گذشت اون روزا که ازت می ترسیدم و حساب می بردم
دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم و رعیت توام نیستم من یه زن شوهر دارم و شوهرمو دوست دارم
یهو عصبی من و کشید
که خوردم تخت سینه اش دستشو گذاشت پشت کمرم سرش روی صورتم خم شد گفت
:اون شوهر بی غیرتت اگه غیرت داشت که تورو حامله نمیکرد
بعد ولت کنه بره اما خوب دیگه مهم نیست خودم تا فردا جنازشو تحویلت میدم
و عقدت میکنم رسمی و قانونی میشی زن من زن شیانا خان
فشاری به سینه اش آوردم تا ازش فاصله بگیرم عصبی غریدم:
منم کاتیام دختر فرهاد خان مطمئن باش هیچ وقت به آرزوت نمی رسی
جناب خان با این اوضاع مملکت خان بازی شمام چیزی به پایانش نمونده
پس دل خوش نکن
_خیلیم مطمئن نباش
_آقا
با صدای مردی از هم فاصله گرفتیم نگاهی به مردی
که لباس های محلی و تفنگ بزرگی روی دستش بود کردم....





_آقا باید همراه من بیاین اوضاع یکم بهم ریخته
شیانا خان نگاهی بهم انداخت گفت:
بریم
و همراه مرد از سالن خارج شدن سرگردان رفتم سمت
اتاقم مملکتم شده بچه بازی هر کسی برای خودش یه حذبی درست کرده معلوم نیست
کدوم حقه کدوم نا حق تا شب نه خبری از شاهین شد نه شیانا خان نگران شدم
یعنی چی شده؟!
کاش شاهین بیاد و خبری از آرشاوین بیاره نیمه های شب بود
که دره اتاقم زده شد
_بفرمایین
در اتاق باز شد و شاهین
وارد اتاق شد با دیدنش تند از جام بلند شدم و رفتم سمتش
_چی شد؟!آرشاوین و پیدا کردی؟!
_فعلا نه اما بچه ها دنبالش حتما پیداش می کنن مطمئن باش
فقط یه چیز..
_چی؟!!
_کاتیا باید خودتو آماده کنی
برای هر اتفاقی فهمیدی؟!
دلم یه جوری شد
_منظورت چیه شاهین؟!
_ببین عزیزم امکان دارم
هر اتفاقی برای آرشاوین افتاده باشه
سری تکون دادم و رفتم
سمت تختم
_من میرم استراحت کنم
فردا گلناز میاد اینجا




.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 283 الی 287 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب