فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 293 الی 297

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 293 الی 297

ویرایش: 1396/2/3
نویسنده: chaampol

قدمی برداشتم طرفش مرد کنار رفت و حالا واضح میدیدمش با دیدنم قدمی سمتم برداشت دلم میخواست
برم و بغلش کنم اما دو دل بودم حالا فهمیده بودم دوستش دارم خیلیم دوستش دارم درگیر احساسم بودم
که توی بغل گرم آرشاوین فرو رفتم کنار گوشم رو بوسید
با صدای خسته ای گفت:
بهت گفته بودم دوست دارم لامصب
یه لحظه به نبودنت نمیتونم فکر کنم
آروم زمزمه کردم:
خدا رو شکر زنده این...
بازوهامو گرفت و نگاهی به صورتم انداخت گفت:
_یادت نرفته که من شوهرتم..شمایی در کار نیست..
با صدای شاهین از هم فاصله گرفتیم و آرشاوین دستمو توی دستش گرفت
شاهین اومد طرفمون
و آرشاوین و بغل کرد گفت:
_خدارو شکر زنده ای
کاتیا خیلی نگرانت بود
با این حرفه شاهین
نگاهی به آرشاوین انداختم نگاهی به چشم هام کرد و چشمکی زد سرم و پایین انداختم
_ بهتره بریم داخل
همراه شاهین و آرشاوین
وارد سالن شدیم کمی از دیدار آرشاوین و شیانا خان استرس داشتم
شیانا خان
با دید من و آرشاوین اخمی به ابروهاش داد و روشو اونور کرد




دست آرشاوین دور کمرم حلقه شد وکشیدم طرف خودش زیر لب گفت:این مردک اینجا چیکار میکنه؟!
_برادر خانومه شاهینه
_ جدی ؟
سری تکون دادم
روی مبل دو نفره ای نشستیم
شاهین و بقیه گوشه ای
با هم صحبت می کردن شیانا خان اومد سمت ما و روی مبل رو به روییمون نشست
پاشو روی پاش انداخت گفت:
دوباره به هم رسیدیم آرشاوین احتشام آیسا خانوم کجا هستن؟!
آرشاوین دو تا دستاشو
روی زانوهاش گذاشت به جلو خم شد گفت:به چی میخوای برسی
جناب خان زاده زندگیه من،زن من به شما ربطی نداره
شیانا خان خونسرد به پشتی مبل تکیه داد
دست زیر چونه زد گفت:
هه تو از زن داشتن چیزی سرت میشه؟!وقتی زن حامله ات زیر دست ساواک بود
کجا بودی؟
نگاهم به دوئل این دو مرد بودآرشاوین خیره ی چشم های شیانا خان شد گفت:
_به چی میخوای برسی؟
!دنبال چی هستی؟!من بی غیرت...هرچی..کاتیا زنمه فهمیدی!!!؟ب توام ربطی نداره
بهتره کمتر تو زندگی من دخالت کنی

از جاش بلند شد
دستم و گرفت گفت:ما فردا از اینجا میریم
شیانا خان هم بلند شد گفت: اگه من اجازه ندم
آرشاوین چرخید سمت شیانا پوزخندی زد گفت:اجازه ی چیو ندی؟
شیانا دست تو جیب شلوارش کرد





_ تو الان یه ضد رژیم فراری هستی و میبینی که خان سه تا ده هستم
و حذب جدید تشکیل دادم پس هر کاری از دستم برمیاد
ترس و دلهره نشست توی دلم منظور شیانا خان چی بود؟
اما آرشاوین خونسرد نگاهی بهش انداخت گفت:
_هنوز اونقدر قدرت دارم .که از یه تازه به دوران رسیده نترسم امشب رو با کاتیا اینجا میمونیم فردا میریم
و کسی هم نمیتونه جلوی مارو بگیره بهتره سرت توی کاره خودت باشه
و بی توجه به نگاه خصمانه ی شیانا خان گفت:عزیزم اتاقت کجاست؟
سری تکون دادم و همراه آرشاوین طرف پله های طبقه ی بالا رفتم...
در اتاق و باز کردم آرشاوین وارد شد درو بستم رفتم سمت تخت
_حتما خیلی خسته ای
_روزای بدی و داشتم
روسریمو از سرم برداشتم گفتم:
_میدونم،تمام این روز ها به اون لحظه اتفاقی که افتاد فکر می کردم
شب وحشتناکی بود
دست آرشاوین دور کمرم حلقه شدگودی گردنمو بوسید که
شونه هامو جمع کردم گفت:دیگه روزای بد تموم شدن میدونم سختی زیاد کشیدی
تا اومدم چیزی بگم پرتم کرد روی تخت و روم خیمه زد انگشتشو گذاشت روی لبام
_هیس هیجی نگو کاتیا یه امشب و چیزی نگو الان فقط میخوام
ازت آرامش بگیرم خودم به موقعش همه چیزو بهت میگم





سرش خم شد و لب هاش رو روی لب هام گذاشت پر حرارات
شروع به بوسیدن کرد دلم برای با هم بودنمون و یکی شدنمون تنگ شده بوددستام و لای موهاش سر دادم و
همراهیش کردم
لحظه ای مکث کرد و دوباره به کارش ادامه داد قلبم تند تند میزد و بدنم گر گرفته بود آرشاوین
زیر گلومو بوسید با صدای مرتعشی گفت:بخوابیم فردا صبح زود باید بریم
سری تکون دادم
که با دستش آروم
روی نوک بینیم زد و دستشو دور کمرم از پشت حلقه کرد و کشیدم توی بغلش
سرم و روی دستش گذاشتم
چشم هام و بستم و توی دلم از اینکه خدا آرشاوین و بهم برگردونده شکر کردم
و بعد از گذروندن.
شب های سخت و بی خوابی یه شب آروم رو سپری کردم
بودن آرشاوین بهم آرامش میده...
با احساس حرکت چیزی رو صورتم چشم هامو باز کردن.
نگاهم به نگاه آرشاوین گره خورد لبخندی کنج لبش نشست
_پاشو عزیزم باید بریم
از جام بلند شدم. و همراه آرشاوین از اتاق بیرون رفتیم شاهین و شیانا خان توی سالن نشسته بودن شاهین با دیدنمون لبخندی زد و گفت:
_صبح بخیر،صبحونه. توی آشپزخونه اس
شیانا خان نگاه گذرایی بهمون انداخت با آرشاوین وارد آشپزخونه شدیم دوتا چایی ریختم
و توی سکوت صبحانه خوردیم





نگاهی به آرشاوین که داشته صبحانه میخورد انداختم
_از اینجا قراره کجا بریم؟!
آرشاوین لقمه ای توی دستشو گذاشت روی میز نگاهی به اطرافش انداخت گفت:
_باید از مرز گرجستان بریم از اونجا هوایی میریم روسیه پیش پدر و مادرت بعد تصمیم میگیریم برای زندگیمون
اگه صبحانتو خوردی بریم
_دیگه نمیخورم بریم
دوباره توی سالن برگشتیم آرشاوین رو به شاهین کرد
_ما باید بریم
شاهین متعجب گفت:کجا؟!
_معلومه از اولم قرار بود از ایران خارج بشیم اگه این اتفاق نیوفتاده بود الان روسیه بودیم فقط تا جایی باید مارو برسونی
شاهین هم از جاش بلند شد
که شیانا خان گفت:هیچ کسی حق خروج از این خونه رو نداره
شاهین نگاهی به ما کرد
_منم دیشب بهت گفتم خان زاده کسی به من دستور نمیده چیکار کنم یا نکنم...
شیانا خان از جا بلند شد یهو کاته مشکی رنگشو گرفت سمت آرشاوین از ترس جیغی کشیدم و بازوی آرشاوین و چسبیدم
صدای شاهین بلند شد
_چیکار میکنی شیانا؟!!!
_هیچی فقط دارم به این آقا می فهمونم دورش تموم شده و الآن حرف،حرفه منه
_دوره ی توام زود تموم میشه خان زاده من و از اون اسلحه توی دستت نترسون خوب میدونی یه زمانی ساواکی بودم
مچ دستمو چسبید گفت:بریم کاتیا
قدمی برداشتم که صدای شلیک گلوله توی فضای بسته ی اتاق پیچید
لحظه ای هوش از سرم پرید و احساس کردم قلبم ایستاد جرأت باز کردن چشم هامو نداشتم با ترس و نگرانی چشم هامو باز کردم
نگاهم به خورده شیشه هایی که بر اثر گلوله شکسته بود افتاد چرخیدم و نگاهم به آرشاوین و شیانا خان افتاد
که هر دو سینه به سینه ی هم ایستاده بودن مچ دستم هنوز تو دست های گرم آرشاوین بود صدای عصبی شاهین بلند شد
_چیکار میکنی شیانا؟!قرار ما این نبود
_ما قراری نداریم
_بذار برن شیانا




.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 293 الی 297 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب