فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 298 الی 302

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 298 الی 302

ویرایش: 1396/2/3
نویسنده: chaampol

_هیچ کی بدون اجازه من از این خونه بیرون نمیره
آرشاوین پوزخندی زد
_دردت چیه خان زاده میخوای بگی قدرت داری؟!بریم کاتیا
صدای عصبی شیانا خان بلند شد
_نذار بهت شلیک کنم
_هه نمیتونی
آرشاوین پشت به شیانا خان کرد
اما من دلم شور میزد
همین که شیانا خان ماشه رو کشید جیغی زدم و خودمو پرت کردم روی شیانا خان.
که صدای خفه ی گلوله بلند شد از درد. چشم هامو بستم صدای فریاد شاهین و آرشاوین بلند شد
درد تا مغز استخوانم رفته بود دست های مردونه ای بلندم کرد
دستمو روی بازوم گذاشتم گرمی خون و زیر دستم احساس کردم گلوله به بازوم خورده بود انگار همه توی شوک بودیم
آرشاوین کمکم کرد روی زمین نشستم عصبی رفت(عصبی در حالی ک دستاشو
مشت کرده بود به سمت شیانا خان رفت و داد میزد میکشمت،میکشمت عوضی)
سمت شیانا خان
که هنوز روی زمین بود و به دست خونیم نگاه میکرد عصبی یقه ی شیانا خان و چسبید
و کشیدش بالا تا حالا انقدر عصبی ندیده بودمش از بین دندون های کلید شدش غرید

_عوضی چیکار کردی؟!؟!!..
حقته یه گلوله خالی کنم تو مغزت
مشتی به صورت شیانا خان
کوبید و شاهین رفت جلو گفت:




_بس کنید الآن باید به داده کاتیا برسیم خون ریزی داره
با این حرف شاهین، آرشاوین یقه ی شیانا خان و ول کرد گفت:
_بعدا حسابتو میرسم
و با گام های بلند اومد
طرفم کنارم روی زمین زانو زد گفت:
_شاهین یه چیز بیار...
از درد پیشونیم عرق کرده
بدآرشاوین با قیچی آستینم و پاره کرد
با دستمال بازومو تمیز کرد و نگاهی بهش انداخت گفت:
_خداشکر عمیق نیست
و گلوله فقط ازش رد شده دستم و بست
و یهو سرم و کشید تو بغلش
روی سرم و بوسیدو گفت:
من لیاقت این همه محبت رو ندارم
چشم هامو روی هم گذاشتم شاهین لیوان آب قندی آورد گرفت
جلوی دهنم مجبوری کمی خوردم نمیدونم گلناز کجا رفته بود با خوردن آب قند
کمی حالم بهتر شد نگاهی به آستین لباسم که پاره شده بود انداختم
_شاهین میشه یکی از لباسای زنتو برای کاتیا بیاری؟!
شاهین سری تکون داد و رفت آرشاوین کمکم کرد تا از جام بلند شم همراه آرشاوین به اتاق شاهد و گلناز رفتیم
شاهد یه دست لبای روی تخت گذاشت خم شد و پیشونیم و بوسید گفت:
ببخش کاتیا نگران هیچی نباش
خودم امروز از اینجا میبرمتون
و از اتاق خارج شد




آرشاوین کمکم کرد
و لباسم رو در آوردم
و لباسای گلناز و پوشیدم
آرشاوین دستم و گرفت و آروم پشت
دستمو نوازش کرد دستمو بالا آورد و بوسه ای روی دستم زد گفت:
_اگه حالت خوب نیست فعلا نریم
نگاهی بهش انداختم و با صدایی که ضعف توش بود گفتم:
_نه بهتره هرچه زودتر از این خونه بریم
آرشاوین سری تکون داد و کمکم کرد با هم از اتاق بیرون اومدیم
شاهین با دیدن ما از جاش بلند شد گفت:
میرم ماشینو آماده کنم
شیانا خان پشت به ما رو به پنجره ایستاده بود وقتی
شاهین گفت میره ماشینو
آماده کنه هیچ عکس العملی نشون نداد
با آرشاوین سمت در سالن رفتیم که با صدای شیانا خان ایستادم
_من نمیخواستم اینطور شه و دوباره از دستت بدم اما انگار
قسمت تو با من نبود بابت این اتفاق معذرت میخوام
نمیخواستم بلایی سرت بیاد...
با تعجب به عقب برگشتم
باورم نمیشد شیانا خان مغرور معذرت خواهی کرده باشه هنوز داشتم به قامت بلندش که پشت به ما بود نگاه میکردم
که با صدای جدی آرشاوین به خودم اومدم
_بریم کاتیا



چشم از شیانا خان گرفتم
و همراه آرشاوین از سالن خارج شدم. شاهین تو جیپه سربازش نشسته بود نگاه آخرمو به خونه انداختم و سوار شدم
سرم و رو شونه ی آرشاوین تکیه دادم چشم هامو بستم و با بسته شدن
چشم هام خوابم برد با تکون های آرومی چشم هامو باز کردم نگاه گیجی
به آرشاوین انداختم
_پاشو کاتیا رسیدیم
با کمک آرشاوین از ماشین پایین
اومدم نگاهی به درخت های بلند رو به روم انداختم شاهین اومد جلو و آروم
بغلم کرد مراقب خودت باش،به پدر و بقیه سلام برسون شونه اش رو بوسیدم
_توام مراقب خودت باش
دستی به گونم کشید
_تو که منو میبخشی کاتیا مگه نه؟!
چشم هامو باز و بسته کردم
و با بغض گفتم:
_سعیم رو میکنم
دیگه چیزی نگفت با آرشاوینم خدافظی کرد بعد از رفتن شاهین
رو به آرشاوین کردم
_الان کجا میریم؟!
_یکم باید پیاده روی کنیم
از اونجا با کشتی میریم گرجستان و از گرجستان با هواپیما میریم روسیه
دستشو دور کمرم حلقه کرد
و با هم به سمت لا به لای درخت ها رفتیم بعد از طی مسافتی با دیدن کشتی بزرگی آرشاوین گفت:
_اون کشتیه مطمئنه..
مرد با دیدن ما اومد سمتمون



_سلام آقا به موقعه اومدین زود سوار شین تا حرکت کنیم
سوار کشتی شدیم و با راهنمایی مرد رفتیم سمت پایین کشتی چند تا پله پایین رفتیم در کوچکی رو باز کرد گفت:
_برین داخل رسیدیم بهتون خبر میدم
آرشاوین روی شونه ی مرد زد و سرشو خم کرد وارد اتاقک شد دستشو دراز کرد و دستمو گرفت وارد اتاقک تاریک کشتی شدیم
وقتی چشم هام به تاریکی عادت کرد نگاهی به چند زن و مردی که داخل اتاقک بودن انداختم همراه آرشاوین گوشه ای رو انتخاب کردیم نشستیم چشمم به دختر 13 ساله ای بود که با بازویه زن مسنی رو چسبیده بود
از چهره اش ترس و نگرانی می باریدتو جام تکونی خوردم
آرشاوین دستشو دور کمرم حلقه کرد
_کشتی داره حرکت میکنه آروم باش
سری تکون دادم دوباره ضعف بهم دست داد سرم و روی شونه ی آرشاوین گذاشتم و چشم هامو بستم
نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با تکون دست آرشاوین چشم باز کردم
_پاشو کاتیا یه چیز بخور
نگاهی به کنسرو لوبیا انداختم و بخاطر اینکه ضعف نکنم خوردم رو به آرشاوین کردم
_چقدر طول میکشه؟!
آرشاوین نگاهی به ساعت توی دستش انداخت
_فعلا مونده،امیدوارم به سلامت برسیم
زیر لب زمزمه کردم:خدا کنه
فضای بسته ی اتاقک باعث شده بود تا احساس خفگی کنم سرمم درد میکرد
دستی به بازوی زخمیم کشیدم چشم هامو دوباره بستم یعنی همه چی تموم شده..دارم به آرامش نزدیک می شم
دلشوره افتاد توی دلم نکنه آرشاوین بره پیشه آیسا
تو ذهنم درگیر بودم که با صدای جیغی هراسون چشم هامو باز کردم
نگاهم به دختر جوان افتاد....
روی زمین افتاده بود و با درد به خودش میپیچید نگران به آرشاوین نگاه کردم
_چی شده؟!
آرشاوین شونه ای تکون داد
_نمیدونم
از جام بلند شدم تا برم جلو ببینم چی شده که مچ دستمو آرشاوین چسبید
_کجا میری کاتیا؟؟
نگاه متعجبی کردم
یعنی چی کجا میری دارم میرم ببینم چی شده
_به ما چه





.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید




منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 298 الی 302 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب