فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 303 الی 307

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 303 الی 307

ویرایش: 1396/2/3
نویسنده: chaampol

سری تکون دادم و دستمو از توی دستش درآوردم
رفتم کنار همون زن
مسن کناره دختره روی زمین نشستم
_چی شده؟!
زن با گریه گفت:
نفس تنگی داره هوای بسته ی اینجا باعث شده تا اینطوری بشه اگه بیرون نبرمش میمیره
_صبر کن
از جام بلند شدم
رفتم طرف آرشاوین
_این درو باید باز کنن
_شوخی میکنی
_یعنی چی؟!حالش بده میمیره
_میگی چیکار کنم؟
!این درو باز نمیکنن حتی اگه بمیره
رفتم سمت در با مشت
محکم به در زدم اما انگار نه انگار...
یه نگاهم به دختره بود
یه نگاهم به در که آیا باز میشه یا نه
اما بی فایده بود
تمام بلاهای
که توی زندان ساواک سرم آوردن جلو چشم هام اومد...
مرگ مریم..درد زایمان
و بچه ای که حتی جسم بی جونشو ندیدم
اشک از چشم هام سرازیر شد
با هق هق به در کوبیدم
دستای مردونه ای
دور کمرم حلقه شد و کشیدم توی بغلش
کنار گوشم نجوا کرد:حالت خوبه کاتیا؟!




من و چرخوند طرف خودش سرم و توی سینه اش پنهان کردم...
هق زدم:یه کاری کن
نذار بمیره خواهش میکنم
_آروم باش اون دختر مرده
شوک زده سرم و بلند کردم و نگاهی به دختر 13 ساله
و چرخوند طرف خودش سرم و توی سینه اش پنهان کردم...
هق زدم:یه کاری کن
نذار بمیره خواهش میکنماله ای که حالا دیگه تکون نمیخورد انداختم
خواستم برم سمتش
که آرشاوین نذاشت
_بذار برم
_کاری ازت برنمیاد کاتیا تو از این چیزا زیاد دیدی و این اولین
و آخرین باری هم نیست که میبینی
احساس ضعف کردم چشم هامو با درد بستم لب زدم:مگه مرگ
انقدر راحته؟!صنا توی دستای خودم تموم کرد مریم و حالا این دختره اگه مرگ
انقدر راحته چرا من زیر اون همه شکنجه
جون سالم به در بردم و هنوز زنده ام
آرشاوین فشار دستش رو روی کمرم بیشتر کرد و گفت:
دیگه راجب مرگ حرف نزن
و آروم بردم سره جای اولمون
صدای هق هق و جیغ و داد زدن توی گوشم زنگ میزد و
خاطرات بد جلوی چشمم رژه میرفت
آرشاوین آروم سرم و روی پاش گذاشت و دستش رو برد زیره
روسریم انگشت های داغش و لغزاند لا به لای موهام
دلم میخواست بخوابم
و دیگه بیدار نشم از این همه سختی و درد خسته شده بودم





_چشم هام بسته شد
یک روز کامل جنازه توی اتاقک کشتی و کنارمون موند
با هر بار دیدنش حس خفگی بهم دست میداد
با داد و فریاد بقیه دو تا مرد وارد اتاقک شدن و خواستن
جنازه رو ببرن که زن خودشو انداخت رو جنازه
و با هق هق گفت:
_نبرینش ترو خدا نبرینش
اما بی توجه به زجه های زن جنازه ی دختر و بردن...ِ
از روی ساعت توی
دست آرشاوین می فهمیدم که چند ساعته روی آب معلق در حرکت هستیم
بالاخره در اتاقک باز شد و صدای زمخت مردی که گفت رسیدیم...
با شنیدن رسیدیم
مرد اشک شوق توی چشم همه جمع شد هیچ کدوم امید به سلامت رسیدن نداشتیم
همین که از اتاقک تاریک بیرون اومدیم هوای آزاد و با شوق بلعیدم
نگاهی به ستاره های درخشان آسمون انداختم
هوا کمی سوز داشت
آرشاوین دستشو دور شونه ام آروم حلقه کرد
_بالاخره به خوشبختی نزدیک شدیم
حرفی نمیزنم ...
هم خوشحالم هم دل نگران سمت ساحل میریم
انگار از قبل ماشینی اونجا منتظره





با دیدن ما در ماشین و باز میکنه
و سوار میشم نگاهی به شهری که توش هستیم میندازم
اصلا نمیدونم کجا هستیم
فقط میدونم گرجستانیم راننده کنار هتلی نگه میداره پیاده میشم
با دیدن مرد خندونی
که به اسقبالمون اومد متعجب نگاهش میکنم توی دو قدمیمون
می ایسته
نگاهی بهمون میندازه خم میشه و دستمو میگیره با لبخند و چشمک
بوسه ای پشت دستم میزنه میگه:
_سلام بر بانوی روسی و شجاع بنده رو که شناختین
لبخندی میزنم
_دوست آرشاوین درسته؟!
_احسنت به این هوش
خودمم و خیلی خوشحالم که دوباره این بانوی زیبا رو می بینم
آرشاوین سرفه ای میکنه
که سام میگه ...
دوست شفیق و رفیق بنده هم که اینجاست
و هر دو صمیمانه
یکدیگرو بغل میکنن
_میدونم خیلی خسته هستین
براتون اتاق رزرو کردم و لباس آماده گذاشتم
_ممنون پسر ایشاالله جبران کنم
_نه داداش نمیخواد جبران کنی فقط دردسر جدید درست نکن
با هم وارد هتل
میشیم سام با مسئول اونجا صحبت میکنه کلید میگیره
و با هم به سمت ته راه روی هتل میریم
کلید و میذاره کف دست آرشاوین




_برین استراحت کنید فردا حرف میزنیم
بعد از خدافظی میره
اما من هنوز کنجکاوم
بدونم موضوع از چه قراره با هم وارد اتاق شیک و تمیزی میشیم
نگاهم به لباس های
روی تخت میوفته آرشاوین میره سمت اتاقی که احتمال
ا سرویس بهداشتی و حموم باشه
_من اول برم دوش بگیرم
شونه ای بالا میندازم
و آرشاوین وارد حموم میشه نیم ساعتی طول میکشه که صداش بلند میشه
_حوله رو بده
حوله رو برمیدارم
و به دستش میدم
چند دقیقه بعد با بالا تنه ی لخت از حموم بیرون میاد
صورتش و تمیز کرده
نگاه خیره ام رو میبینه ابرویی بالا میندازه
هول میشم و سرم و پایین میندازم تند میرم سمت حموم
لباسام و از تنم میکنم و توی سطل زباله ی گوشه ی حموم میندازم
با دیدن وان پر
از آب لبخندی روی لبم میشینه و آروم پامو به آب میزنم
از گرمی آب حس خوبی بهم دست میده و کامل توی وان میرم..ِ
وقتی خودمو خوب میشورم
میام طرف رختکن و با دیدن حوله ی کوچیک ناچار بدنم و خشک میکنم


.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید





منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 303 الی 307 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب