فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

«مادرخوانده»  «قسمت شانزدهم»

«مادرخوانده» «قسمت شانزدهم»

ویرایش: 1396/2/6
نویسنده: chaampol


.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید
.
.
.
...
وقتی می‌خواستم با هومن ازدواج کنم، به من گفت حاضری با من یک رابطه ابدی را تجربه کنی؟ من هم بدون فکر کردن قبول کردم اما نمی‌دانستم منظورش از یک رابطه ابدی، فقط خودم و خودش نیست، بلکه خودم و خاندانش است! چون از روزیکه زنش شدم، ابدیت را توی چشم‌های خانواده‌اش دیدم. حتی زمانی که گلرخ از ایران رفت توی نگاهش یک چسبندگی خاصی موج می‌زد که یعنی این بازی اینجا تمام نمی‌شود. حالا که روبروی شوهر جدیدش، شهروز، توی راهرو ایستادم و قیافه‌اش را نگاه می‌کنم نمی‌توانم تشخیص بدهم خودش هم جزئی از این خاندان چسبنده به روح و روانم است یا دارد از چسبندگی رنج می‌برد! همه توی خانه درگیر کمپین گلرخ بودند که شهروز از بیرون در اشاره کرد بروم سمتش. موهای کم پشتش توی هوا موج خورده بود و صورتش مچاله بود. گفتم: «با موتور اومدید؟!» موهایش را صاف کرد و گفت: « نه زدم خودمو» به پله اشاره کرد و گفت:«رو پله اگه بشینی، چون حرف من طولانیه» روی پله نشستم و می‌توانستم حدس بزنم چرا خودش را زده. به دیوار کنار راهرو تکیه داد و دستمالی از جیبش در آورد و بینی‌اش را پاک کرد و گفت:« شارلوت زن خوبی بود» فین عمیقی کرد و زیر گریه زد. آب دهانم را قورت دادم و ادامه داد. وقتی داشت برایم تعریف می‌کرد می‌توانستم همه را با تصویر و سه بعدی تصور کنم. می‌گفت زن قبلی‌اش یک خوشگل سوئدی بوده که توی آمریکا با هم آشنا شده بودند و یکبار که می‌ روند پیک نیک ایرانی‌های مقیم، بدبخت می‌شوند چون شارلوت با گلرخ و بدتر از همه با حرفه‌اش آشنا می‌شود. به این قسمتش که می‌رسد بیشتر گریه می‌کند و می‌گوید کاش دستش می‌شکست و نمی‌گذاشت گلرخ با آن اپیلاسیون تخصصی‌اش پوست زنش را تا عمق 4 سانتی بکَند. آخر این سوئدی‌ها لطیفند. کشورشان اولین کشور شاد دنیا شده از بس بی غم‌اند. پوست این‌ها مثل ما نیست که موم با حرارت هشتاد بزنند روی پوستمان فقط کمی خارشمان بگیرد. این‌‌ها یک لیف به خودشان بکشند دولایه پوستشان راحت می‌رود. دیگر نهایت فشاری که به خودشان بدهند این است که چرک جوششان را در بیاروند. به هرحال چند روزی می‌گذرد و شارلوت به دلیل مداومت درد و ور آمدن پوستش جانش را از دست می‌دهد! چند لحظه قیافه متاسف شهروز را نگاه کردم و گفتم: « خیلی دردناکه ولی این زن زندگی نمی‌شدا» شهروز بدجوری نگاهم کرد و به تعریف قصه‌اش ادامه داد. بعد از مرگ زنش از گلرخ شکایت کرده و ادعای خسارت کرده بود. گلرخ هم که اندازه دیه یک نفر سرمایه نداشته، پیشنهاد داده خودش به عنوان دیه، زن شهروز شود. سرفه‌ای کردم و میان حرفش گفتم: « مطمئنید برعکسش نبوده؟! پرونده رو باختید یجورایی که! » شهروز غبغبش را باد کرد و گفت:«نه! گلرخ جون تست سلامت داد. روحی و جسمی عین شارلوت خدابیامرز سالمه. برابری می‌کرد» تا قبل از این جمله نزدیک بود دلم برایش بسوزد که با این جمله‌اش ملغی شد. عجب بختی دارد! گلرخ موجود خوش شانسی است که قتل هم می‌کند باز خدا برایش می‌خواهد! از روی پله بلند شدم و گفتم:«خب حالا من چیکار کنم؟» شهروز اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: « خبرارو شنیدی؟ زنای سن دار دارن چیز میشن؟ ناپدید می‌شن» سرم را تکان دادم و ادامه داد: «هومن می‌گفت شما یه گروه دارید.کار خودتونه دیگه. الویت بندیتون ترتیبش چیجوریه؟» هومن در خانه را باز کرد و من و شهروز را توی راهرو دید و گفت:« ترتیب چی؟» شهروز خودش را جمع کرد و به هومن نگاه کرد. هومن دستش را کشید روی صورت شهروز و بغض کرد و گفت:«بابا گریه کردی؟ تو گریه کنی من به کی تکیه کنم هیروی من» با ابروهایم به هومن اشاره کردم جوگیر نشود. از سفتی و خشکی هیکل شهروز توی بغل پسرخوانده‌اش مشخص بود چقدر از این رابطه ابدی رضایت دارد. کسی از پله‌ها بالا دوید و اسمم را داد می‌زد. از بالای نرده ها نگاه کردم. هانیه بود که داد میزد:«ناپدید شد نوشین! امروز صبح!»

.
ادامه دارد...
.


منبع: مونا زارع| روزنامه بی قانون
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره «مادرخوانده» «قسمت شانزدهم» نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: مادر خوانده ، قصه ها ، قسمت شانزدهم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه بی قانون ، داستان طنز ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی ، مرگ ، داستان دنباله دار