فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و پنجم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و پنجم - الف

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol

🔻سرویس بهداشتی و حمام. وقتش را صرف تماشای فضای سفید و آبی نکرد. آرایش صورتش را
شست و وضو گرفت. به اتاق که برگشت، هنوز نامدار نیامده بود. سراغ روپوشش رفت که در کمد
آویزان بود. از جیبش تسبیح کبود را درآورد و مردد روی تخت نشست. نمازش قضا شده بود.
شاید با نماز خواندن، کمی آرامش می گرفت.
روپوش و روسری را برداشت و پوشید. روی قالیچه ایستاد. نمی دانست قبله کدام طرف است.
ناخودآگاه رو به پنجره ایستاد. رو به دریچه ی نور...
نماز خواند... نماز قضا و دو رکعت نماز حاجت.
چه حاجتی داشت؟!
چشمش افتاد به تخت. می ترسید... از سیاهیِ آینده... از آن همه آدم ناشناخته و غریبه... از آن
خانه... از روزهایی که نمی دانست قرار است چطور بگذراند...
تخت دو نفره با روتختیِ سبز آبی و حاشیه ی براق، براش دلهره آور بود.
|نامدار مهربونه... دوستم داره... اذیتم نمی کنه|
قلبش هنوز تپش داشت. تسبیح را میان دو دست فشرد و ذکر گفت... یا قاضی الحاجات...
هنوز روی قالیچه نشسته بود که در باز شد و نامدار داخل آمد.
سر بلند نکرد تا ترسش بیشتر نشود.
دور تسبیح که کامل شد، حضور نامدار را کنارش حس کرد.
ایستاده بود بالای سرش؛ با لبخندی آرام.
دست دراز کرد تا دست هانیه را بگیرد.
تسبیح را مشت کرد و ایستاد. نامدار بدون مکث، او را به سینه اش چسباند.
- معذرت می خوام... تلفن از امریکا بود... چرا لباس پوشیدی؟!
- چادر نماز نداشتم...
نامدار، کمی شانه هاش را عقب کشید و به روسری و روپوش نگاه کرد.
لباستم که عوض کردی...
روسری را برداشت.
- درش بیار... اینطوری حس می کنم هنوز باهام غریبی می کنی.
باز چشمهاش برق داشت.
دور تسبیح کامل شده بود ولی در دل ذکر می گفت... یا قاضی الحاجات...
لرز افتاده بود به تنش... دلش رختخواب خودش را می خواست نه آن تختِ راحت ولی غریبه را.
دلش ذکر گفتن با یاد امیرعلی را می خواست نه نوازشها و بوسه های نامدار را.
|نه| ها تا پشت لبش می آمد ولی خارج نمی شد.
آن روز به اندازه ی کافی نتیجه ی |نه| گفتن هاش به نامدار را دیده بود.
کاش فقط نوازش می ماند و زمزمه...
سرش روی بالش رسید. نگاه نامدار از روی صورتش رقصید پایین. خم شد مشت بسته ی هانیه
را بوسید. تسبیح را از میان انگشتهاش گرفت و پایین تخت رها کرد؛ همانطور با صدای بم،
نفسش نشست روی صورت هانیه.
- الان وقت اون نیست عشق من...
***
تهران / زمستان 1391
مهربان زنگ زده.
حالش را پرسیده؛ گله کرده چرا بهش سر نمی زند. دلتنگی کرده. از درد قلبش گفته؛ از مشغله ی
بچه ها گفته؛ و هانیه نگفته هر روزش در تنهایی، به یاد گذشته می گذرد... به تکرار خاطرات و در
جا زدن در بلاتکلیفی. نگفته دلش پر می کشد برای رفتن به آن خانه ولی پای رفتنش نیست.
مهربان دعوتش کرده | نمی خوای ناهار و شام بیای، حداقل بیا یه استکان چایی با هم بخوریم...
منم امروز از صبح تنهام... کارت دارم.|
با دعوتِ مهربان، وسوسه شده. نیاز شدیدى پیدا کرده که برود و او را از نزدیک ببیند... شاید...
شاید خاطرات زیباى گذشته اش را تجدید کند... شاید آن حس نابِ مانده ته دلش، دوباره جان
بگیرد.
راه زیادى نیست.
نیازش هر لحظه بیشتر و قویتر مى شود و در مقابل، یاس و نومیدى که این مدت گریبانگیرش
شده رنگ مى بازد ... و بارقه اى از امید ؟... بخت؟....در مغزش پدیدار مى شود.
دیوانه شده! سن و سالش را فراموش کرده... موقعیت خودش و او را فراموش کرده... چشم بسته
روی جریانِ گرمی که از فرسنگها، میان دلِ پسرش و دخترِ او گره خورده.
هر چه به به خانه ی ویلایى مهربان نزدیکتر مى شود، بر میزان هیجانش اضافه تر مى شود.
هیجانى لجام گسیخته و سکر آور .... مانند احساس دختر جوانى که براى اولین بار به دیدار
معشوقش مى رود .
سی سال گذشته ولی انگار همه ی آن سالها، زنی غیر از او، زندگی کرده، مادر شده، تغییر کرده...
انگار همه ی آن سی سال، مانده در خلاء و کسی شبیهِ خودش، زندگیش را نفس کشیده.
مدتها بدون توجه به گذر زمان، درون ماشین مى نشیند و به ساختمان نگاه مى کند.
حمید، مثل همیشه ساکت پشت فرمان نشسته و منتظر دستور اوست که بماند یا برود.
نرده هاى سنگى بالکن و ستونهاى سفید رنگى که سقف را نگه داشته اند ،ردیف درختهاى کاج
طبقه اول را از نظرها مخفى کرده اند.
سایه ی مبهمى را پشت یکى از پنجره هاى طبقه بالا مشاهده مى کند، در را باز مى کند و به سمت
ساختمان قدم برمى دارد.
در ورودى خانه باز است؛ مثل گذشته... سالهای دور.
وارد مى شود.
امیرعلى پشت به او مشغول آبیارى باغچه است و در همان حال، آهنگى قدیمى و محلى را زیر لب
زمزمه مى کند.
نمی بیندش یا تظاهر می کند به ندیدن؟! هر چه هست، این بی تفاوتی مثل خاری، به قلبش فرو می رود.
هانیه کامالً مسحور و متعجب به سمت مهربان قدم بر مى دارد که روی ایوان آمده.
مهربان دستش را به دور شانه ی او حلقه مى کند و پس از

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و پنجم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى