فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و پنجم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و پنجم - ب

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol
بوسیدن گونه اش، خوش آمد مى گوید
و او را به داخل راهنمایى مى کند.
به دلیل درد پاهاش که این اواخر آزار دهنده شده، نمى تواند به مدت طولانى بایستد؛ پس از یک
پذیرایى مختصر، روى صندلى اش مى نشیند و اول از همه از احوال نامدار مى پرسد.
هنگامى که سکوت قابل تامل هانیه را مى بیند، اجتناب از بازگو کردن یک سرى حقایق را - هر چند
که به مذاق مهمانش تلخ باشد- بیش از این جایز نمى داند.
- چى شده مادر ..؟
بغض راه گلوش را مى بندد، به مهربان نگاه مى کند... دلش آغوش مادر مى خواهد. در وضع روحى
بدى دست و پا مى زند.
مهربان نگران باز مى پرسد:
- خداى نکرده اتفاقى افتاده ؟ حرف بزن ،شاید کارى از دست من پیرزن بربیاد... آخه چى شده که
این همه وقت ،تو این سر دنیا ، شوهرت اون ینگه دنیا بدون هم سر مى کنین؟
نگاهش سر مى خورد به سمت در... فکرش پر مى زند به سمت باغچه... از آن روز، رفتار امیرعلى
بسیار خشک و رسمى شده ، طورى که اجازه ی هر گونه تجدید بحث به او ندهد. اشکش سرازیر
مى شود.
مهربان ناباور آهى از ته دل مى کشد. پس حدسش درست بوده؛ این زن هنوز...
-چیکار دارى با خودت و زندگیت مى کنى مادر ؟! چه تصمیمى براى آینده ت گرفتى؟
ترس شدیدى بر وجودش سایه مى اندازد ، این سوالى ست که در این مدت در لایه هاى زیرین
قلبش رشد کرده ،همانى که با آن در حال جنگ است ...خودش هم نمى داند با بقیه ی عمرش
چکار کند.
چه تصمیمى ؟ بالاخره یه اتفاقى مى افته و اون موقع تصمیم مى گیرم.
مهربان دست دراز مى کند و دستش را در دست مى گیرد
-تو چند سالته هانیه جان ،...... فکر کنم حدود چهل و خورده اى .... دیگه عاقله زنى هستى ماشالا
.... اینجا دیگه اون دنیایى نیست که قبل از جنگ مى شناختى ....آدما هم دیگه اون آدماى قدیم
نیستن.
هانیه به سرعت جواب مى دهد:
-اما من مى خوام همینجا باشم ،مى خوام همون آدم قدیم باشم.
مهربان متاثر به او خیره مى شود و چهره اش در هم مى رود ،مدتى طول مى کشد تا بتواند
لبخندى زورکى بر لب بیاورد و زیر لب بگوید
-به چه قیمتى عزیز من ؟!... به چه قیمتى؟!...
جوابى نمى دهد ،فقط با صورتى رنگ پریده به مهربان نگاه مى کند که همچنان حیرت و ناباورى
در صورتش پیداست و سعى دارد با بیانى منطقى و در لفافه منظور خودش را به هانیه بفهماند،
شاید بتواند به این طریق او را در قبول باورهایش دچار تردید کند به ارامى مى گوید:
- صادقانه بهت مى گم ،هیچ چیز مثل قبل نیست! این جا دیگه اون کشورى نیست که ما مى شناختیم... سالها جنگ و طبیعت زشتش، همه چیز رو تغییر داده ، باورها ،اعتقادات .....آدما که
کوچکتریینشه.........خود من ،حتى منم دیگه اون ادم گذشته نیستم... سالها درد کشیدم ،هجر
کشیدم ... اما بازم خدارو شکر ،....امروز تو این نقطه اى که هستم، فقط اینو می دونم که زندگى ،گردش کوچیکى از یه چرخه و سعادت و خوشبختى آدم مى تونه تو یه چشم بهم زدن نابود شه ،
من اون وقت که از علی بی خبر بودم، با بند بند وجودم حس کردم که رسیدن به سعادت و
خوشبختى چقدر مى تونه بعید و دور از ذهن باشه...
نفسى تازه مى کند.
-به خاطر همین بهت مى گم قدر خوشبختیت رو بدون. نامدار خان مرد بسیار محترم و شریفیه.
میان هق هق، لب مى زند:
اون کشور لعنتى .....غریب بودم ایران خانوم ....غریب .....حتى مامان سیما نبود ...تنها کسى که
برام مونده بود ....تو اون خونواده، هیچوقت به من و خواسته هام توجه نشد. سنش از من خیلى
بیشتر بود ،وضع مالیشون خیلى از ما بهتر... من دلم اینجا بود...
قلبش جریحه دار مى شود ،دستش را دور گردن هانیه حلقه مى کند و ...شاهد گریه ها ،شکوه هاى او مى شود.
هانیه انقدر بلند گریه مى کند و حرف مى زند که صداى ناله اى را که از آنطرف اتاق بلند مى شود
نمى شنود ،ولى مهربان مى شنود و به آنطرف نگاه مى کند ،شکوه لبخندى دردناک و پوزشخواهانه
بر لب دارد و در میان در ایستاده...
مهربان .از اتاق بیرون مى رود...
شکوه با لکنت مى گوید:
- خیلى ببخشید،صداى گریه ی هانیه خانومو شنیدم ،فکر کردم شاید کمکى از دستم بر بیاد
.......نباید میومدم ....ببخشید ...
چهره ی شکوه مثل گچ سفید شده ....مهربان به نقش گلهاى قالى نگاه مى کند.
- مهم نیست شکوه جان ،حالا دیگه بهتره برى.
با فنجانى چاى و نبات بر مى گردد .
هانیه ساکت روى لبه صندلى نشسته .... دستمال درون دستش هزار تکه شده و در این فکر است
که چرا هیچ کس او را درک نمى کند؟ چرا هیچکس نسبت به او حس همدردى ندارد و کمکى نمى کند؟
با سوال مهربان به خودش مى آید.
- کسى مجبورت کرده بود که باهاش ازدواج کنى ؟!
باز هم جوابى نمى دهد ،در حقیقت جوابى براى گفتن پیدا نمى کند.
-تو حق انتخاب داشتى .،نداشتى ؟....بعد هم مى گى خانواده ،خودش چى؟؟؟....خودت چى ؟؟؟تو
دل به دل شوهرت دادى؟؟

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و پنجم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى