فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و چهارم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و چهارم - الف

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol

🔻با دیدن صورت آذر، ناخودآگاه ایستاد.
آذر لبها را به هم فشرد. هانیه، لبخند را چسباند به لبهاش و سلام کرد.
آذر به نرمی گفت: هانیه جان! معرفی می کنم! دوست عزیزم بتیِ نازنین و همسر گلش، شاهین.
بتی دست هانیه را فشرد و یک طرف صورتش را بوسید.
- خوشوقتم هانیه جون... تبریک می گم.
شاهین دست دراز کرد.
- تبریک میگم خانوم!
نامدار هم کنارشان رسید. آذر تیز به هانیه نگاه کرد و به دست شاهین چشم دوخت.
- بدون من با عروس نازم آشنا شدید؟!... هانی! عمو شاهین و خاله بتی از دوستان خیلی عزیزمون
هستن... پسرشون خسرو هم اون وسط داره با نریمان و کتی می رقصه...
شاهین متعجب به هانیه نگاه کرد و آذر با حرص.
نمی توانست با مردی غریبه و نامحرم دست بدهد.
بتی چشمکی زد و دست روی بازوی نامدار گذاشت.
- رقصیدن تو رو هم با سمیرا جون یادمون نرفته.
شاهین خندید و دو دستش را بالا گرفت و چند لحظه، بدون هماهنگی با موسیقی، توئیست رقصید.
نامدار هم خندید.
بتی گفت: جاشون خیلی خالیه... انقدر سریع و عجله ای ازدواج کردی، اونم با این مهمونیِ
مختصر... از خسروی من زرنگ تر بودی... برای اونم فکرایی داریم...
آذر لبخندی سرد زد.
- واقعا چه خوابها که برای عروسی نامی ندیده بودیم...
بعد خیره به نامدار، نفس بلندی کشید.
البته سمیرا جون طبق سفارش رفیع، هنوز کامل از چند و چون ازدواج نامی با خبر نشده.
شاهین از دور با کسی احوالپرسی کرد و از نامدار پرسید: حالا بعد از عروسی ایران هستی یا دست
عروستو می گیری و می ری؟!
آذر لبهاش را جمع کرد.
- عروسش گرین کارت نداره... می مونه تا نامی کارهاشو ردیف کنه.
هانیه ماتش برد. قرار بود با آذر در آن خانه زندگی کند؟!
نامدار دست دور شانه های هانیه انداخت.
- کی جرات داره عروس به این زیبایی رو تنها بذاره؟! خدا رو شکر کارهای نریمان جور شده. فعلا
همراه پدرم میره که از کارمون و درسش عقب نیفته. منم فعلا قصد ندارم هانیه جان رو تنها بذارم.
آذر، دست پشت بتی گذاشت و همانطور که به طرف دیگری هدایتش می کرد، گفت: گفتی همسر و دختر دکتر شایسته ک ی از پاریس برمی گردن؟
نامدار، گیلاس نوشیدنی اش را سر کشید و دست هانیه را گرفت.
- بریم برقصیم؟
هانیه تکان نخورد.
- برقصیم؟!... من بلد نیستم... خجالت می کشم.
نامدار انگشتهاش را فشرد.
- خجالت نداره هانی... بیا...
همراهش کشیده شد. همان تعداد اندک مهمانها شروع به دست زدن کردند.
ایستاد وسط سالن، رخ به رخ نامدار و با التماس نالید: نامدار... من بلد نیستم...
نامدار به نوازنده ها اشاره ای کرد و فاصله اش را با هانیه به هیچ رساند.
- دست بذار روی شونه هام.
جلوی آن همه غریبه؟! چسبیده به مردی که هنوز از نزدیکی بهش شرم داشت؟!
دوباره نالید: نامدار... خواهش می کنم...
نامدار، خیره به چشمهاش آرام گفت: هــــیش... فقط به من نگاه کن.
سرش چرخید سمت سیما.
همدم، چند بار با شیطنت ابرو بالا انداخت. ناصر بیشتر حواسش به آقای راد و رفیع خان بود. و
سیما، تند تند به چشمهاش دست می کشید و لبخندی سطحی داشت.
- مثل گهواره، اینطوری خودتو تاب بده... ببین منو!
میان صدا و دستهای نامدار گیر کرد. نزدیک به چشمهایی که برق رضایت داشت و لبخند محو و مغرور نامدار؛ و دور از مردی که آن طور گرم و راحت، اما با دنیایی اعتماد به نفس و پرستیژ،
نگهش داشته بود؛ در سکوت... با ناچاری، شرم و دزدیدن نگاهش از تیله های گرم خاکستری...
خیره به یقه ی او، غنچه ی سفید بیرون زده از جیب کتش و تلاش برای فکر نکردن به بعد... به
آینده ای که سیاه بود و تاریک...
طلوعِ شب، طلوع سیاهی بود... طلوع تنهایی، حسرت... زندگی با مردی که هر جا لازم می دانست، حرف می زد یا سکوت می کرد... در کنار زنی که به نظر می رسید تا آخر دنیا هم او را قبول
نخواهد کرد...
رقص تمام شد. نامدار ایستاد. دست هانیه را گرفت و خیره به چشمهای او، بوسه ای پشت دستش زد.
درست مثل مراسمی که بخش به بخش، مناسکش را مثل یک نجیب زاده اجرا کرده بود.
***
سیما برای اینکه نه خودش گریه کند، نه اشک هانیه را دربیاورد، کوتاه، خداحافظی کرده بود.
هنوز خدمه در حال جمع کردن بودند که نامدار دست دور شانه های هانیه انداخت.
- بریم بالا... خسته شدی عزیزم.
نیاز به تنهایی داشت تا بغضِ گره خورده در گلوش را آزاد کند. بغض غریبی و تنهایی.
چشم از دری که روی آخرین مهمانها بسته شد، گرفت و سر به زیر به طرف پله ها رفت.
اتاقِ سبز آبی، انگار بهش دهن کجی می کرد.
نشست کنار تخت و به نوک کفشهاش که از زیر دامن بیرون زده بود خیره شد.
- عروس خوشگلم داره به چی فکر می کنه که انقدر ساکته؟!
به نامدار نگاه کرد که کتش را در آورد و روی مبل انداخت.
نگاهِ نامدار، برق عجیبی داشت.
حس کرد بره ی جدا شده از مادر، حالا توی دام گرگ اسیر شده.
از سرش گذشت | نامدار مهربونه|... ولی نه!... روی مهربانیِ او نمی توانست حساب کند.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و چهارم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى