فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و چهارم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و چهارم - ب

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol
مگر از
همان عصر، درباره ی شنل و رقص، مهربانی به خرج داده بود؟!
- بذار ببینم چی خسته ت کرده...
نشست کنار هانیه. به سر و صورتش نگاهی کلی انداخت و دست دراز کرد سمت تورِ سنجاق
شده به موهاش.
- این از اولیش!
بعد بدون عجله، مشغول برداشتن تور شد.
حس کرد لابلای موهاش گرم شد. صدای نفس کشیدنهای عمیق و پشت همِ نامدار را میان
موهاش شنید.
مورمور شد.
کاش انقدر نمی ترسید...
شانه هاش گرم شد... گردنش گرم شد.
در خود جمع شده، دنبال دست آویزی می گشت برای رها شدن از آن نفسهای گرم.
دستهای نامدار، مثل پیچک، دور تنش می پیچید. هم نوازش داشت، هم مالکیت... مثل محبتش که
هم لطیف بود، هم پر از تحکم.
از بعدش می ترسید... از ادامه اش...
کاش پیچکها همانطور پیچیده می شدند و بی حرکت می ماندند.
قلبش پر تپش می زد. داشت از آن نامدارِ پر حرارت که دلیلی برای سدِ احساسش نداشت، می ترسید.
دست گذاشت روی دست حلقه دارِ نامدار تا جلوی پیشرفتش را بگیرد.
نامدار چرخی زد و جلوش نشست. خاکستریِ چشمهاش، خاکسترِ مذاب شده بود.
با خواهش نگاهش کرد. صورت نامدار جلو رفت.
- حالا دیگه شوهرتم هانیه... فرشته ی من.
صداش خش داشت. نفسش بوی غریبی می داد. حتما به خاطر آن نوشیدنی هایی بود که از سر
شب مزه می کرد.
شوهرش هم که بود... می گفت |فرشته ی من|. هانیه را می گفت؟! او را فرشته می دید؟!
دلش نرم تر شد... کاش می گذاشت در همان پیچکها، همه چیز متوقف شود... کاش می توانست
خواهش کند فعلا... حداقل آن وقت، همانجا تمامش کند...
بی شرم ترین تصور و رویاش تا آن وقت، زل زدن به چشمهای امیرعلی بود و لذتِ رقصِ نگاهِ
او، روی صورتش... حالا این مرد... این شوهر...
انقدر نزدیک شده بود که چشم بست.
نفس و حرفش خوابید روی صورتِ هانیه.
- برای هردومون سختش نکن هانی... بهم اعتماد داشته باش.
دهانش برای حرف و اعتراض باز نشد ولی گرم شد... مثل شانه هاش، گردنش...
انگار هزارتا مورچه زیر پوست تنش رژه می رفتند... خوب بود... بد بود... تمامش نمی کرد... چرا
عقب نمی رفت؟!
چند ضربه ی آرام به در خورد.
هانیه هول کرده عقب کشید و به در نگاه کرد.
نامدار با لبخندی نیمدار، خیره به صورت هانیه،آب دهانش را فرو داد و راست نشست.
- بله؟
صداش جدی شده بود. بر خلافِ صورتش که سرمست و نرم از اولین بوسه اش بود.
صدای مرددِ مهرانه آمد.
- ببخشید آقا... شرمنده ام...
صدای آذر هم آمد؛ محکم ولی نرم.
- نامی جان... لطفا بیا بیرون... تلفن.
نامدار، ناراضی دستی به موهاش کشید و ایستاد.
هانیه، راضی، دامن لباسش را جمع کرد.
نامدار قبل از باز کردن در، پرسید: تلفن، ساعت یک نیمه شب؟!
- واجبه عزیزم... سومین باره تماس گرفته.
نگاهی به هانیه انداخت و بیرون رفت.
صدای آذر را شنید.
- سمیرا منتظره... ماجرا رو از خدمتکار رفیع شنیده.
کنجکاو شد.
آن شب، چند بار اسمش را شنیده بود.
بلند شد تا پشت در رفت. صدای واضحی نمی آمد.
سمیرا هر که بود و هر کاری داشت، برای هانیه فرصت خوبی بوجود آورده بود تا به خودش بیاید.
سریع سراغ کمد دیواری رفت. به لباسها سرسری نگاه کرد و یکی را بیرون کشید. با عجله، لباس
پر چین سفید را عوض کرد. با تردید، در کنار کمد را باز کرد. دستشویی بود.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و چهارم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى