فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و سوم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و سوم - ب

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol
احمقانه اش برای اطمینان
کردن به یک غریبه... بیزار بود.
تا آخر دنیا هم سر حرفش می ماند که با این مرد و این خانواده، تفاوتی زمین تا آسمان دارد...
آخ! اگر امیرعلی به جای این مردِ خوش پوش بود... انقدر غیرت داشت که نگاهِ هیچ نامحرمی را
روی زنش تحمل نکند؛ انقدر مرد بود که بدون نسبت هم خونش به جوش بیاید از نگاهِ منظور دارِ
یحیی لق لقو... که نخواهد حتا خودش هم به دل و سیر، هانیه را بدون محرمیت تماشا کند.
نامدار، شنل را برداشت. دست هانیه را گرفت و دور بازوی خودش پیچید.
دلش خواست خودش را عقب بکشد... این مرد که شده بود محرمش، برای شرم و حیاش، برای
دلش، نامحرم بود.
مهمانها بیش از سی چهل نفر نبودند.
انگار بدون لباس بین جمعی غریبه حاضر شده، خجالت می کشید سر بلند کند.
چند نفر می رقصیدند.
سه نوازنده، گوشه ی سالن، پیانو، گیتار و پرکاشن می نواختند.
توی چشمهای سیما و حتا همدم، تعجب را از لباس و ظاهرش می دید.
کنار نامدار نشست و به مادرش چشم دوخت که همچنان معذب، کنار همدم و ناصر، فقط دخترش
را می دید.
کتایون و نریمان با دو سه جوان دیگر مشغول رقص بودند.
خانوم، کنار زنی میانسال، ایستاده بود و صحبت می کرد. آقای راد، با رفیع خان و چند مرد، با
گیلاسهای نوشیدنی در دست، می گفتند و می خندیدند.
نامدار، گفت | الان برمی گردم عزیزم| و بلند شد و به طرف چند مرد رفت.
دلش می خواست سیما را صدا بزند یا کنارش برود. حس خوبی نداشت.
با دیدن آذر که به طرفش می آمد، دلخوریش بیشتر شد.
آذر به زن و مردی که از کنارشان گذشت، لبخند ملیحی زد و با صورتی جدی و لبخندی کج، جلوی
هانیه ایستاد.
با کمترین حرکت لبها گفت: چرا قیافه ی مادر مرده ها رو به خودت گرفتی؟!
در آن موقعیت، نشسته روبروی آذر، بیشتر احساس حقارت می کرد.
- حق نداری و بهت اجازه نمیدم با آبروی خانواده ی ما بازی کنی... اینو هیچ وقت یادت نره دختر
جون.
ابروها را بالا برد و لبها را جمع کرد.
- خرت از پل گذشت! رسما عروس ما شدی... پس دیگه از جلد دخترکِ معصوم و سر به زیر
بیرون بیا...
به جمع نگاهی انداخت و سرش را کمی خم کرد.
تا آخر شب، لبخند از روی صورتت نمیره... چند نفر از دوستان می خوان باهات آشنا بشن...
سعی کن مثل یه اصیل زاده رفتار کنی.
رفتنش را ندید.
کتایون، همانطور که نفس نفس می زد، کنارش نشست.
- تو اصلا خوشحال به نظر نمیای!
لبخندی آرام و زورکی زد.
- فکر نمی کردم انقدر خوشگل بشی.
فقط تشکر کرد. به نظر، کنار آمدن و ارتباط برقرار کردن با کتایون، راحت تر از بقیه می رسید.
- تو چقدر خجالتی و کم حرفی! انگلیسی یا فرانسه بلدی؟
- یه کم انگلیسی... اونم توی مدرسه یاد گرفتم.
کتایون چشمک زد.
- تا وقتی ایران باشیم خودم بهت یاد می دم... شاید نامی برات معلم هم بگیره که بدون مشکل
بیای امریکا.
نگاهی به چند جوانی که می رقصیدند کرد.
- می خوای با نامی برقصی؟... عروسی دیگه! تنها که نمیشه!
به نامدار نگاه کرد که حواسش به او بود و گفت: بلد نیستم!
کتایون تعجب کرد.
- وا! مگه میشه؟!... خودم شنیدم نامی به گروه موزیک آهنگ سفارش داد برای رقصتون.
آذر با زن و مردی به طرفشان آمد.
کتایون گفت: عروسیته! شاد باش! خجالت نکش!
و رفت.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و سوم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى