فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و دوم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و دوم - الف

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol

🔻مهرانه به دادش رسید.
- باید توی اتاق خودتون آماده بشین.
بعد جلوتر به سمت راهروی سمت چپ رفت و در اتاق را باز کرد. همان اتاق سبز آبیِ زیبا.
تا بعد از ظهر، دو نفری به جانش افتادند.
دلشوره داشت. غریبی می کرد. دلش سیما را می خواست که نبود. امیرعلی را می خواست که
نبود... حتا نامدار هم نبود.
دو زن، با هم صحبت می کردند؛ بدون اینکه به حضور او اهمیت بدهند.
غریبی می کرد... غریب ترین عروس... بدون اینکه کسی اطرافش بچرخد و از زیبا شدنش،
عروس شدنش شادی کند...
ابروهاش نازک شد. لبها و ناخنهاش سرخ شدند. موهاش مثل عکس کارت پستالهایی شد که
توی مدرسه، همکلاسی هاش دزدکی به هم نشان می دادند.
لباس یقه باز و بدون آستینش را تنش کردند. کفشهای سفیدش را پوشید... تور، روی موهاش جا خوش کرد... عروس شد... زیبا شد... ولی تنها... بدون لبخند؛ بدون برقی که توی چشمهای
عروسکِ داخل آینه ببیند.
لیلا دستیارش را فرستاد دنبالِ خانوم.
خانوم باید تایید می کرد خوب شده یا نه.
آذر با پیراهنی مشکی و براق، و موهایی پیچیده شده و زیبا وارد شد.
نگاه نافذ و سردش سر تا پای هانیه را برانداز کرد؛ بدون تحسیت و تغییر، خیره به صورت هانیه،
سری تکان داد.
- خب... این از ظاهرش... مهرانه ازتون مختصر پذیرایی می کنه و بعد راننده م می رسوندتون.
لیلا قدمی به هانیه نزدیک شد.
- راضی هستین خانوم راد؟!
گاه آذر روی لیلا رفت و برگشت روی موها و صورت هانیه.
- اگه کارتو قبول نداشتم، الان اینجا نبودی... دستمزدت پیش مهرانه ست. می تونی بری.
شری، فرز، وسایلشان را برداشت و پشت سر لیلا بیرون رفت.
صدای بسته شدنِ در که آمد، آذر دو قدم جلو رفت.
توی خاکستری نگاهش هیچ حسی نبود جز جدیت؛ توی صداش هم.
- تصورشم نمی کردم مراسم ازدواج پسر ارشدم اینطور بی سر و صدا و خلوت برگزار بشه... می
تونستم پونصد نفر مهمون دعوت کنم و با افتخار، دستِ نامدارم رو توی دست عروسش بذارم.
نفس بلندی کشید.
- ولی حالا... مجبور شدم با یه مهمونیِ کوچیک، که تعداد مهمونهاش اندازه ی خدمه ی مراسمی
در شان خانواده ی ماست، فقط به خاطر خواسته ی نامدارم، پا روی آرزوهای خودم بذارم و چشم
روی موقعیتمون ببندم...
دیگر نتوانست مستقیم به آذر نگاه کند. خیره شد به چین های توریِ دامن که طبقه طبقه روی هم
افتاده بودند.
- گفته بودم دوست ندارم یه حرف رو چند بار تکرار کنم... سرتو بالا بگیر...
احساس غریبی و بی پناهی، دوباره همه ی روزگارش را گرفت. بغض چنگ زد به گلوش.
صدای آذر، با طعنه همراه شد.
- برای من موش مرده بازی در نیار دختر جون! به هدفت رسیدی و نامی رو به چنگ آوردی... منو
نگاه کن!... این اداها رو بذار برای همون نامدار که خامِ اطوارای نجیبت شده.
|اطوارای نجیب| را غلیظ و کشیده گفت.
هانیه به زحمت جلوی شکستنِ بغضش را گرفت و نگاهش را بالا کشید.
چشمهای یخ زده ی آذر، جمع شد
سعی کن قدرشناسِ این فداکاری و از خود گذشتگیِ خانواده ی ما باشی...
لبهاش را به هم فشرد تا از بغض نلرزند.
- جوابتو نشنیدم!
لب زد: چشم خانوم.
آذر، چانه بالا داد و با تاسف سر جنباند. نفس پر حسرتی کشید و به طرف در رفت.
همانطور ایستاده بود.
چرخید به طرف آینه ی میز آرایش.
اینجا چه کار می کرد؟! وصله ی ناجورِ این خانه و آدمهاش شده بود که چه بشود؟!
یک ماه سکوت و حماقت بس نبود؟! می خواست یک عمر کش بیاید؟! که مادرش خاطر جمع
باشد زندگیِ تنها دخترش سر و سامان گرفته؟!
چشم بست.
تصویر امیرعلی در خوابش، میانِ سیاهیِ پلکهای بسته، جان گرفت. با سینه ای غرق خون و
لبهایی خندان.
چشم گشود.
از خودش، آن اتاق، خانه... خانوم، نامدار، لباس سفیدِ تنش،... همه بیزار بود.
به طرف در رفت. می خواست فرار کند.
قبل از او، مهرانه وارد شد. با تحسین و لبخند نگاهش کرد و زیر لب، |هزارماشالا|یی گفت.
- آقا منو فرستادن ببینم آماده این یا نه.
فرار، چاره ی کارش نبود. هنوز که اتفاقی نیفتاده بود؟ می شد همه چیز را همان جا تمام کرد.
پرسید: نامدار کجاست؟
مهرانه با شیطنت، با چشم و ابرو به در اشاره کرد.
همین نزدیکی... اما صبر کنید!
رفت از روی مبل، شنل سفید را برداشت؛ همانطور که روی شانه های هانیه می انداخت، گفت:
- آقا رو من بزرگ کردم... اینو بندازین یه دفعه ای نبیندتون... ذره ذره که باشه، هم خودش بیشتر حظ می بره، هم شما عزیزتر میشین!
راضی تر بود با این شنل که موها و شانه هاش را می پوشاند.
چند ضربه به در خورد.
مهرانه سریع به طرف در رفت و لای آن را باز کرد.
- آرایشگرش پایین بود... تموم شده؟
مهرانه به هانیه نیم نگاهی انداخت.
- بله آقا... بفرمایید.
از میان چارچوب، نامدار وارد شد و مهرانه بیرون خزید.
در کت و شلوار مشکی، قد بلند تر به نظر می رسید. صورتش جدی بود ولی چشمهاش...
مثل چشمهای خانوم ولی خاکستریِ گرم! مثل خاکسترِ آتشی که حرارت داشت.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پنجاه و دوم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى