فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و دوم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و دوم - ب

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol
چند قدم نزدیک شد. جدیتِ صورتش پر کشید.
زمزمه کرد: چقدر زیبا شدی!
دستش را جلو برد، انگشتهای آویزانِ هانیه را گرفت و فشرد.
اخم نشست میان ابروهاش.
- تو که هنوز سردی... حالت بهتر نشده؟!
داشت فکر می کرد چه جمله ای بگوید. کلمه ها را در ذهنش مرتب می کرد. فقط سر تکان داد.
لبخند نیمدارِ نامدار، کمی رنگِ شیطنت داشت.
- عاقد و مهمونها اومدن... بریم پایین تا چشم روی اعتقاداتت نبستم!
دستش را پس کشید.
- صبر کن... کارت دارم.
نامدار با همان لبخند، یک ابروش را بالا انداخت.
- منم کارت دارم عزیزم... ولی اول مراسم!
به گلهای فیروزه ایِ قالی چشم دوخت.
- نامدار... من... توی گذشته ی من...
نفس گرفت.
- نامدار... من نمی تونم...
صدای نامدار را آرام شنید.
- چی رو نمی تونی؟!
چانه اش بالا رفت. نگاه کرد به صورتِ تازه اصلاح شده ی نامدار.
- نمی تونم باهات ازدواج کنم...بذار همین الان تموم بشه.
ابروهای نامدار کمی بالا رفت ولی حرفی نزد.
- نامدار... زندگیِ من مثل شما نیست... خانواده ت منو نمی خوان... من قبل از تو...
هیــــشِ ملایمِ نامدار ساکتش کرد. دستش میانِ دو دستِ نامدار قفل شد.
- زندگیِ تو هر چی بود، تموم شد... از حالا زندگیمون مثل هم میشه... مهم منم که تو رو می
خوام... صبح هم تذکر دادم ولی انگار جدی نگرفتی... شک و تردید رو بریز دور... اجازه ی
پشیمون شدن بهت نمی دم! خب؟!
هانیه اخم کرد. لحنِ نرم و آرامِ نامدار، انگار ذاتی و موروثی، جدیت و غرور داشت.
با دو دست، دستِ هانیه را روی سینه اش گذاشت و آرام گفت: جای تو اینجاست... فقط اینجا...
نگذاشت هانیه باز دستش را پس بکشد.
ولی قلب من مال تو نیست...
نامدار، لحظه ای ساکت نگاهش کرد؛ بعد با اطمینان پلک زد و زمزمه کرد:
- میشه... مال من میشه...
میشد؟! قلبی که بی قرارِ امیرعلی بود، مال نامدار شود؟!
صورت نامدار خم شد.
- هانی... من خوشبختت می کنم... قول می دم.
مکث کرد. نگاهش رقصید میانِ چشمهای هانیه.
- حالا همه ی فکرای منفی رو از این کله ی کوچیکت بیرون کن و بیا بریم پایین... درست نیست
مهمونها، و مهم تر از اونها، منو منتظر بذاری.
هانیه هنوز برای اعتراض، دهان باز نکرده، نامدار دوباره |هیــــشی| گفت و به طرف در هدایتش
کرد.
سیما و همدم و ناصر، در سالن بزرگ خانه، سه نفری، معذب روی یک کاناپه نشسته بودند.
متعجب به همدم نگاه کرد که روسری به سرش نبود ولی مشخص بود زیاد راحت نیست.
به بقیه ی مهمانها دقیق نگاه نکرد. سیما هم مثل بقیه ایستاد و دست زد. چشمهاش از دور هم
برق اشک داشت.
با راهنماییِ نامدار، به نشیمنِ خالی شده رفت که سفره ی عقد بزرگ و زیبایی میانش چیده شده
بود و کاناپه ی سفید سلطنتی، به عنوان جایگاه عروس و داماد، بالای سفره.
سر بلند نکرد. کلاه شنل تا روی پیشانی اش را پوشانده بود.
دستهای سیما را شناخت که قرآن را برداشت و به طرف او گرفت.
جلد چرمیِ سفید رنگ قرآن، یادش را برد تا خانه ی قدیمی و قرآنِ جلد قهوه ایِ رنگ و رو رفته
ی امیرعلی که همیشه روی تاقچه بود... تا صدای قرآن خواندنش، شبهای احیا... تا نیایش و
زمزمه هاش قبل از افطار...


.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و دوم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى