فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و یکم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و یکم - ب

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol
زشته دختر! برو دیگه!
سوار شد و نگاهش همچنان روی صورت سیما دل دل می زد.
نامدار هم سوار شد و حرکت کرد.
- سعی کن به شک و تردید و پشیمون شدن فکر نکنی، چون دیگه نمی ذارم از دستم بری!
لحنش هم جدیت داشت، هم شوخی.
انگشتها را در هم قلاب کرد و جواب نداد.
- می ریم خونه... آرایشگرت میاد همونجا آماده ت می کنه.
لرز، از پاهاش به همه ی تنش سرایت کرده بود. در دلش رخت می شستند.
دست نامدار، روی انگشتهای قلاب شده اش نشست.
- هانیه؟! سردته؟!... دستات یخ زده عزیزم.
ربطی به موهای نم دارش نداشت که تازه از حمام آمده بود... ربطی به سرمای بی رحمِ آخرین
روز پاییز نداشت... دلش زیر و رو می شد.
به زحمت گفت: نگهدار...
ماشین هنوز کامل توقف نکرده، در را باز کرد و بیرون رفت. حالش به هم می خورد.
نفسش بالا نمی آمد. انگار کسی دو دستی راه نفسش را گرفته بود و فشار می داد.
نامدار از پشت، شانه هاش را گرفت.
خجالت کشید. بی حال راست شد و پشت دستش را کشید روی دهانش.
نامدار خم شد.
- حالت چرا به هم خورد؟! می خوای بریم دکتر؟!
بدون نگاه، سر تکان داد و سوار شد.
نامدار بخاری را زیاد کرد و پشت انگشتهاش را چسباند به پیشانیِ او.
- بهتری؟!... مسموم شدی؟
دوباره سر تکان داد و زمزمه کرد: خوبم...
نامدار با دقت نگاهش می کرد.
- ببینمت؟!
نگاهش کرد. صورتِ جدیِ نامدار، نرم شد. لبخند آرامی زد و آرام هم گفت: نگران هیچی نباش
هانی... دلیلی برای استرس وجود نداره.
نفهمید نامدار چطور متوجه نگرانی و دلشوره اش شده.
دستهاش را زیر بغل برد و به خیابان چشم دوخت.
***
خانه، آرامش دفعه ی قبل را نداشت.
چند نفر در حال جابه جا کردن وسایل و جعبه های میوه و شیرینی بودند.
مهرانه جلو آمد و خوش آمد گفت.
نامدار سراغ مادرش و آرایشگر را گرفت.
- هر دو بالا هستن آقا... گفتن رسیدین تشریف ببرین اتاقشون.
سری تکان داد و دست پشت کمر هانیه گذاشت.
با دقت تر به اطراف نگاه کرد. بالای پلکان مدور، نشیمن خصوصی بود و دو راهروی عریض و کوتاه.
وارد راهروی سمت راست شدند. اتاق خودشان - تا آنجا که یادش می آمد - سمت چپ بود.
پشتِ دری ایستادند و نامدار در زد.
صدای جدی آذر آمد.
- بله؟
- منم مادر...
اجازه ی ورود داد.
روی صندلیِ مخمل زرشکی وسط اتاق، مجله به دست نشسته بود. زنی داشت موهاش را می پیچید و دختر جوانی ناخنهاش را لاک می زد.
جواب سلام هانیه را با تکان سر داد.
- لیلا... عروسم، هانیه.
لیلا با دقت به صورت هانیه نگاه کرد و لبخند زد.
- عروس خانوم! تا من کار موهای خانومو تموم می کنم، دوش بگیر تا شری موهاتو خشک کنه.
گفت: قبل از اومدن حموم رفتم.
آذر بدون اینکه سر از مجله بلند کند، گفت: نامی... شما برو به کارهات برس. به حضورت نیازی
نیست.
نامدار لبخندی به هانیه زد و رفت.
همانطور ایستاده بود. انگار اصلا حضور نداشت.
این |خانوم|، این مادر شوهر، زیادی غریبه و ترسناک بود... زیادی ازش دور بود... اگر ایران
خانوم بود...
ناخنهای لاک خورده را جلوی صورتش گرفت.
- ببر آماده ش کن... ساعت چهار مراسم شروع میشه، هنوز هیچیش به عروسها شبیه نیست.
شری، چشم گفت و ساک و سبدی که پر از وسایل کارشان بود را برداشت و در را باز کرد.
همراهش رفت. نمی دانست باید کجا بروند.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و یکم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى