فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاهم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاهم - الف

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol

🔻مامانم چی بهت گفت؟!
دوست نداشت تکرار کند. دوست نداشت حقارتش را تکرار کند.
نامدار، کلافه دست کشید به موهاش.
- هانیه... انتخابِ من تویی.... اولین و آخرین انتخابم.
در دل گفت | ولی تو آخرین انتخابم هم نبودی!|
- برای من، فقط خود تو مهمی... خودت... خواهش می کنم تو هم فقط به من اهمیت بده، نه بقیه و
حرفاشون...
هیچ تغییری در هانیه ندید. نفس بلندی کشید تا خونسردی اش را حفظ کند. جدی شد و خشک.
- باهاشون صحبت می کنم... کسی اجازه نداره طوری رفتار کنه که باعث ناراحتیِ تو بشه...
هانی... نمیذارم کسی اذیتت کنه...
آب دهانش را فرو داد تا بغضش را پس بزند.
- چند وقت باید اینجا بمونیم؟
لبخند محوی نشست روی لبهای نامدار.
- دوست نداری اینجا باشیم؟!
سرش را بالا انداخت.
- نه!
لبخند نامدار رنگ گرفت.
- تو که هنوز حتا اتاقمونو ندیدی...
بعد، نگاهی گذرا به اتاق انداخت.
- همه چیز رنگ چشماته...
هانیه هم به اطراف چشم دوخت. دو طرف پرده های حریر، مخمل سبز آبی بود. میز آینه ی سفید،
یک کاناپه و دو مبل تک فیروزه ای، دیوارها و تخت سفید با رو تختیِ سبزآبی و فرش ابریشمی با
گلهای فیروزه ای.
یک اتاق داشت. همان که می خواست!
یک اتاق ساده و امیرعلی... حالا یک اتاق شیک، بدون امیرعلی!
پوزخند زد.
نامدار با اشتیاق گفت: دوست داری؟!
بدون نگاه، سر تکان داد.
- قشنگه!
نگاهِ نامدار سر خورد روی لباس های او، و آرام دنباله ی گره ی روسریش را گرفت. هانیه سرش
را عقب کشید و اخم کرد.
- چیکار می کنین؟!
نامدار آرام گفت: می خوام موهاتو ببینم.
لبخند محو دیگری زد.
- هنوز حتا نمی دونم کوتاهه یا بلند!
همانطور گره ی روسری را شل کرد. ضربان قلب هانیه تند شد.
- نه!
کمی عقب تر رفت.
- خواهش می کنم...
نامدار خیره ماند در چشمهای نگران و ناراضیِ او.
- حقم نیست همسرمو بدون حجاب ببینم؟!
هانیه حس کرد لحنش حق به جانب است. با اخمی غلیظ تر، دنباله ی روسری را از دست او بیرون
کشید.
- میشه منو ببرید خونمون؟
- می خوای فرار کنی؟!
فهمیده بود! سعی کرد اخمش را حفظ کند.
- می خوام برم خونمون.
نامدار خونسرد بود.
- کاری باهات ندارم عزیزم... نمی خوام بهت آسیب بزنم... فقط می خوام یه کم بهت نزدیک بشم.
در برابر این دختر، یک نامدار دیگر میشد؛ نه غروری، نه بی حوصلگی و بی صبری.
- شما نامحرمید!
نامدار به محرمیت فکر نمی کرد. عقلش چیز دیگری می گفت.
- عزیزم... من به روسریت دست می زنم، تو رنگت می پره... حتا نمی تونی باهام راحت صحبت
کنی...
هانیه سر به زیر انداخت. نامدار دوباره با احتیاط دست پیش برد، به نرمی انگشتهای سرد او را گرفت.
- دو هفته دیگه من میشم شوهرت... چند تا جمله ی عربی می تونه تو رو به من نزدیک کنه؟!
خواست دستش را پس بکشد ولی نامدار نگذاشت.
- هانی... باید آروم آروم بهم عادت کنی...
لحن هانیه، رنگ التماس گرفت.
- تا محرم نشده باشیم، گناه داره...
ابروهای نامدار بالا رفت.
چه گناهی؟! هانیه! ما قراره ازدواج کنیم.
چشم دوخت به نامدار.
- گفتید به اعتقادات من کاری ندارید... گفتید به عقایدم احترام میذارید...
انگشتهای نامدار شل شد.
- گفتم... سرِ حرفم هستم... معذرت می خوام.
معذرت خواست؟! برای خودش هم جای تعجب داشت آنهمه انعطاف و تغییر در مقابل هانیه. یعنی
عشق، انقدر قدرت داشت؟!
هانیه نفس راحتی کشید.
- باهام راحت صحبت کن... این که دیگه گناه نداره!
گفت |نه|، نگاه دیگری به اتاق انداخت و تا نامدار پشیمان نشده، به طرف در رفت.
نامدار دوباره به موهاش دست کشید و سرتا پای او را از پشت سر تماشا کرد. همین که بدون
مانتو و چادر او را دیده بود، خودش یک قدم پیشرفت حساب میشد!
***
نیویورک / زمستان 91
در تنهایى خانه سیگارش را روشن مى کند و در فکر فرو مى رود.
همه ی پنجره ها را بسته تا راه ورود صداها را از خارج سد کند و مانع از ورود هلهله ها و خنده
ها... آتش بازى و موزیک شود.
او چه چیزى را مى تواند جشن بگیرد؟
امشب شبى ست که دوستان به نزد دوستان ،عشاق به نزد هم و شوهرها به نزد همسرانشان مى
شتابند ....اما هیچکس که آنجا نمى آید... هیچ آغوشى هم برایش گشوده نیست.
به اتاق خواب هانیه می رود. اتاق مرتب است مثل روز اول ... نگاهى به میز آرایش او در سمت
دیگر مى اندازد .
به طرف قفسه ی کتابهاش مى رود .... کتابها با نظم و سلیقه ی خاصى کنار هم چیده شده اند ،
کتاب ضخیم مجموعه آثار مولانا را بیرون مى کشد . کتابى که سالها غذاى اصلى اندیشه و
فکرنامدار را تشکیل مى داد. چند سطرى از آن را این چنین مى خواند:
بگو دل را که گرد غم نگردد
که غم هرگز به خوردن کم نگردد
مگرد ای مرغ دل پیرامن غم
که در غم پرّ و پا محکم نگردد
اهى مى کشد و زیر لب زمزمه مى کند
-نمى دانى ناامیدى چه به روز آدم مى آورد و تا چه حد خلق و خو را تنگ مى کند.
فکر مى کند چقدر این

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاهم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى