فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و نهم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و نهم - الف

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol

🔻به خانه که رسیدند، حبیب در را باز کرد. با ماشین از کنار باغچه ی وسیع و خشک گذشتند. خانه
را که دید، برای چند لحظه، نگرانی را فراموش کرد. ویلای دو طبقه ی رفیع خان در مقابل آن خانه
ی سفید با ستونهای بزرگ سنگی و پنجره های قدی، به چشم نمی آمد.
زنی در را به روی آن دو گشود. با دیدن هانیه، لبخندی زد و گفت: خوش اومدین آقا... ماشالا به
این عروس خانوم!... بفرمایین!
نامدار لبخند کجی زد. نگاهی به هانیه انداخت، دستش را پشت او گذاشت و به داخل دعوتش کرد.
هانیه، خجالت زده سلام کرد و وارد شد.
- مادرم کجان؟
زن، به پشت سرش اشاره کرد.
- خانوم توی پذیرایی هستن.
بعد به هانیه اشاره کرد.
- پالتو روسریتونو بدین من.
معذب فقط پالتو را به دستش داد. زن، منتظر مانده بود. هانیه به نامدار نگاه کرد.
نامدار سری تکان داد.
- همینو ببر مهرانه.
مهرانه چشمی گفت و متعجب به هانیه و روسریش نگاه انداخت.
دوباره دست نامدار پشتش نشست و به طرف پذیرایی هدایتش کرد.
نگاه هانیه روی پرده ها و مبلمان و وسایل می چرخید که صدای نامدار را کنار گوشش شنید.
- فکر نمی کردم لباسا انقدر بهت بیاد!
نگاهش نکرد. دیدن آذر همه ی تمرکزش را گرفت.
آذر همانطور که مجله ای را ورق می زد، سر بلند کرد.
سلام مامان.
هانیه هم آرام سلام کرد. چشمهای آذر، سر تا پاش را برانداز کرد و روی روسریش متوقف شد.
سرد جواب داد. نامدار به مبل اشاره کرد.
- بشین عزیزم... راحت باش.
با همه ی دوری کردنها از نامدار، در آن موقعیت ترجیح داد نزدیک او بنشیند. نگاه آذر تند و تیز
بود و آزاردهنده.
- از کی رو گرفته؟! تو که نامزدشی، منم که مرد نیستم!
صدای محکمش هم دست کمی از نگاهش نداشت. همانطور هم بدون چادر و فقط با بلوز و دامن،
ناراحت و معذب بود. خواست بگوید |نامزدمه ولی هنوز که محرم نشدیم.|
نامدار گفت: اینطوری راحته...
پوزخند آذر به نامدار بود.
- لباسشو گرفتین؟!
نامدار سر تکان داد.
- هم لباس، هم حلقه و جواهرات.
- کاش می گفتم لیلا بیاد یه دستی هم به سر و صورتش بکشه...
نامدار به نیمرخ سر به زیر هانیه با رضایت نگاه کرد.
- همینطوری هم خوشگله!... باشه برای عروسی.
مهرانه با سینی قهوه آمد.
سردش بود. دلش یک لیوان چای داغ می خواست. تا آن وقت، قهوه نخورده بود. فنجان را میان دستهای سردش گرفت و کمی چشید. تلخیِ قهوه، دهانش را جمع کرد.
- اجازه بده برات شیرینش کنم.
زیر چشمی به پوزخند آذر نگاه کرد و آرام گفت: همینجوری خوبه.
تلخ تر از برخورد آذر که نبود!
در سکوت قهوه خوردند. جو سنگین بود.
آذر فنجانش را در نعلبکی چرخاند.
- نامی! لطفا ما رو تنها بذار... می خوام باهاش تنها صحبت کنم.
انقدر احساس ناراحتی و بی پناهی می کرد که ناخودآگاه به نامدار نگاه کرد.
نامدار لبخند آرامی زد و آرام هم گفت: راحت باش عزیزم... مامان فقط یه کم دیر صمیمی میشه!
می خوام بعد از صحبتتون، اتاقی که برات آماده کردم نشونت بدم.
بعد بلند شد و امیدوار کننده پلک زد.
دوباره سکوت.
سر به زیر ماند تا صدای آذر بلند شد.
- دختر جون! گفتم نامی بیاردت اینجا تا یه سری مسائل رو برات روشن کنم... یه چیزایی رو از
همین الان باید بدونی.
دلهره اش بیشتر شد.
- اول اینکه منو |خانوم| صدا می زنی...
خانوم؟! مهرانه هم می گفت خانوم... مادر شوهرش را خانوم صدا می زد؟! خب وقتی شوهرش
نامدار بود، مادرشوهرش هم میشد خانوم. ناراضی هم نبود.
خانوم!... غریبه و غیر دوستانه...
اگر امیرعلی شوهرش بود، به ایران خانوم می گفت عزیز. عزیزِ امیرعلی، عزیزِ خودش هم بود...
ولی نامدار که امیرعلی نبود... مادرش هم یک غریبه، مثل خودش.
دستِ آذر با لختی به در و دیوار اشاره کرد.
- خونه و وضع زندگی ما رو که دیدی... خانواده رو هم که می شناسی... امیدوارم انقدر قدرت درک
و فهم داشته باشی که تفاوتهامونو تشخیص بدی.
به لباسها و روسریِ او اشاره کرد.
- این سر و ریخت، در شانِ خانواده ی ما نیست دختر جون! من نه حوصله دارم، نه تمایل که
بخوام بهت آداب زندگی کردن به شیوه ی خودمونو یاد بدم... کارِ خودِ نامیه که تو رو انتخاب
کرده... یه کم باهوش و زرنگ باشی، از موقعیت درخشانی که برات پیش اومده، نهایت استفاده رو
می بری و سعی می کنی یاد بگیری...
پا روی پا انداخت.
- همه ی عادتها و رفتارهای زندگی قبلت رو بریز دور... از حالا به بعد، همه تو رو به عنوان عروس
خانواده ی راد می شناسن... عروسی که در شان این موقعیت و اسم باشه، برای ما کم نبود... ولی
متاسفانه نامدار دست گذاشت روی تو و ما مجبور شدیم بپذیریم...
مجبور شدند؟! ولی نامدار گفته بود |راضی هستن که اومدن خواستگاری|.
کمی به جلو خم شد و زل زد به هانیه ی سر به زیر.
- منو نگاه کن!
هانیه، ناآرام سرش را بالا گرفت و بغض کرده، خیره شد به چشمهای خاکستری نافذ که هیچ
حسِ دوستانه ای نداشت.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و نهم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى