فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و هشتم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و هشتم - الف

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol

🔻تهران/ پاییز 1361
صدای زنگ در بلند شد.
همدم آیفون را برداشت.
- کیه؟... ا ... سلام... بله! بفرمایید تو... چشم الان میاد.
چشمک زد.
- نامزدت اومد!
نیم ساعت قبل زنگ زده بود می آید دنبالش بروند خرید.
سیما، هم نگران بود، هم خوشحال.
به نظرش نامدار مرد خوبی می رسید. موقعیت خوبی هم داشت. محترم و خانواده دار بود... ولی باز
هم چیزی ته دلش را نگران و مضطرب می کرد.
دعا خواند و به هانیه ی بی تفاوت و ساکت فوت کرد.
- برو در پناه خدا.
همدم نگاهی به سرتا پای هانیه کرد.
- کاش یه کم به خودت می رسیدی... اخماتو وا کن دختر! شوهر از این بهتر کجا می خواستی پیدا
کنی؟!
بعد سرحال خندید.
- معلومه حسابی قاپشو دزدیدی که نذاشت دو روز بگذره!
به سیما چشمک دیگری زد.
- دلش واسه نامزدش تنگ شده... نگفت خریدِ چی؟
سیما سر تکان داد.
- نه... فقط گفت آماده بشه بریم خرید... حتما خریدای عروسی دیگه.
همدم اخم کرد.
وا... خرید عروسی، تک و تنها؟! هانیه! اگر خواست خرید عقد کنه، بگو باید بزرگترم باشه.
هانیه سرسری گفت |باشه| و کفش پوشید.
همدم گفت: خوش اخلاق باش پشیمون نشه!
گفت |خداحافظ| و بیرون رفت.
نامدار کنار ماشین ایستاده بود. با دیدن او، لبخند زد و در ماشین را باز کرد.
معذب نشست. نامدار هم سوار شد و با همان لبخند، سرحال گفت: احوال عروس خانومِ خجالتی
چطوره؟!
بدون نگاه فقط گفت: مرسی!
نامدار حرکت کرد.
- تعجب کردی اومدم دنبالت؟!
مکث کرد. وقتی سکوت هانیه را دید، ادامه داد: پریشب یه چیز مهم جا موند.
احساس ناراحتی می کرد. تا به حال در ماشین مردی غریبه ننشسته بود؛ آن هم جلو، کنارش.
حس می کرد فضای ماشین بیش از حد کوچک و خفقان آور است. با آن موسیقیِ خارجی که
هیچی ازش نمی فهمید.
- اینطوری می خوای منو بشناسی؟!
دوباره صدای سرخوش نامدار بود. سرش را خم کرد و به نیمرخش نگاه انداخت.
نامدار لبخند زنان گفت: اینطوری ساکت و سربه زیر...
- چیکار کنم؟!
نامدار صدای آهنگ را کم کرد.
- خیلی کارا باید بکنی! اول از همه اینکه راحت باشی... ما قراره یک ماه دیگه ازدواج کنیم. پس
باهام انقدر رسمی و خشک نباش.
با شیطنت گردنش را خم کرد.
اصلا میدونی اسم من چیه؟!
- بله!
و با مکث زمزمه کرد: نامدار...
نامدار چشمک زد.
- نزدیکانم |نامی| صدام می کنن... تو هم بگو نامی...
هانیه نگفت دوست ندارد. به نظرش نامدار بهتر بود.
- منم دوست دارم هانی صدات بزنم.
باز هم نگفت دوست ندارد. هانی؟!... شاید میشد وجیهه را وجی و معصومه را معصوم صدا زد ولی
هانیه...
صدای امیرعلی در ذهنش تکرار شد. تنها چند بار اسمش را صدا زده بود. با چه آهنگ دلنشینی می
گفت |هانیه|! الفش را کشیده می گفت.
لبخند روی لبهاش نشست.
آن روز که توی پله ها زمین خورد، از ترس و نگرانی، هی پشتِ هم صداش زده بود.
- حالا بهتر شد! اینطوری خوشگل تر میشی!
ناخودآگاه لبخندش محو شد.
- خب... از خودت بگو... از من هر سئوالی داری بپرس... پرسیدن و حرف زدن، شروعِ شناخته.
چه سئوالی می توانست داشته باشد؟! از خودش چه می گفت؟!
انگار نامدار متوجه درماندگیش شد.
- بذار من شروع کنم! از رشته ی تحصیلیت بگو... کارهایی که علاقه داری...
همه ی حرفش چند جمله بیشتر نشد ولی نامدار، وقتی از خودش و علائقش گفت، تا رسیدن به
مقصد طول کشید.
به چند پاساژ سر زدند. چند دست لباس و کیف و کفش خریدند. بعد به طلافروشی رفتند و حلقه
ی نامزدی که نامدار روز قبل سفارش داده بود، تحویل گرفتند.
در یک رستوران دنج و لوکس ناهار خوردند.
همانجا، نامدار حلقه را از جعبه خارج کرد.
- این جا مونده بود... ببخش که با دو روز تاخیر تقدیم شد.
دست هانیه را گرفت و حلقه را در انگشتش نشاند. هانیه سریع دستش را پس کشید.
این مرد، چه بی پروا دستش را می گرفت! هم روز خواستگاری، هم حالا..
نامدار لبخند آرامی زد.
- مبارک باشه.
هانیه به حلقه نگاه کرد. چقدر در رویا، حلقه ای را به دست کرده بود که امیرعلی بهش داده بود...
نامدار غریبه بود. صدا زدنهاش غریبه بود. نگاههای بی پرواش، لبخندهاش... هیچ کدام مثل
امیرعلی نبود.
چطور باید به این غریبه عادت می کرد؟! آن هم در عرض یک ماه.
***
دو هفته تلاشِ بی ثمر برای نزدیک شدن و عادت به نامدار، تنها نتیجه اش، کمی راحت تر گشتن
و راه رفتن کنار او بود.
چند بار دیگر خرید رفته بودند. ناهار و شام را با هم خورده بودند. نامدار بی حساب براش خرج می
کرد.
هر روز باهاش راحت تر میشد. |عزیزم| گفتن هاش، با لبخندهای گرم و نگاههای عاشقانه همراه
می شد.
دیگر فهمیده بود هانیه چه غذاهایی دوست دارد. رنگ مورد علاقه اش چیست؛ به چه نوع موسیقی
علاقه دارد و به خاطرش لبخند می زند. از آن لبخندهای کمیابش که نامدار را شیفته تر می کرد.
دو هفته مانده به عروسی، وقتی زنگ زد تا خبر بدهد برای خرید دنبالش می رود، گفت |از اون

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و هشتم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى