فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و هفتم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و هفتم - الف

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol

🔻امیر نبود که من دق می آوردم... سرم بهش گرم بود... والا عاقبت به خیری که میگن، عاقبتِ
منه. بچه های سالم و صالح... عروسهای صبور و فهمیده... من که مادرشونم میدونم این دو تا
پسر، بعد از جنگ، چقدر عصبی شدن... اون از علی که هنوز بهم معلوم نشده چه بلایی سرش
آوردن انقدر زود از کوره در میره و اینم از رضا که انقدر پ یِ علی رفت بلکه نشونی ازش پیدا کنه،
شد یه آدمِ بی طاقتِ بی اعصاب... والا این دو تا عروس، خوب تونستن تحمل کنن و مرداشونو آروم کنن.
و از بهار می پرسد: همون سال که امیر رفت مدرسه، علی هم آزاد شد؛ نه؟
بهار سر تکان می دهد.
- مهرِ شصت و نه.
نفسِ مهربان، بلند و سبک است.
- خدا رو هزار مرتبه شکر... انگار همین دیروز بود.
نفسِ شکوه، بلند و سنگین است.
- بهار جون؟ برات بدون سیر جدا بذارم؟
بهار لبخندی سپاسگزار می زند.
- دستت درد نکنه...
برمی گردد سمت هانیه.
- شما که به سیر حساس نیستی؟!
هانیه سر تکان می دهد که نه.
بهار، ناهارش را زودتر می خورد و می رود بیمارستان.
هر سه نشسته اند پشت میز چهار نفره و جمع و جور آشپزخانه ی مهربان.
شکوه، در قابلمه ای کوچکتر، برای مردها آش می ریزد.
- پسرت هم عاشق آشهای شکوه شده... جاش خالی.
هانیه به مهربان لبخند می زند.
شکوه، در قابلمه را می گذارد و بی مقدمه برمی گردد طرف هانیه.
- اگه نازنین بیاد اونجا پیش شما، هواشو دارین؟!
لحظه ای به چشمهای نگران شکوه نگاه می کند.
مهربان ملایم می گوید: شکوه جون؟!
هانیه لبخند آرامی می زند.
- حتما... منم توی شرایط نازنین بودم... بهتر می تونم درکش کنم... حال شما رو هم می فهمم
شکوه خانوم.
شکوه، دستگیره را میان دو دست مچاله می کند.
- می دونم... ولی نازنین خیلی حساسه... خیلی وابسته س...
مهربان دستش را می گیرد و وادارش می کند روی صندلی بنشیند.
- شکوه جون... عزیزم... از حالا انقدر هول و ولا نداشته باش... نازنین نه جای بدی میره، نه پیش
آدمهای ناشناس و غریبه... والا تو هم حساس تری، هم وابسته تر.
شکوه، سر به زیر و با بغض می گوید: امانته... عزیزمه... چطور بی خیال باشم؟ نمی خوام فردای
قیامت شرمنده بشم...
مهربان، روی دستش را نوازش می کند.
- عزیز همه ی ماست... شرمنده برای چی؟!
شکوه، اشکش را قبل از چکیدن، پاک می کند. مهربان، نفس بلندی می کشد و لبخند می زند.
- یه کم از کارای بچگیش برای هانیه تعریف کن، بدونه.
شکوه هم لبخند می زند و به پلکهاش دست می کشد.
آروم بود... بر عکسِ نهال، از اون اول مظلوم و ساکت بود...هی به مادرم می گفتم نکنه شوک
بمبارونا، کر و لالش کرده باشه؟!... من که جونم بهش بسته بود... سه سال بود به عشق نازنین،
صبح چشم باز می کردم... خدا خواست مهرش به دل علی آقا هم افتاد و خواستش...
طعم لبخندش گس می شود.
- انقدر که می گفت همین یه بچه رو فقط می خوام.
هانیه احساس گیجی می کند. انگار جمله ها و حرفهای شکوه، پس و پیش شده.
- برعکسِ بهار، من فوت و فنِ کدبانوگری رو به زورِ مادرم یاد گرفته بودم ولی از بچه داری
هیچی سررشته نداشتم. اولا مثل عروسک باهاش بازی می کردم... همیشه از کهنه هاش نم پس
میداد از بس ناشی بودم! اجازه هم نمیدادم مادرم کاراشو بکنه.
بی صدا می خندد.
- به خاطرش هر خواستگاری می اومد، رد می کردم.
مهربان با شیطنت ابرو بالا می اندازد.
- همه رو غیر از علی!
شکوه، لبهای خندانش را به هم می فشارد.
- علی آقا فرق داشت!
هانیه داغ می شود... سرد می شود... سردرگمی اش هر لحظه اوج می گیرد و صدای شکوه در
سرش اکو می شود. |علی آقا فرق داشت... آقا فرق داشت... فرق داشت... داشت...|
- این بچه، علی رو به زندگی برگردوند... وگرنه مثل خیلیای دیگه، سر از آسایشگاه درمی آورد.
- امیدِ من و نازنین شد...
هانیه، آن طرف دنیا، همه ی امیدش شده بود یک اسم که پسرش را صدا بزند... امیرعلی، شده بود
امیدِ شکوه و نازنین...
جبهه و جنگ و تعهد و هر کوفت دیگری را به هانیه ترجیح داده بود، بعد این زن... این زن...
نازنین؟!... مگر نازنین...؟... مگر شکوه... |به خاطرش هر خواستگاری می اومد، رد می کردم... مگر
نازنین... شکوه و امیرعلی...
- هانیه جون؟ مادر... هانیه...
گیج به مهربان نگاه می کند.
- چت شد مادر؟! چرا ماتت برده؟!
بی حواس به شکوه نگاه می کند.
- امیرعلی چه سالی برگشت؟!
- شصت و نه... از سال شصت و نه اسرا آزاد شدن.
- شصت و نه... یعنی... من چرا اصلا... یعنی اون موقع نازنین...
شکوه سر تکان می دهد.
- سه سالش بود که...
سکوت می کند. چشمهاش گرد می شود. اخمهاش در هم می رود. نگاهش می نشیند روی مهربان
و دوباره روی هانیه.
- شما... مگه شما نمی دونستید؟!... علی آقا گفت با همسرتون صحبت کرده؛ گفته می دونید...
هانیه گیج تر شده. نامدار می داند؟! امیرعلی چطور؟! اصلا چه چیز را؟!
- نازنین... دختر امیرعلی نیست؟!
مهربان،


.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و هفتم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى