فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و ششم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و ششم - الف

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol

🔻غریبه منتظره! میخواد زودتر برات آشنا بشه!
لبهای هانیه که شکل لبخندی بی رنگ گرفت، وجودش غرق شیرینی شد!
دستی به کراوات و کتش کشید. در را گشود و محترمانه، گردنش را خم کرد.
- خواهش می کنم بفرمایید!
هانیه بدون نگاه به بقیه، جلو رفت.
رفیع خان پرسید: خب... نتیجه چی شد؟!
آذر و داریوش، ساکت به صورت پر انرژی پسرشان نگاه کردند. آذر ناامید، نفسش را بیرون داد و
به پشت مبل تکیه زد.
ناصر گفت: حرفاتونو زدین؟!
نامدار همانطور که می نشست، لبخند زد.
- بله! نتیجه هم رضایت بخش بود!
ناصر ذوق زده گفت: مبارکـــــــــه!
سیما متعجب به هانیه نگاه کرد.
رفیع خان با رضایت سر تکان داد.
- خب به سلامتی... پس باید یه قرار دیگه بذاریم، جلسه ی بعد به بقیه ی حرفا و رسم و رسومات
برسیم.
داریوش لبخندی بی جانی زد.
- من که گفتم برای رفتن عجله دارم... بهتره همین الان همه ی حرفها رو بزنیم.
همه ساکت شدند.
رفیع خان تک سرفه ای کرد.
- آقا ناصر!
ناصر، با همان لبخند چسبیده به لبهاش گفت: صاحب اختیارید... هرچی شما بگید...
داریوش به هانیه ی سربه زیر نگاه کرد که هنوز مسخ شده بود.
- ده میلیون مهریه... شیربها رو هم شما باید تعیین کنید... می مونه یه تاریخِ عروسی... که اگر
نهایت تا قبل از سال نو میلادی باشه، من هنوز ایران هستم.
ناصر و خانواده اش دقیقا نمی دانستند چه زمانی سال میلادی نو می شود.
رفیع خان اضافه کرد: میشه اوایل دی.
سیما در فکر تهیه ی جهیزیه بود و همدم فقط مهریه ی ده میلیونی در ذهنش تکرار میشد.
سیما چادرش را جلوی دهانش گرفت.
- آقا ناصر... یک ماه، یکماه و نیم، واسه تهیه ی جهازش کمه...
گوشهای تیز و نگاه دقیق آذر، حرف و نگرانی او را دریافت.
سرد و با یک ابروی بالا رفته گفت: نیازی به جهیزیه نداره... تا بخواد کارای گرفتن اقامت و گرین
کارتش جور بشه، خونه ی تهران هست... عروسی عقب بیفته ممکنه داریوش نتونه خودشو
برسونه.
لحنش گزنده و در کمال بی میلی بود. هانیه و سیما و همدم، بیش از مردها، این سردی کلام را
حس کردند.
دست خودش نبود... با این تیپ آدمها، هیچ وقت نشست و برخاست هم نکرده بود، چه برسد به
وصلت و فامیل شدن!
پسرش داشت دستی دستی زندگی اش را سیاه می کرد. نمی توانست با روی باز و لبخند، پر
حرارت و مشتاق، برای بدبختیِ پسرش برنامه ریزی کند.
فقط خوشحال بود که فامیل آنچنانی در تهران ندارند تا برای جشن عروسی دعوت کند و مدام
توضیح بدهد |عروسش این دخترِ بی اصل و نسب است.|
عروس؟!
نگاه کرد به هانیه. نامدار، مقصدِ این نگاهِ دلخور را دنبال کرد.
شیرینیِ رضایتِ نصفه نیمه ی هانیه، هنوز زیر پوستش بود.
این دختر چه گناهی داشت که خانواده اش تصور می کردند در حد و اندازه ی خاندان راد نیست؟!
که پدرش در موضع قدرت، تاریخ تعیین کند و مادرش لب باز نکند، مگر بخواهد با تکبر، مهر تایید
بزند به برتریِ همسرش.
دلش یک مراسم دوستانه تر و گرم تر می خواست. اما نمیشد... همان تفاوتها نمی گذاشت.
دوباره به هانیه نگاه کرد. مثل همیشه سر به زیر بود. به چشمهای او که نگاه می کرد، حس و
حالش را می فهمید ولی وقتی اینطور به زیر پاش خیره بود، فقط می توانست |خجالت و شرم| را
بفهمد.
- شب یلدا چطوره؟!
پرسید و همزمان، نگاه از هانیه گرفت و به بقیه چشم دوخت.
پدر و مادرش، بی تفاوت سر تکان دادند. خانواده ی هانیه، انگار خلع سلاح بودند. مجبور بودند
قبول کنند. موضع خانواده ی راد، از بالا بود.
ناصرپرسید: یعنی یکماه دیگه؟
بعد به سیما نگاه پرسشگری کرد.
- خوبه دیگه زن داداش...
هانیه فکر کرد | یک ماه دیگه... یک ماه دیگه...|
مغزش از کار افتاده بود. آن لحظه نه دیگر به تفاوتها فکر می کرد و تاثیرش روی رفتار سرد این
زن و مرد که می خواستند پدرشوهر و مادرشوهرش شوند، نه به بعد از شب یلدا و نه حتا به مرد
چشم خاکستری که می گفت دوستش دارد و از روی چادر هم نوازش گرم دستش را حس کرده
بود...
فقط می خواست روز بعد، شب یلدا باشد و این طوفان، که بی خبر و ناگهانی آمده بود، ویران کند
و بگذرد... شاید بعدش روی آرامش را ببیند.
یگر چیزی براش نمانده بود تا نگران باشد. همه چیزش امیرعلی بود که طوفان قبلی آمد و با
خودش برد... طوفانِ نامدار، چیزی برای نابود کردن نداشت... کاش زودتر تمام می شد...
***
تهران / زمستان 1391
مهربان، عطا را فرستاده تا او را به خانه شان ببرد.
حمید همچنان سر شغل قبلش مانده؛ فقط هانیه از خانه بیرون نمی رود که بخواهد برساندش.
عطا در جواب هانیه که | با حمید می اومدم|، می خندد.
- شکوه جون داره آش اول ماه می پزه. من و حمید نداریم؛ مهم دستور مهربان بود که اجرا بشه!
فقط نهال مدرسه است و مردها سر کار. بهار هم هست. زن کم حرف و آرامی که همیشه روی
صورتش لبخندی محو خانه کرده.
همه از غیبت چند روزه اش گلگی می کنند.
هم راحت است که جمع، زنانه است

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و ششم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى