فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و ششم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و ششم - ب

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol
و هم دلش می خواهد امیرعلی از راه برسد.
این آش پختن های دسته جمعی، پر است از نوستالژیِ سالهای دور.
سعی می کند خودش را به جمع بسپارد؛ فکرش را نگه دارد تا نه سراغ امیرعلی برود، نه نامدار و
نه به گذشته.
مهربان، از جمع کاملشان، غرق رضایت است. اینکه هر دو عروسش هستند، هانیه هست و نازنینی
که با حضور هانیه، هنوز معذب می شود.
موبایلش که زنگ می خورد، بی حرف بلند می شود و بیرون می رود.
مهربان لبخند می زند. شکوه هم.
بهار با شیطنت ابرو بالا می اندازد.
- چی شد؟! عروس و مادر شوهر مشکوک به هم نگه کردین!
مهربان به هانیه نگاه می کند.
- این موقع که میشه، نازنینو نمیشه پیداش کرد!
شکوه سر تکان می دهد.
بهار تازه متوجه شده.
- ها؟! امیرعلی؟!
هانیه هم تعجب می کند.
- امیرعلی زنگ زده؟!
مهربان با سر تایید می کند.
- هر روز همین وقتا زنگ می زنه.
لبخند می زند و فکر می کند آنجا الان ساعت از دوِ شب گذشته.
بهار به قابلمه ی بزرگ آش سرک می کشد.
- من یه ساعت بیشتر وقت ندارم مادرِ عروس! آماده میشه؟!
مهربان به دو عروسش نگاه می کند و به هانیه می گوید: تو هم داری عروس دار میشی... چه زود
گذشت!
بهار به طرفشان برمی گردد.
- فقط من سرم بی کلاه مونده!
مهربان ابرو بالا می اندازد.
- وقتش که بشه، خودم برات عروس میارم... فقط اگه عمری باشه...
بهار، |ایشالا صد و بیست ساله باشید| ی می گوید و به هانیه توضیح می دهد:
- مهربان جون هم برای من مادری کرده هم برای امیرم... منم مثل شما سنم کم بود ازدواج کردم.
مهربان سر تکان می دهد
خدا توی اون اوضاع، بهارو فرستاد تا بهونه ی زندگی داشته باشیم.
لبخند مهربانِ بهار پر رنگ می شود.
- اگه شما نبودین، من الان اینجایی که هستم نبودم.
مهربان کمی می چرخد سمت هانیه.
- خواهر شوهر خدابیامرزم یادته؟... که رفتیم شهرستان پیشش..بعد از اینکه گفتن علی مفقود
شده... بهار همسایه شون بود... تازه دیپلم گرفته بود. دانشگاهارم باز کرده بودن، می خواست بره
دانشگاه.
بهار سر تکان می دهد.
- بابام اجازه نمیداد.
- ماشالا درسش خوب بود... چند ماه بود رضا گلوش پیش بهار گیر کرده بود.
بهار می خندد.
- روتون نمیشه بگید دل منم پیشش گیر بود؟!
مهربان هم می خندد.
- این نذری می آورد، رضا ظرفشو برمی گردوند!... خلاصه که انقدر رفتیم و اومدیم تا آقاش رضا
شد... وقتی عروسی کردن، برگشتیم تهران... دل نداشتم برم توی اون خونه... هر گوشه ش علی
رو می دیدم و دلم آتیش می گرفت... حشمت آقا بود که رحیمشون توی انقلاب شهید شد... خونه
ش کوچه پشتی مسجد بود. یادته؟... توی حیاطش دو تا اتاق گرفتیم... بعدشم که امیر دنیا اومد...
بهار لب می گزد و سر تکان می دهد.
- هنوز یه قیمه درست کردن بلد نبودم، بچه دار هم شدم!... رضا از همون اول گفت استعدادت
خوبه؛ بخون واسه کنکور... با هم کنکور شرکت کردیم. اون مهندسی، من پزشکی... دیگه همه ی
زحمتِ خودم و امیر گردن مهربان جون افتاد. من اصلا نفهمیدم ک ی امیر به سن مدرسه رسید.
مهربان نفس عمیقی می کشد.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و ششم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى