فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و پنجم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و پنجم - الف

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol

🔻والا شما که بزرگتر و صاحب اختیار مایید... آقای راد هم سرور ما... نظر ما، همونه که شما
بفرمایید.
هانیه با حرص به عموش نگاه کرد و پوست لبش را با دندان کند. رفیع خان متوجه شد و لبخندی
به هانیه زد.
- اول نظر عروس خانومو بدونیم بعد برسیم به بقیه ی حرفا!
سکوت جمع، باعث شد هانیه به ناصر و بعد رفیع خان نگاه کند. همه منتظر او بودند. که چه بگوید؟!
باز سنگینی نگاه خاکستری کالفه اش کرده بود.
ناصر با لبخندی دستپاچه گفت: هانیه ی ما یه کم خجالتیه!
رفیع خان جدی ولی به نرمی گفت: ولی زندگی و آینده، خجالت برنمیداره! نظرت چیه عروس
خانوم؟!
لعنتی! چرا همه زل زده بودند به او؟! این چه مدل خواستگاریِ ضربتی و بی مقدمه ای بود؟! مگر
رفیع خان نمی گفت زندگی و آینده؟! نظرش که معلوم بود... ولی سیما... آخ سیما... کاش می شد
به حرفهاش بی تفاوت باشد... که اصلا نسنجد این مرد جوان و خوش قیافه، با بوی عطر گرانقیمتش، نگاه نافذش، خانواده ی مغرورش، لباسهای آنچنانی شان،...|خوب| هست یا نه... به
همین سادگی که نمیشد نظر داد...
پر چادر را در مشت فشرد. صداش می لرزید.
- آخه... من اصلا.. هیچ شناختی ندارم...
حتا نفهمید جمله اش را درست گفته یا نه!
داریوش بالاخره حرف زد.
- نمی دونم رفیع گفته یا نه... همه ی کار و زندگی ما، امریکاست... برای خرید جنس و سرکشی،
رفت و آمد می کنیم ولی سفر اخیرمون طولانی شده... من باید زودتر برگردم...
رفیع خان گفت: هم آقای راد حق دارن عجله داشته باشن، هم شما حق دارید زمان بخواید برای
شناخت...
داریوش به هانیه نگاه کرد.
- چقدر فرصت می خواید برای آشنایی و شناخت؟
رفیع خان نرم خندید.
- علی الحساب اگه اجازه بدید، همین جلسه یه کم با هم آشنا بشن، باقیشو بعد مشخص کنن.
ناصر گفت: اجازه ی مام دست شماس!
رفیع خان به نامدار نگاه کرد و سر تکان داد. نامدار گیج شده بود.
ناصر گفت: هانیه!
آذر خم شد، آرام و بی میل به نامدار گفت: برید دو نفری حرف بزنید... فقط زیاد طولش نده.
به هانیه که ایستاده بود نگاه کرد و بلند شد.
برخلاف مادرش، با رضایت، پشت سر هانیه رفت. نمی دانست فرصت حرف زدن هم دارند.
سیما اشاره کرده بود به اتاق خودشان بروند.
در را باز کرد.
- بفرمایید.
نامدار در را باز نگه داشت.
- اول شما!
هانیه وارد شد و تنها صندلی اتاق را به او تعارف کرد.
نامدار به اطراف اتاق نگاه کرد و رفت روی هره ی پهن لب پنجره نشست.
- خودت نمی شینی؟!
لبه ی همان صندلی نشست.
امدار با دقت و اشتیاقی بیش از بیرون، به صورت او خیره شد. چند قرن بود این چشمها را ندیده
بود؟ یعنی فهمِ اینکه نمی شود بی تفاوت از این موجود مرموز و دوست داشتنی گذشت، انقدر
برای بقیه سخت بود؟!
- خب... از معرفی خودم شروع کنم؟!
نگاه هانیه به پاهای روی هم افتاده ی او ثابت شد.
- غیر از آشناییِ چند روزه ی شمال، من هیچی ازتون نمی دونم...
بالاتر رفت؛ به انگشتهای در هم فرو رفته ی دستهاش.
- شما هم منو نمی شناختین... تفاوتهامون خیلی واضحه... با وجود این،... اومدین... خواستگاری...
عجیب نیست؟!
نامدار در دل گفت: صدات آروم و لطیفه... قشنگ حرف می زنی اگه بخوای... یه کم روی اعتماد به
نفست کار کنی، راحت می تونی حتا از پدر و مادرم هم دلبری کنی... پشت این فرشته ی خجالتی،
یه خانوم اصیل تمام و کمال می بینم!
هانیه، سکوت او را که دید، به صورتش نگاه کرد.
آخ! این چشمهای سبز چه داشتند که مثل زلزله دلش را می تکاندند؟!
با لبخندی آرام گفت: نامدار راد... پدرم تجارت می کرد. ده سال پیش رفتیم امریکا... توی
دانشگاه، بازرگانی خوندم... با پدرم کار می کنم. یه کمپانی داریم. فرشهای ایرانی رو صادر می
کنیم امریکا... فعلا دو تا نمایندگی توی نیویورک داریم ولی توی برنامه مونه که تمام شرق امریکا
رو پوشش بدیم... اون طرف، فرش ایرانی خیلی هواخواه داره.
نگاه هانیه دوباره کشیده شد روی دستهای او. چه اعتماد به نفسی! آرام و مسلط داشت حرف می
زد. مغرور و با چاشنی لبخندی محو و سنگین.
- خانواده م رو که دیدی... پسر بزرگ خانواده ام... آدم خام و بی تجربه ای نیستم... برای چیزی
که بخوام به دست بیارم، همه ی تلاشمو می کنم.
خواست بگوید | حالا تو رو می خوام!|. خواست بگوید | دو ماهه مهم ترین موضوع زندگیم
شدی|؛ بگوید | عاشقِ چشمات شدم|، | هیچی برام مهم نیست جز داشتنِ این زمردها و
صاحبشون.|
ولی هیچ وقت اینطور حرف نزده بود. براش تازگی داشت. غرورش اجازه نمیداد حرف دلش را به
این زودی بزند. به جاش، کمی به جلو خم شد؛ آرنجها را روی زانو گذاشت و گفت:
- قول میدم برات بهترین زندگی رو بسازم...
هانیه دوباره مردد نگاهش کرد.
- ما خیلی با هم فرق داریم...
روسریش درست همرنگِ چشمهاش بود. مگر سیر می شد از تماشای آنهمه زیبایی و هماهنگی؟!
دلش بی قرار شد. آرام، خیره به صورت او گفت: برام مهم نیست!

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و پنجم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى