فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و پنجم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و پنجم - ب

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol
هانیه، سنگینی نگاه او را تاب آورد و با اخمی ظریف پرسید: خانواده تون چی؟!
- راضی بودن که الان اینجا هستن!
تردید و نارضایتی را که در چشمهاش دید، کمی خودش را روی هره به طرف او کشید.
- با من ازدواج می کنی؟!
جواب هانیه سریع بود.
گفت |نه| و نگاهش را دزدید.
نامدار متعجب شد ولی باز هم از احساسش حرف نزد.
- به من اعتماد کن... من آدم بدی نیستم... باید به هم زمان بدیم... کم کم همدیگه رو می شناسیم و زندگیمونو می سازیم.
زبان این دختر را نمی دانست.
با همه ی دخترهایی که دیده بود،فرق داشت. هم ظاهر و هم پوشش و اخلاقش.
- همه کس من مادرمه... نمی تونم ازش دور بشم.
از مادرت جدات نمی کنم... هرجا باشیم، اونم می بریم. خوبه؟!
هانیه ناباور نگاهش کرد. توی چشمهاش جدیت بود.
- ولی... ما با هم خیلی فرق داریم... من حجاب دارم، به دستورای دینیم معتقدم... شما و
خانوادتون...
خجالت کشید ادامه بدهد.
نامدار لبخند مطمئنی زد.
- من با اعتقادات تو کاری ندارم... به عقایدت احترام میذارم... اونقدرام که فکر می کنی، بی ایمان
نیستم!... حالا جوابمو یه بار دیگه میدی؟!
دست کشید به پر روسریش.
- من...نمی تونم... اصلا شما رو نمی شناسم.
این |نه| و |نمی تونم| ها، نامدار را هم ناآرام کرده بود.
- تو رضایت بده تا زمان و فرصت برای شناختم داشته باشی... قول دادم و دوباره میدم که برات
هیچی کم نذارم... بهم اطمینان کن!
هانیه یکباره ایستاد و سر تکان داد که | نه|!
نامدار هم ایستاد.
مصمم خیره شد به نگاه او.
- شما برام یه غریبه این... نمی تونم به غریبه ها اطمینان کنم.
شیفته ی این نگاهِ سبز بود؛ حتا وقتی سرسخت میشد.
هانیه قصد رفتن کرد.
بدون فکر، دستش را گرفت و نگه داشت.
زمردها، هم متعجب شدند، هم خشمگین.
انگشتهاش را فشرد تا فرار نکند.
گار جایی برای غرور نبود!
آرام گفت: ولی همین غریبه، خیلی بیشتر از تصورت، دوستت داره.
اولین بار بود انگشتهاش، میان گرمای دستی مردانه اسیر شده بود. اولین بار بود مردی، می گفت
دوستش دارد.
تلخی و شیرینی را با هم داشت. شیرینیِ حسِ دوست داشته شدن و تلخیِ حسرت؛ که امیرعلی
هیچ وقت نگفت... هیچ وقت این |اولین بار|ها را او رقم نزد.
رمید. نه از سرِ فرار و واپس زدن. از شرم.
نامدار، نیم قدم نزدیکتر شد. یکباره، از ترس رفتن و از دست دادنِ او، همه ی غرورش را زیر پا
گذاشته بود. مگر مهم بود؟! پیش این دخترک ، مگر چیزی هم مهم بود؟! دختری که چشمهاش،
انقدر زلال بود، همه ی احساس و حالش را می توانست توش ببیند... بخواند! حتا همین که
|اولین| بوده.
لذتِ اولین بودن برای یک دختر را با همه ی وجود حس کرد. خواست این |اولین اعترافش به
دختری که تا به حال اعتراف نشنیده| را کامل کند.
فاصله ی میانشان را برداشت وزمزمه کرد: این غریبه، به قلبش اطمینان کرد و جلو اومد... تو هم
به خودش و قلبش اعتماد کن!
شستش داشت پشت دست هانیه را نوازش می کرد و گرمی نفسش نزدیک بود.
هانیه به فرش خیره شد و دستش را پس کشید. این زمزمه های آرام، این نوازشِ نرم، مسخش
کرده بود. تپش قلبش مثل وقت هایی بود که امیرعلی پرده ی جلوی در را کنار می زد و |یا ا...|
گویان وارد می شد.
زیادی خام و بچه بود یا منتظر و تشنه ی محبت؟!
- هانیه...
صداش کرد و فکر کرد براش هانیه نیست... دهانش شیرین شد!
لبخند زد به نگاهِ بالا آمده ی او.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و چهل و پنجم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهل و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى