فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و ششم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و ششم - ب

ویرایش: 1396/2/9
نویسنده: chaampol
سمیرا بود...|، | اگر نامدار لجبازی نمی کرد...|، | اگر اجازه می داد
مثل بتی و شاهین، ما هم دختری هم شان خودمون برای پسرمون انتخاب کنیم...|
حالش به هم می خورد از اینکه جای سمیرایی را گرفته که نه دیده و نه می شناسدش ولی همه
چیزش همان است که خانوم می خواهد.
نامدار سکوت می کرد... جواب نمی داد... طوری که هانیه هم شک می کرد از انتخابش پشیمان
شده... ولی در اتاق، اتاق سبزآبی شان که تنها می شدند، همان نامدار عاشق می شد که کلمات
محبت آمیز و نوازشهای بی حسابش را دریغ نمی کرد.
امیرعلی شده بود نامِ دیگرِ حسرت... خوابش را می دید؛ با همان لبخند... با همان صدای
محجوب که هانیه گفتنهاش دلنشین بود.
شب قبل، سر میز شام، نامدار گفته بود برای رسیدگی به کارهای بردنِ هانیه، باید چند وقتی
خودش برود و اقدامات لازم را انجام دهد.
از بوی مرغ، حالش به هم خورده بود. صورت خانوم در هم رفته بود. می دانست چه می خواهد
بگوید؛ می دانست در سرش چه می گذرد. | باز ناز کردنو شروع کرد!|
دویده بود به دستشویی... نامدار هم پشت سرش رفته بود.
نگذاشته بود وارد دستشویی شود. برش گردانده بود سر میز.
کمی که آرام گرفته بود، آبی به صورتش زده بود. اشتها نداشت. می خواست به اتاقشان برود.
خانوم داشت سر میز، عادی، بدون اینکه نبودن هانیه را جدی بگیرد، حرف می زد.
- پس برای نامزدیِ خسرو ایران نیستی... بتی برای نامزدی، حدود دویست نفرو دعوت کرده...
برای اینکه راحت تر باشن و کمیته نیاد اذیت کنه، مهمونهاشو دعوت کرده شمال... دکتر شایسته
هم خزرشهر دو تا ویلا داره.
نفس پر صدایی کشیده بود.
- خسروی بی دست و پا، اختیار زندگیشو داد دست پدر و مادرش، عروسشون شد نوه ی طبیب
الممالک؛ اونوقت پسر بزرگ ما رفت سراغ دختری که تنها دارائیش اون لچکه که به سرش می
بنده و افتخار کل خانواده ی نداشته ش، وصلت با ماست...
بی حال، رفت سمت پله ها.
خانوم داشت حرف می زد و نامدار مثل همیشه ساکت بود.
- سمیرا نه از اصالت و نجابت خانوادگی چیزی کم داشت، نه از تحصیلات و موقعیت اجتماعی و
ظاهرِ بی نقص... چند سال دیگه برای خودش میشه خانوم دکتر... اونوقت ببینم تو به چیِ زنت
می بالی؟...
صداش را نرمتر کرده بود.
- نامی جان!... هنوزم دیر نشده... رفتی نیویورک، برو ازش دلجویی کن... انقدر دلبسته ی تو بوده
که چشم روی این کارت ببنده...ها؟ نظرت چیه؟
در اتاق را بست. می خواست درِ گوشش را هم ببندد... همه ی درهای دنیا را به روی خودش ببندد
تا نبیند، نشنود... یک مرگیش شده بود... هنوز دو ماه نشده، یک مرگیش شده بود انگار... کاش
سیما و همدم اشتباه حدس زده بودند... کاش می توانست برگردد به خانه ی قدیمی که تنها دلهره
اش، دیر آمدنِ امیرعلی باشد؛ تنها غصه اش، بی اعتنایی و نگاه نکردن های امیرعلی؛ تنها
دلخوشی اش، پرده ی جلوی در حیاط که بعد از یا ا... گفتنِ امیرعلی کنار می رفت.
کاش می توانست برود و نامدار را بگذارد برای همان سمیرای لایق... و خانوم را برای نامدار و
سمیرای لایقش که از دیدنشان به خود ببالد...
افتاد روی تخت. از کنار پا تختی، تسبیح را برداشت و میان مشت فشرد.
باز الا بذکر ا... گفت تا قلبش آرام بگیرد.
***
شب شده بود. میل نداشت شام بخورد. صبح با نامدار رفته بود بیمارستان، آزمایش داده بود. به
اصرار نامدار، شیرکاکائو و کیک خورده بود و خوابیده بود.
دوش گرفت تا کمی از کسالتش کم شود.
از حمام که خارج شد، نامدار، لمیده در کاناپه، بهش لبخند زد. از آن لبخندها که ادامه داشت؛ که
خواهش داشت...
حوله را بیشتر به خود پیچید و جلوی آینه نشست.
- حالت بهتره عزیزم؟
از آینه نگاهش کرد.
- اوهوم...
- چیزی نمی خوری؟
سر تکان داد.
- نمی تونم... اینطوری بهترم.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و ششم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى