فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و سوم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و سوم

ویرایش: 1396/2/14
نویسنده: chaampol

🔻شانه هایش را مى گیرد و مستقیم تو چشمهایش نگاه مى کند .
-باید به من قول بدى دیگر هیچوقت سراغ این مسائل نرى .....از اون دخترا دورى کن نهال.....تو
کارهاى بهترى براى انجام دادن دارى ....درس بخون ....هر قدمى که بر میدارى دقت کن! .....هر
کلمه اى که به زبون میارى فکر کن! .....و تو رو به هر چى مى پرستى از دردسر دورى کن!!!!!
قول میدى ؟؟؟تو چشماى من نگاه کن و قول بده...
....خیره تو چشمهایش سرش را به نشانه قبول بالا پایین مى کند.
-مطمءنم موفق ترین مى شى ..به هر کجا که برسى ،تعجب نمیکنم..نگرانم نباش .از این جا
حرفى بیرون نمیره .
و با دست به سینه اش مى زند.
-هیچکس؟
-هیچکس
به عادت قدیم دستهایش را دور عطا حلقه مى کند.
-واى ،نمى دونم چطورى ازت تشکر کنم.
فورى حلقه دستهایش را باز مى کند.....بلافاصله به سمت در مى رود.
-نیازى به تشکر نیست ....
***
ساختمان مدرسه شلوغ و راهرو پر ست از دخترها ى جوان که از سر ادب راه را برایش باز مى
کنند.
تقه اى به در مى زند ، زن جوانى بلند قامت با پوست روشن در را به رویش باز مى کند.
-بله؟
خیلى صمیمى!!
از اینکه مزاحم مى شم عذر مى خوام ......با اجازه مى خواستم چند لحظه اى با خانم مدیر
صحبت کنم .
-ببخشید شما؟
-بفرمایید صداقت هستم .....مادر بزرگ نهال صداقت!
-اه ....بله ،خواهش مى کنم حاج خانوم بفرمایید .
او را به طرف داخل راهنمایى مى کند .
خانم حسنى که اشنایى پیشینه اى با خانواده انها دارد با دیدن مهربان از جا بلند مى شود.
-به به ...خیلى خوش اومدین حاج خانوم .
سعى مى کند تعجبش را زیر نقاب خونسردى مخفى کند.
-لطفاً بفرمایید بشینید ....چاى میل دارین؟؟؟
-نه ،متشکرم ،تازه صرف شده .....فقط مى خواستم چند دقیقه مزاحمتون بشم .
لحن مهربان بر خلاف همیشه ،خشک و رسمى ست.
-خانوم مدیر نمازخونه هستند ،چند لحظه تشریف داشته باشین ،خدمت مى رسن .
با ورودش تقریباً همه توجه ها به سمتش جلب شده و خودش هم از این موضوع اگاه ست.
خانوم فیروز بخش ،مدیر دبیرستان ،با ارامش بر روى صندلى اش مى نشیند. مکثى مى کند...
-من در خدمتم حاج خانوم.
بدون حاشیه ،یکراست مى رود سر اصل مطلب.
-من امروز اومدم که نهال و با خودم ببرم .
به تصور اینکه منظور باقى روز ست مى گوید:
-راستش من از برنامه روزانه ش خبر ندارم...نمیدونم...
حرفش را قطع مى کند.
-فکر مى کنم انتقالش از این مدرسه ضرورت حتمى داره !
سکوت کامل مى شود.
مدیر و خانم حسنى نگاهى به یکدیگر مى کنند.
-شما با نهال صحبت کردین حتماً و از اتفاقى که افتاده خبر دارین .
-بله ، خبر دارم ....از تک تک اتفاقها ...و متاسفانه ،روحیه نهال به شدت خرابه!
بلوف مى زند.هر کارى کرده بود نهال حرفى نزده بود.با وجود اینکه مى دانست عطا از همه چیز
خبر دارد او هم هر بار از جواب طفره رفته بود.قسمش داده بود و او هم فقط به این نکته اشاره
کرده بود که درمدرسه دچار دردسر شده و ان سیلى احتمال خیلى زیاد کار یکى از دبیرانش ست.
-راستش ما خودمون هم شوکه شدیم ......توقع چنین رفتارى رو از نهال نداشتیم ......بر خالف
قوانین همیشگیمون ،وساطت چند تا از دبیرهاش رو قبول کردیم .در واقع ....هر کارى تونستیم
براش کردیم .
هنوز به نتیجه دلخواهش نرسیده.
-کلام شما متین،تنها مساله اینجاست که نهال ،دختریه با روحیه اى خاص و ..... اتفاق هایى اینجا
براش افتاده... در گذشته و اخیراً......فکر نمى کنم نیازى به وارد شدن به جزییات باشه.
خانوم حسنى که هنوز از بهت خارج نشده ،مى پرسد
-یعنى شما قصد دارین نهال رو از این مدرسه ببرین؟
-بله.
-چه وقت؟!
-ظرف ده دقیقه دیگه.
سکوت ازار دهنده اى برقرار مى شود .صداى سر و صداى دختر ها از خارج ساختمان شنیده مى
شود.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و شصت و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى