فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و یکم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و یکم - ب

ویرایش: 1396/2/14
نویسنده: chaampol

- رفتارى که در پیش گرفتى، مناسب تو و در شان خانواده ما نیست ... توی یکى از بهترین
مدارس تهران درس مى خونى که خیلیها آرزوشونه ... امسال سال سرنوشت توئه ،همه ی
دبیرهات متفق القول مى گن استعدادت بى نظیره..... اونوقت تو به جاى استفاده از همه اینها ،دارى
چیکار مى کنى؟؟؟؟ تو اصلاً پیامد دیدن این جور فیلمها رو مى دونى ؟! ...تو تازه هجده سالته ،راه
درازى در پیش دارى نهال. ..این قافله ی پر ازدحام فعالیت جنسى ،.....چیزى نیست که ازش
عقب بمونى .....در عوض سر بچرخونى، یهو به خودت میاى و مى بینى همه ازت جلو زدند و تو در
جا!!!
شوک دیدن آن صحنه ها و اتفاقات بعد از آن ،به اندازه ی کافى بد بوده..... ولى اینکه عطا راجع
بهش اینطور فکر کند، عذاب آور تراست.
نوک انگشتانش از زور فشارى که به آنها مى آورد سفید شده اند.
لب باز مى کند
اون فلش مال من نیست...
عطا بلافاصله بر مى گردد.
ابروهاش یشتر تو هم مى رود.
|دختره ی احمق ،به خاطر یکى دیگه خودش رو به همچین دردسر بزرگى انداخته؟؟!|
نهال، زیر نگاه نافذ و موشکافش نفس بریده اى مى کشد.
-براى کمک به یکى از دوستام گرفتم...
از فرط گریه، چشمهاش دو کاسه خون شده ... نگاهش را بالا مى آورد و ملتمسانه ادامه مى دهد:
- ولى به خدا ....به جون خودت ،من نمی دونستم توش چیه.....من حتى....
نمى تواند ادامه بدهد ،با همه ی صمیمیتش ،نمى تواند بگوید چیز زیادی از جزئیات این نوع ارتباط
نمی داند، همه را هم از همکلاسی هاش شنیده.
عطا، نفس عمیقى مى کشد ... تا حدى خیالش راحت شده...
-خب .....مال کیه؟! برای کی گرفتی؟!
نگاهش را می دزدد.... و این از چشم عطا دور نمى ماند.
-ازم نپرس.....نخواه که بگم....نمى تونم .
از ذهنش مى گذرد |نسل مخفى کار|
- مى خواى باور کنم!؟ چنین فیلمى چه کمکى مى تونه به دوستت بکنه؟؟؟
صداش رنگ غم مى گیرد.
- دوستم چند وقتیه که نامزد... نامزدش نسبت بهش سرد شده ...
خجالت مى کشد در این موارد با عطا حرف بزند ،ولى باید خودش را تبرئه کند.
- خواستم کمکش کنم...
-اینجورى؟؟؟
از چند تا از بچه ها پرسیدم، گفتند دلیلش اینه که ... چیزى از ...روابط با ... مردا ...نمى دونه....
یکیشون قبول کرد صد تومن بگیره و فلش رو برام بیاره ..... گفت آموزشیه.
سرش را بلند مى کند و با عطا چشم در چشم مى شود. صورتش از شرم، سرخ شده.
-به جون عطا ،دروغ نمى گم!
|نه ! این چشمها دروغ نمى گفتند | به پشتى صندلى تکیه مى دهد و نفس راحتى مى کشد.
-به جون خودت!
هنوز رنگ به رو ندارد. تلفن را بر مى دارد و سفارش یک پرس غذا براش مى دهد.
میان حرفهاش بند و اب داده و عطا هم زرنگ تر از آن ست که به روش بیاورد .نهال جز نازنین،
دوست دیگه اى ندارد... البته که قسم مى خورد نهال هرگز اسمى از نازنین نخواهد برد!
|یعنى نازنین هم همینقدر از مرحله پرت است؟|!
به حرفهاش فکر مى کند... جرقه اى در ذهنش زده مى شود .....امیرعلى ؟!
***
مدتى در سکوت مشغول سبک سنگین کردن حرفهایش مى شود .
زمانى که شروع به صحبت مى کند پشت به نهال و رو به پنجره دارد....نهایت سعى اش را مى کند
بر افکار و صدایش تسلط داشته باشد.
-روابط زناشویى چیزى نیست که با دیدن این قبیل فیلمها شکل بگیره و از اون مهمتر، پا برجا
بمونه. که اگر بود، یقیناً امار طلاق به ساعتى شونزده نفر نمى رسید.تصویرى که این جور فیلمها
اراءه مى دن ،.تصویر درستى از روابط زن و مرد نیست.
مکثى مى کند .نمى داند بیشتر باید قضیه را باز کند یا منظورش را گرفته...
-تو دیگه بزرگ شدى ......به قول مهربان براى خودت خانومى شدى ......وقتشه راجع به یک
سرى مساءل بیشتر بدونى و کاملاً هم طبیعى
با خودش فکر مى کند|تا الان سراغش نرفتى....جاى تعجب دارد|

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و یکم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و شصت و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى