فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  پنجاه و نهم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و نهم - الف

ویرایش: 1396/2/14
نویسنده: chaampol

🔻نازنین نفس راحتی می کشد.
- سلام... چقدر زود بیدار شدی!
- زود؟! ساعت شیش و نیم صبحه و دارم مثل هر روز میرم بدوئم.
لبهاش را به هم می فشارد. این یعنی یک مکالمه ی کوتاه و اجباری...
نهال، از کنار در، دقیق نگاهش می کند و به اتاقش می رود.
می خواهد به خواهرش کمک کند ولی نمی داند چطور. می داند شکوه هم چند روزی ست حالِ
همیشگی را ندارد. در خود فرو رفته و ساکت شده. اگر چیزیش هم نباشد، باز نازنین، دختری
نیست که ناراحتیش را به شکوه بگوید. با مهربان هم راحت است ولی می داند نازنین انقدر
خجالتی و درون گرا هست که با مهربان هم از فکرهای آزاردهنده اش حرف نزند. نازنین چه کسی
را برای همفکری و رفع مشکلش دارد؟!
غرق فکر، کتاب تستش را باز می کند و خیره به سوالات چهار گزینه ای، دنبال راه کمک می گردد.
***
مدتها ،تنها نگرانى اش بابت امیرعلى ،خلاصه مى شد در مسائلى طبیعى و قابل لمس ،از قبیل
سرماخوردگیهاى جزئى و تب؛ نه موهومات دیگرى که آن اوایل آزارش مى دادند.
اما امروز ترسهاش ،مجدداً به او حمله ور شده اند و تمام وجودش را تسخیر کرده اند.
صدایى از پشت سرش بلند مى شود. دستى بر شانه اش قرار مى گیرد و فشارى ملایم ولى اطمینان بخش ، که براى لحظه اى تمام نگرانیها را از او دور مى کند.
بى اختیار دستش را روى دست امیرعلى مى گذارد و در ذهنش تکرار مى کند:
|این مرد ،شوهر منه |
- سلام عرض شد حاج خانوم!
سرش را بلند مى کند و به صورت خسته ی امیرعلى نگاه مى کند. پوست نرم و سبزه اش ،چین و چروکهاى ظریفى برداشته.
امیرعلى، هراس را در چشمهاى او مى بیند ،نگران مى پرسد:
- طورى شده شکوه جان؟!
از شدت فشارهاى روحى، در حال انفجاراست ،بغض کرده و بى مقدمه مى پرسد:
- یه سوال بپرسم راستشو مى گین؟!
ابروهاش در هم مى رود و چینهاى کوچکى در اطراف چشمهایش پدیدار مى شود.
- البته که مى گم! مگه تا به حال از من دروغ شنیدی؟!
- على آقا .... شما راضى هستى ؟ از زندگى ... منظورم اینه که ،... این زندگى ... من... اینجا همون
جاییه که دوست داشتى باشى ؟
به شکوه نگاه مى کند. سرش را براى چند لحظه پایین مى اندازد ... وحشتى که در صداى شکوه
موج مى زند او را به خودش مى آورد. فهمیدن اینکه این ترس ،این افکار، ریشه در کجا دارد ،کار
سختى نیست ...
|اى کاش هانیه نمى اومد و با خودش این همه درد و غم نمى آورد |.
دوباره به او نگاه مى کند ،بلافاصله به همان مرد آرام و خونسرد گذشته تبدیل مى شود.
- شکوه جان ،من هیچوقت بهت دروغ نگفتم ،به بچه هام هم همینطور ،من زندگیمو دوست دارم
،جایى که ایستادم رو دوست دارم ،بچه هام رو هم همینطور...
مکثى مى کند ،به لبخند نصفه نیمه و مضطرب نشسته بر صورت او نگاه مى کند.
- اما ... اما همسرم رو از همه بیشتر ... روى این کره ی خاکى، هیچ چیز براى من با ارزش تر از
این لبخند نیست ،... فکر نکن نمى دونم به خاطر من از همه نیازهات دست کشیدى ، به خاطرِ یه
کشتى شکسته که بیشتر به قعر آب فکر مى کرد ....
شکوه، خجالت زده کلامش را قطع مى کند.
- خودم خواستم...
امیرعلى بازوهاش را به دور او حلقه مى کند و وجود پریشانش را در بر مى گیرد ،سرش را بر شانه
ی خودش تکیه مى دهد.
در تمام سالهایی که از ازدواجشان گذشته ، شکوه هرگز از او نخواسته که فرد قوى تر خانواده
باشد ،بلکه برعکس ،او بوده که قدرتمند بوده ،توانا بوده ،متکى به نفس بوده و براى هر نوع
رویدادى ،قبلا فکرهایش را کرده و تدبیرى داشته.
آهسته خودش را از آغوش امیرعلى بیرون مى کشد. در پس ذهنش، هنوز یک نگرانى و وسواس
آزاردهنده وجود دارد که نمى داند چطور آن را بیان کند.
نگاهش مى رود به سمت کمد .... کمدى که در برگیرنده ی خاطرات سالهاى دور و تراژدى غم
انگیزش است ،و اخیراً، تسبیحى کبود رنگ به مجموعه ی آن اضافه شده.
- آخه شما بیشتر مواقع تو فکرى...
با محبت زیادى نگاهش مى کند و به کنجکاوى زنانه ی او لبخند مى زند ،عادات و رفتار زمان قدیم
هنوز در او وجود دارد.
-شکوه جان! من چیزی رو برای پنهان کردن ازت ندارم. که اگه داشتم، اون کمد، قفل داشت و تو
از چیزهای درونش بی خبر بودی ... این که من گاهى احساس تنهایى و دلتنگى مى کنم، دلایل زیادى داره.
خودت بهتر مى دونى روزایى هست که صبح تا شبم رو توى بیمارستان مى گذرونم ،محیط شادى
بخشى نیست ....تمام انرژى منو مى گیره.
شکوه اخم مى کند. همیشه، از شنیدن موضوعاتى که به جنگ مربوط مى شود ،و البته امیرعلى
خیلى به ندرت به آن اشاره مى کند ،احساس دلگیرى مى کند . انگیزه ی اصلى دلگیریش هم فقط
به خاطر آوردن ناراحتیهاى امیرعلى ست . امیرعلى اى که به علت صدمات روحى، آنطور شیرازه ی
فکریش درهم ریخته.
- نیمى از وقت آزادم، صرف حرف زدن با امیررضا و مشکلات تموم نشدنى و جدیدى که هر روز
توی کارش پیش میاد ،مى شه... مادر مریضى دارم ،که کارى از دست منِ پزشک براش بر نمیاد

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و نهم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى