فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  پنجاه و نهم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و نهم - ب

ویرایش: 1396/2/14
نویسنده: chaampol

... دلنگرانى براى دختر دم بختم که جونم به جونش بسته ست و به زودى بار سفر می بنده.
لبخندى مى زند ،او را به سمت خودش مى کشد.
- حاج خانومى که مدام یا از نهال گله مى کنه ، یا حرف هاى بى سر و ته خانوم سمایى رو تحویل
من میده ... خب راستش اینطورى پیش بره ،حق با توئه ، حتماً دیوونه میشم!
ا محبت زیادى نگاهش مى کند و مى پرسد:
- حالا بگو ببینم چرا رنگت پریده؟
- راستش ،... فکرم مشغوله... انقدر که چند شبه نمى تونم خوب بخوابم.
امیرعلى لبخند زیبایى به دلواپسى هاى او مى زند. لبخندى که در اعماقش ،احساس همدردى به
چشم مى خورد.
- خب ،....چرا نیومدى پیش من ؟!
و با شیطنت اضافه مى کند:
- شاید یه دارویى داشتم که بتونه خوابت کنه!
شکوه با شتاب و دستپاچگى خودش را از بند دستهاى او آزاد مى کند.
- چیزى نیست ... فکر کنم دلشوره ی نازنینه ... بهتره بریم بیرون ،الانه که بچه ها برسن .
امیرعلى دستش را دوباره در دست مى گیرد و نوازش مى کند.
- صبر کن ...یه مطلب دیگه ... مى خواستم بدونى اون کمد و کلیه متعلقاتش براى من فقط
تصویرى از گذشته هستن، گذشته اى که تموم شده ... ولى آرمانهایى که هنوز هم برام عزیز و
مقدسه ... اما ،به همون کعبه اى که باهم رفتیم قسم ، من بعد از عهدى که باهات بستم، هیچ وقت
به کس دیگه ای فکر نکردم.
چشمهاى شکوه پر از اشک مى شود . تا به حال ندیده امیرعلی قسم بخورد. آن هم به قبله ای که
به طرفش سجده می کند. خجالت زده فکر مى کند | آدمیزاد ،در افکارش تا کجاها که مى تونه
پیش بره و هیچکس متوجه نشه!|
- حالا باورم مى کنى خانوم؟!
بر خلاف همیشه که موقع صحبت، به امیرعلى نگاه نمى کرده ،همه ی وجودش چشم شده و دوخته
شده به لبهاى امیرعلى.
وجودى که در ابتدا پریشان به نظر مى آمد ، حالا موجى از آرامش و راحتى خیال، سراسرش را
فراگرفته ... و باور مى کند!
امیرعلى او را مى بوسد.....مدتهاست خلوتى نداشته اند . پیشنهاد سفرى چند روزه به امارات را مى
دهد.....
هیچکدام نهال را نمى بینند که در راهرو ، کنار ستون ایستاده و انتظار فرصتى را مى کشد که بتواند
بدون دیده شدن به اتاقش برود.
***
با صداى نجواى یکى از همکلاسی هاش سر بر مى گرداند. تا حد ممکن روى میز خم شده و فلش
را به سمتش گرفته. با ترس بر مى گردد و به خانوم نعیمى، معلم مدین و زندگی نگاه مى کند.
سخت مشغول خواندن و نت بردارى از روى کتابش و نوشتن سر فصلها بر روى تخته است.
با اضطراب برمى گردد. سکوت کامل همه جا ست... مشکلى که نظم را به هم بزند و باعث شود
خانم معلم به طرفشان بیاید، وجود ندارد.
او به نظم کلاس اهمیت زیادى می دهد و به خاطر کوچکترین بى انضباطى، آنها را به شدت تنبیه
مى کند... به همین جهت با خاطرى آسوده، پشت به آنها مشغول است و تنها گاهى سر بر مى
گرداند و کلاس را از نظر مى گذراند تا مطمئن شود زمزمه اى نیست.
با لرز و به کندى دست دراز مى کند و فلش را مى گیرد.
همین که بر مى گردد، احساس مى کند کسى در کنار میزش ایستاده و به او خیره شده... به آرامى
سر بلند مى کند. خانوم نعیمى به مچ بسته ی دستش که فلش را در بردارد خیره شده... باید خیلى
آهسته و گربه وار از راهروى میان نیمکت ها عبور کرده و خودش را به او رسانده باشد...
نهال بى حرکت برجاش مى ماند ... در آن لحظه، توان هیچ حرکتى جز بى حرکت ماندن را ندارد.
در نگاه تیره و جدى خانم نعیمى جز خشم ،هیچ دیده نمى شود.
دستش را به طرف نهال دراز مى کند.
نهال چشم مى بندد و در حالیکه تمام بدنش از درون و بیرون به لرزه افتاده، فلش را در دستهاى
او قرار مى دهد.
خانوم نعیمى به همان آرامى که آمده ، به جاى خودش بر مى گردد و در همان حال، فلش را طورى
در دستهاى خود نگه داشته که هیچکس نتواند آنرا ببیند.
درست قبل از اینکه زنگ کلاس به صدا دربیاد، با همان لحن سرد و بى روحش مى گوید:
- صداقت ... بعد از کلاس میاى دفتر.
زنگ کالس به صدا در مى آید ... انفجار فریاد دخترها مثل همیشه در راهروها مى پیچد ... همه با
شتاب از کلاس بیرون مى زنند ... نهال هنوز گنگ از اتفاقى که افتاده و وحشتزده از عواقب آن، بر
جا نشسته.
دست به دامن خدا و ائمه، با قدمهایى لرزان به سمت دفتر مى رود.
خدا را شکر مى کند که جز ناظم مدرسه و دبیر ریاضیات ومعلم ادبیاتشان کسى آنجا نیست.
به آرامى و سر به زیر وارد شده و به سمت میز خانم نعیمى مى رود.
خانوم نعیمى مثل یک قاضى که در محکمه در برابر مجرم مى نشیند ، در جاى خودش نشسته و با
صداى نسبتاً بلندى که توجه بقیه حاضرین در دفتر را هم جلب کرده، مى گوید:
- خب بهتره همه با هم ببینیم توی این فلش چه مباحث با ارزشى وجود داره؟!
حالا دیگر سکوت کامل ،برقرار شده و توجه همه به سمت آنها کشیده شده.
با طعنه ادامه مى دهد:
- حتماً خیلى مهمه که باعث شده سر کلاس بى اهمیت و موضوعات و مسائل پیش پا افتاده ی
معارف، قاچاقى رد و بدلش کنى!
و به قصد گذاشتن فلش در کامپیوتر موجود ، با لبخندى پیروزمندانه.....به سمت آن مى رود.
دنیا در برابر دیدگانش تار مى شود.
صورت خانوم نعیمى از عصبانیت تیره شده ... دستش را بلند مى کند و با شدت هر چه تمام تر، بر
صورت نهال فرود مى آورد و با صداى جیغ جیغوش فریاد مى زند:
- دختره ی بى حیا... جاى تو دیگه اینجا نیست...
چشمهاش سیاهى مى رود و نفسش بالا نمى آید ...
خانوم وزیرى ، دبیر ادبیات، زودتر از همه از بهت خارج مى شود. اولین کارى که مى کند به سمت
مانیتور مى رود و آن را خاموش مى کند.
تنها صدایى که مى شنود، صداى خانوم ناظم است که پشت بهش ، در حالیکه از دفتر خارج مى
شود، مى گوید:
- زنگ بزن یکى از والدینت فوراً اینجا بیان... مى خوام باهاشون صحبت کنم...
خانوم نعیمى به خاطر عصبانیت و حجم هیجانى که دارد، با لهجه ی عجیب غریبى تاکید مى کند:
- تا ان موقع هم همینجا مى مونى... من هم منتظر مى مونم ... باید مسائل مهمى رو براى پدر و
مادرى فاش کنم که چنین دخترى رو تربیت کردن... منتظر عواقب جدى و خطرناک کارى که
کردى باش صداقت.
***
امیرعطا روى پله هاى مدرسه منتظر مى ماند تا نهال وسایلش را جمع کند و بیاید.
فکر و خیال، لحظه اى آرامش نذاشته. براى رفتن به یک جلسه ی کارى خیلى مهم، آماده شده
بود که منشى اش سراسیمه وارد شده بود و گوشى تلفن را به سمتش گرفته بود.
تنها چیزى که شنیده بود، صداى گریه هاى دلخراش نهال بود و نهایتاً تنها یک کلمه |بیا|.
امیرعلی و شکوه در سفر هستند؛ حتما اتفاق مهمی افتاده که جرات نکرده مهربان یا نازنین را در
جریان بگذارد.
دخترها گروه گروه اجتماع کرده اند و تقریباً با فریاد با هم صحبت مى کنند... چند نفرى هم گوشه
اى مشغول اجراى رپ هستند.
محو تماشاى این نسل جدید است ... این همه تفاوت در رفتار، دیدگاه و ارزشها ... تنها با تفاوت
سنى یک دهه...
درک آن سخت است و باورش غیر ممکن.
به جز چپ و راست بوسه زدن به صورت هاى هم که امر تازه اى نیست، هیچ چیز شبیه قبل
نیست!

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و نهم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى