فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  پنجاه و هشتم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و هشتم

ویرایش: 1396/2/14
نویسنده: chaampol
🔻نهال، تکه ای هم در دهان خودش می گذارد و به نازنین تکیه می دهد.
- فلفلیه...
- شکلات فلفلی؟!
نهال سر تکان می دهد و بی خیال می گوید:
- روش عکس فلفل قرمز انداخته... ولش کن؛ بهش کم محلی کنی از صد تا فحش براش بدتره...
نگفتی با کی اس ام اس بازی می کردی!
نازنین کمی خودش را عقب می کشد.
- اس ام اس کجا بود؟! منتظرم امیرعلی زنگ بزنه.
نهال راست می شود و تکه ای دیگر از شکلات می خورد.
- آخ! بی پدر عجب تنده!... مگه ظهر زنگ نزد؟!
نازنین فقط سر تکان می دهد که نه.
نهال یک ابروش را بالا می دهد.
- تازگی یه خط درمیون خوابش می بره ها!... نکنه زیر سرش بلند شده؟!
باز اشک توی چشمهاش حلقه می زند.
صورت نهال جدی می شود.
- شوخی کردم بابا!
نازنین به گوشی نگاه می کند.
- میگه کارامون زیاد شده...
اشکش می چکد.
- تا آخر شب دنبال کاراشونن...
نهال، متاثر و متعجب، به نازنین نزدیک می شود.
نازی؟!! گریه؟!... فقط واسه خاطر یه زنگ نزدن؟!
چانه ی نازنین از بغض می لرزد.
- چند وقته عوض شده...
نمی خواهد برای نهال، از ناراحتی هاش بگوید ولی دلش پر است.
نهال، شانه اش را می گیرد و سر خم می کند.
- خره! امیرعلی دوستت داره!
دماغش را بالا می کشد.
- مثل اون وقتی که ایران بود نیست... حتا مثل اون اوایل که رفته بود هم نیست...
- چطوری شده مگه؟!
نازنین، همچنان با سماجت به گوشی چشم دوخته، دستی به چشمهاش می کشد.
- دیگه مهربون نیست... با محبت حرف نمی زنه... اصلا براش مهم نیست من منتظرشم.
نهال می خندد.
- تو مهربونی؟! با محبت باهاش حرف می زنی؟!
بالاخره به نهال نگاه می کند.
- امیرعلی از اول راحت بود... من مثل اون راحت نیستم...
نهال، شکلات را کنار می گذارد.
- آخه شما نامزدین... اگه دوست پسرت بود، می گفتم می خواد بپیچوندت!
ابروهای نازنین بالا می رود.
- پسرا راحت آدمو دور می زنن... توی کالسمون، دوست پسر یکی از بچه ها، همینجوری شد...
بعد دوستم فهمید پسره اینو دو دره کرده رفته با دوست صمیمیش دوست شده.
گوشه ی ابروش را می خاراند.
ولی امیرعلی... آخه قضیه ی شما فرق می کنه... اصلا امیرعلی تیریپِ پسرای اینجا نیست!
و با لحنی پر از دلداری می گوید:
- شاید واقعا کارش زیاده... تازه ساعتامونم که اختلاف داره.
نازنین مردد نگاهش می کند. نهال چشمک می زند.
- دو ماهش گذشته... به قول مهربان، چشم به هم بزنی این یه ماهم می گذره و برمی گرده...
پشت هم بشکن می زند.
- نامزدمو بدین برم... می خوام به قربونش برم!
نازنین لبخند می زند. نهال با شیطنت می گوید:
- چیه؟! تو دلت چراغونی کردن؟!
صدای دینگ دینگ آرام پیامِ وایبر، نگاه هر دو را به گوشی می کشاند.
امیرعلی است.
|هستی؟ زنگ بزنم؟!|
نهال هم به گوشی سرک می کشد.
- چه حلال زاده!
نازنین، دلتنگ و با لبخند، به عکس نگاه می کند و خودش تماس می گیرد.
نهال بلند می شود و به طرف در می رود. همانجا می ایستد و آرام می گوید:
- پیـــس پیــــس!
نازنین که نگاهش می کند، چشمک می زند و آرام می خواند:
- نامزدمه می خوامش، دنبالشم می پامش... هرچی دارم تو دنیا، می خوام بشه به نامش...
نازنین می گوید | الو| و با دست اشاره می کند |برو دنبال کارت!|
- سلام نازنین جان... سو ساری... دیشب نفهمیدم ک ی و چطور خوابم برد...

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى