فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  پنجاه و هفتم- الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و هفتم- الف

ویرایش: 1396/2/14
نویسنده: chaampol

🔻نامدار آمد بالای سرش. شانه را از دست هانیه گرفت و کنار گذاشت. انگشتهاش لغزید میان
موهای خیس.
برای اینکه جلوی پیشرویِ نامدار را بگیرد، سوال جدی پرسید.
- بلیت گرفتی؟
لبخند نامدار را دید.
- می خوای زودتر برم یا دلت می خواد بمونم اینجا؟
خودش هم نمی دانست. خیره ماند به نامدار. می خواست برود... ولی اگر می رفت، خانوم دیگر
بدون ملاحظه ی نامدار، یکه تازی می کرد.
کاش می شد نرود یا حداقل خانوم را هم با خودش ببرد.
نامدار بی طاقت خم شد، با دو دست، صورت هانیه را قاب گرفت. چشمهاش رقصید و آرام گفت:
- آخ هانی... فرشته ی من... تو ک ی می خوای دست از این سکوت و خجالت برداری و حرف دلتو
به زبون بیاری؟!
گونه اش را چسباند به گونه ی هانیه و از آینه نگاهش کرد.
- خوب به آینه نگاه کن! این تصویر، این |ما| ، ابدیه... حتا اگه تا همون ابد، همه ی حرفت توی
نگاهت باشه و لبات سکوت کنن. هوم؟!
راست شد و از هانیه فاصله گرفت. داشت از کتش چیزی برمی داشت.
- می دونی امروز چه روزیه؟!
هانیه، همانطور که به موهاش شانه می زد، گفت: نه...
- قبل از اینکه برم آژانس هواپیمایی، رفتم بیمارستان... جواب آزمایشتو گرفتم.
دوباره آمد کنار هانیه ایستاد.
- از رفتن پشیمون شدم.
موهای هانیه را پشت گوشش فرستاد.
نمی پرسی چرا؟!
سرد پرسید: چرا؟
نامدار لبخند زد؛ از جعبه ی کوچکی که در دست داشت، آویزهایی بیرون آورد، گرفت جلوی صورت
هانیه.
- ببین! درست همرنگ چشماتن...
هانیه به دو سنگ زمردِ گوشواره ها نگاه کرد. درست همرنگ چشمهاش بودند.
لبهای نامدار چسبید به الله ی گوشش.
- امروز روز عشقه...
گوشواره را به گوشش آویخت. سرش را برد طرف دیگر صورت هانیه.
الله ی گوش دیگرش هم بوسیده شد.
- و عشقِ من، داره مادر میشه...
گوشواره ی دوم هم در جاش آویخته شد.
جمله ی نامدار را برای خودش تکرار کرد.
|امروز روز عشقه و عشق من داره مادر میشه|
راست بود... سیما و همدم درست حدس زده بودند... به همین زودی باردار شده بود... وقتی هنوز
از یادآوریِ دو ماه قبل، عضلات بدنش از درد، منقبض می شد. وقتی هنوز ته دلش آرزو می کرد
روزی برسد تا از خواب عمیق و تاریکش، بیدار شود و در خانه ی قدیمی باشد؛ حتا بدون حضور
امیرعلی و آرامشِ بودنش.
لبهای فشرده شده اش نرم، بوسیده شد.
نامدار بدون عقب رفتن، لب زد | دوستت دارم هانی| و سخت تر، پشتِ هم او را بوسید.
- نمی تونم تنهات بذارم و ازت دور بشم... حتی اگه کارای اقامتت چند ماه عقب بیفته...
دستش سر خورد روی شکمِ هانیه.
می خوام پیش تو و بچه م باشم... تا وقتی جفتتونو توی بغلم بگیرم... پس دیگه نگران نباش
عزیزم.
***
تهران / زمستان 1391
ان روز بر لبه صندلى نشسته و به نقطه اى نامعلوم خیره شده و در افکار خودش غرق ست .
افکارى که بى اندازه اشفته و درهم و برهم هستند.
شکوه، در زمانى با امیر على آشنا شده بود که تازه از اسارت برگشته بود و در حسرت دختر دیگرى
مى سوخت.
افسرده و رنگ پریده .
امیرعلى ماجرا را رک و راست اعتراف کرده بود و گفته بود که دور از انصاف است که شکوه را
درگیر مشکلاتش کند. البته هیچوقت نامى از آن دختر که در قلب و زندگیش بود ،نبرده بود.
و شکوه قبول کرده بود منتظر بماند ،گفته بود صبر مى کند تا دوره اش طى شود .
امیرعلى گفته بود با توجه به اتفاقاتى که پشت سر گذاشته ،احتمالا هرگز به انتظار عشق آتشینى
نباشد ،فقط تا جایى که بتواند سعى مى کند دوستش داشته باشد و به عقایدش احترام بگذارد.
در آن زمان ،براى شکوه کافى نبود ،ولى می دانست یا باید همین اندازه را بپذیرد یا هیچ!
امیرعلى مساله نازنین را مطرح کرده بود واینکه جز او خواهان فرزند دیگرى نیست. شکوه، با او
موافقت کرده بود ،این بهایى بود که در ابتدا براى جلب رضایت امیرعلى پرداخت ،اما به مرور،
وجود نازنین آرامشى را بوجودش می داد که هیچکس دیگر توانایى آن را نداشت.
آن زمان، امیرعلى کم حرفتر و افسرده تر از هر موقع دیگرى شده بود .عقیده داشت وطن آنطور
که باید از سربازانش قدردانى نکرده ،مضاف بر بیماریهاى روحى ،سوء هاضمه هم یکى از عوارضى
بود که تا مدتها با آن دست به گریبان بود .
با همت و رسیدگیهاى شکوه، کم کم امیرعلى به زندگى برگشت.
اما همچنان تمایلى به بچه دار شدن نداشت ،تا زمان باردارى تصادفى نهال .....
اهسته به سمت لبه تراس مى رود
ساکت از روى ایوان به درختهاى بى حرکت کاج خیره شده، آهى مى کشد،از آن روزها سالهاى
زیادى گذشته و شکوه هم میل ندارد یاد آن خاطرات در قلبش زنده شود. شکوه آن سالها مرده.
دخترى با روحیه اى بسیار قوى ،که بارها در شرایط متفاوت، عشق و علاقه ی خود را به تک تک
افراد خانواده ثابت کرده بود .... بله آن دختر دیگر زنده نیست.....چطور مى توانست وضع عجیبش
را در زمان باردارى و زایمان نهال براى کسى تشریح کند؟
شوهر پزشکش ،در حالیکه پیراهن سفیدش را به تن داشت ،با موهاى ژولیده و دانه هاى درشت
عرق بر چهره و پیشانى ،در کنار تختخوابش زانو زده بود و خیره به صورت او فقط پرسیده بود
|چرا گذاشتى این اتفاق بیفته؟!|

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و هفتم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى