فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و  پنجاه و هفتم- ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و هفتم- ب

ویرایش: 1396/2/14
نویسنده: chaampol

شنیدن آن جمله ی ناهنجار، بشدت تکانش داد ،تیزى آن کلمات ،آرامشش را براى همیشه بهم زد.
شکوه آرزو کرده بود که او برود تا شاید بتواند کمى بخوابد. از آن پس خودش را غرق در جلسات و
گردهمایى هاى زنانه و از طرفى، رسیدگى به مشکلات و مسائل خانه کرد، زیرا معتقد بود امیرعلى
تربیت دخترها را آسان مى گیرد .
از اینکه توانسته تا آنروز وظایف همسریش را بر طبق قرارداد تدوین شده ی ازدواج، انجام بدهد،
راضى و خوشحال بود .
به هیچ وجه از دیدن هانیه خوشحال نشده ......احساس مى کرد او با خود خاطراتى را حمل مى کند
که شوهرش، سعى در فراموش کردن آن دارد ، و با دیدن چشمهاى مرطوب از اشک امیر على ،
هنگامى که هانیه خانه را ترک مى کرد ،بشدت یکه خورده بود.
دستى به صورتش مى کشد ... به شدت احساس خستگى مى کند...
***
چهار ساعت از زمان قرار همیشگی گذشته و هنوز تماس نگرفته.
فقط ساعت 11 براش نوشته | ک ی تماس می گیری؟| و بعد از چند دقیقه، | من منتظرم|.
به حاشیه ی بنفش رنگِ وایبر خیره مانده. به اسم امیرعلی و عکسش که لبخند می زند. با همه ی
بی توجهی ها و غریبه شدنهاش، همچنان گرم ولی ملایم، لبخند دارد.
مدتی ست دیر زنگ می زند یا پیام می دهد به قرار صحبت هر روزه شان نمی رسد و بعدا تماس
می گیرد.
عینک ریبن را بالای سرش، میان موها برده. یک ماه پیش، خودش خواسته عکسش را عوض کند.
عکس قبلی، همانجا بود با عینک آفتابی که چشمهاش را پوشانده بود... دوست داشت نگاه
مهربانِ خاکستریِ امیرعلی را همیشه ببیند... روش نمیشد ازش بخواهد براش عکس بفرستد.
پیامش د لیورد است. دیده و جواب نداده؟! دیده و بی توجه، باز خوابش برده؟! یا شاید اصلا بیرون
از خانه است؛ با دوستهاش... دنبال تفریح و خوش گذرانی...
عکسش لبخند می زند. آفتاب مستقیم توی چشمهش خورده؛ هم اخم دارد، هم لبخند... وسط
دریا... با کاپشن آبی سرمه ای، روی قایق... پشت به انبوهی از آسمان خراشِ در هم فرو رفته و
به هم چسبیده.
سرد شده... شده همان امیرعلیِ رادی که برای اولین بار به خانه شان آمده بود؛ بی تفاوت و سرد
و مغرور... اما خودش دیگر آن نازنینِ بدبین به غریبه ی تازه از راه رسیده نیست...
دلش با هر |نازنینم| گفتنِ امیرعلی، می لرزد.
اوایل که رفته بود، مدام دلتنگی و بیتابی می کرد. از کارهاش می گفت؛ از دوستهاش، مراوده
هاش... اسبش، شوهر عمه ی امریکایی اش، جسی که شبیه نهال است... حسابِ روزهای باقی
مانده از سه ماه دوری را ساعت به ساعت داشت.
اما سه هفته می شود عوض شده... باید در سکوت، منتظر شود تا میان صحبت هایشان، یک
|نازنینم|، یک |ب یبی|، یک نیاز برای نازش بشنود.
دلتنگی حساسش کرده یا چون از دیده ی امیرعلی دور شده، از دلش هم رفته؟!
فکرِ نداشتن او هم سخت است؛ انگار آن روزها که امیرعلی را یک بیگانه ی غیرقابل اعتماد تصور
می کرد، متعلق به هزار سال پیش بوده.
حالا حاضر است زودتر روزهای آخر سال تمام شود، امیرعلی برگردد، او را هم با خودش ببرد...
حالا در خانه و شهر و کشور خودش هم، بدون امیرعلی احساس غربت می کند.
کاش امیرعلی نامهربان نشود. کاش فراموشش نکند.
عکسِ امیرعلی تار می شود. تند تند به چشمهاش دست می کشد تا اشکها راه نگیرند.
با خوردنِ چیزی روی شانه هاش، از ترس تکان شدیدی می خورد.
- احوال آبجی خانوم؟!
دستهای نهال را پس می زند و اخم می کند.
- ترسیدم دیوونه!
نهال با لودگی روی تخت نازنین لم می دهد.
- توی عوالم خودت سیر می کردی... جاهای خوب خوب بودی؟!
بر خلافِ او، نازنین جدی ست.
- حوصله ندارم... می خوام کتاب بخونم.
می داند خواهرش حوصله ندارد. چند لحظه ای از کنار در، تماشاش کرده که خیره به گوشی، اشک
می ریخته.
با خنده و شوخی، بسته ی شکلاتی که در دست دارد، باز می کند و همانطور می گوید:
- ما رو سیاه نکن آبجی!... می دونی که من نفوذیِ شوهر خواهرم هستم!
نازنین هم همانطور با اخم مانده.
- یعنی چی؟!
نهال، تکه ای از شکلات را طرف دهان نازنین می برد.
- یعنی اینکه حاجیت اینجاس که به مستر مارتین گزارش اعمال تو رو بده!
با ابرو به گوشی نازنین اشاره می کند و چشمک می زند.
- با کی اون تو جیک جیک می کنی دور از چشمِ نامزدت؟!
صدای نازنین یکباره بالا می رود.
- آی دیوونه! این چی بود بهم دادی؟!... تنده، سوختم...

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و پنجاه و هفتم- ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و پنجاه و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى