فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و سوم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و سوم - الف

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

🔻نمی فهمد ک ی، بی اهمیت به هانیه، پیراهنش را درآورده و روی کاناپه، لم داده.
همانطور، با نگاهِ مانده روی نامدار، دراز می کشد.
نامدار، درحال باز کردن چمدان، آرام و سرد می گوید:
- یه ست جواهر از کالکشنِ جدیدِ ون کلیف آرپل برای نازنین گرفتم... میذارم چک کنی، اگر به
نظرت مناسبه، برای عقد بهش هدیه بدیم.
چشمهاش از خواب و خستگی می سوزند. ندید، می داند انتخاب نامدار، بی نقص است.
نامدار، جعبه ی جواهر و بعد لپ تاپش را بیرون می کشد. انگار خیال خوابیدن ندارد. انگار در اتاق
تنهاست. نور لپ تاپ، صورتش را روشن می کند. با دو انگشت، گوشه ی چشمها را می فشارد و
ناراضی به صفحه ی روشن خیره می شود. هانیه انقدر به سیب نقره ای گاز زده خیره می ماند که
خوابش می برد.
***
فقط دو سه ساعت خوابیده ولی از هیجان، انقدر سر حال است که کمبود خواب و خستگی را
احساس نمی کند.
یک لیوان شیر می خورد و یک شیرینی کوچک.
بر خلاف هر روز صبح، اشتها ندارد.
قبل از خواب، فراموش کرده از کمدش لباس تمیز بردارد.
درست نیست مزاحم خواب پدر و مادرش شود اما لباسهاش هم از خوابیدن روی کاناپه چروک شده اند.
به ساعت نگاهی می اندازد. نه و نیم است.
دو دل، پشت در اتاق می ایستد. نمی داند در بزند و هانیه را بیدار کند بهتر است یا بی صدا برود و
لباسی بردارد.
لعنت بر شیطان! هیچ وقت وارد اتاق خواب پدر و مادرش نشده.
لب می گزد و مردد دستگیره را پایین می کشد اما پشیمان، دوباره در را می بندد و لبخندی بی
اراده می نشیند کنج لبهاش.
فقط قرار است نازنین را تا آرایشگاه برساند و برگردد؛ با لباس چروک هم می شود!
سوئیچ و موبایل را بر می دارد و بی صدا از خانه خارج می شود.
تا رسیدن به خانه ی مهربان، هر بار یاد اتاقش که پدر و مادرش را در خود جا داده می افتد،
لبخندش جان می گیرد.
این نزدیکی را مدیون مهمانهاست!
جلوی در، به موبایل نازنین زنگ می زند.
|من جلوی درم عزیزم.|
***
- مامان ... تو رو خدا! ببین چقدر تو تنم خوشگله؟
شکوه در حالیکه مى خواهد با سرو کله زدن با کارگرها ،بى توجهى خودش را نشان بدهد ، مى گوید:
- بس کن نهال ... دیگه نمى خوام بشنوم. همون کت دامنى که برات دوختمو مى پوشى.
دستهاش را مشت مى کند و با حرص مى گوید:
-آخه کدوم آدم عاقلى، لباس به این خوشگلى و مد روزو ول مى کنه ،اون کت دامن دهاتى رو مى پوشه؟
- شاید مد شد همه لخت بیان بیرون؛ تو هم مى خواى بیاى؟!
-آخه اینکه انقدرها باز نیست... بعدم مجلس ما خودمونیه؛ نامحرم نداریم.
شکوه، زیر لب غرولند مى کند.
- چقدرم که تو به این چیزا اهمیت میدى!... بجنب! نازنین پایین آماده س؛ الان امیرعلی می رسه.
بعد هم بى اهمیت به جلز ولز کردن نهال، براى سرکشى به طبقه پایین مى رود.
چشمهاى نهال پر از اشک مى شود. صورتش درهم مى رود. برخورد شکوه، کمال بى انصافى ست
،از همان بالا با بغض داد مى زند :
-اصلا از بابا اجازه مى گیرم!
شکوه میان راه، کفرى و عصبى به سمتش بر مى گردد.
- حالا که انقدر شجاع شدى ،برو ببینم بیرونت نمى ندازه؟!
دو پله پایین می رود و دوباره سر برمی گرداند.
- موهاتم بگو جمع کنه بالا... هم بلنده، هم تو چشم. تو هم که حواست به حجابت نیست، همه می
بینن.
نهال اختیارش را از دست مى دهد و اشک از چهره ی منقبضش سرازیر مى شود. همانجا میان راه
پله ها مى نشیند و ناله مى کند:
- مامان ،تو رو خدا ،همین یه شبو ...
اما شکوه دیگر آنجا نیست تا صورت ناامید و خیس از اشک او را ببیند.
صدای نازنین را از پایین پله ها می شنود.
- نهال؟... امیرعلی اومد... بدو دیر شد.
***
نازنین هم سرحال است.
هنوز در را نبسته، دستش را می گیرد.
- نازنینم حالش چطوره؟!
نازنین سر تکان می دهد.
- خوبم... باید منتظر نهال بشیم... اونم باهام میاد آرایشگاه.
بوسه ای به انگشتهای نازنین می زند.
موجی از لذت، از قلب نازنین می گذرد. به در ماشین تکیه می دهد و می خندد.
استرس داری؟!
- نه! چرا؟!
- تا حالا اینطوری نامرتب ندیده بودمت!
و به لباسهای امیرعلی اشاره می کند.
خنده ی آرامِ امیرعلی، از یادآوریِ دلیلِ نامرتب بودن ظاهرش، سبک است.
- شما رو که رسوندم، می رم خونه آماده میشم... چیه؟ اینطوری دوستم نداری؟!
- چرا... اتفاقا اینطوری بیشتر دوست دارم!
متعجب می شود.
- ریلی؟!
نازنین با شیطنت سر تکان می دهد.
- یـــس!... مامانم میگه مردِ خوشگل، مال مردمه!
منظور نازنین را نفهمیده. خنده ی نازنین صدادار می شود.
- اصطلاحه... یعنی وقتی خوشگل و مرتب و خوش تیپ باشی، دخترا ولت نمی کنن!
می خواهد مثل نازنین شیطنت کند. نهال، با ساک دستی وسایلش در را باز می کند.
- سلام...
امیرعلی با لبخند به طرفش برگشته.
- سلام نهال خانوم!
از دیدن صورتِ گرفته اش، تعجب می کند.
- هنوز خوابت میاد؟!
نهال، یک |نه| کوتاه می گوید و نفس بلندی می کشد.
- پس دختر عمه ت کو مستر؟!

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و سوم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى