فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و سوم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و سوم - ب

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

امیرعلی راست می نشیند و ماشین را روشن می کند.
- خونه، خوابه؛ مثل تو!
نهال، از آینه به چشمهای خندان امیرعلی نگاه می کند.
|مثلِ من؟!... دقیقا چه چیزِ جسی مثل منه؟!!... اینکه بدون پدر و مادرش و هیچ محدودیتی اومده
این سرِ دنیا، شباهتی به من داره که حتا حق انتخاب مدل مو و لباسمم ندارم؟!|
- کاش جسی رو هم می آوردی آرایشگاه.
نهال با نارضایتی به پسِ سر نازنین نگاه می کند.
- اگر بیدار شد، خواست، میارمش.
نازنین مسیر را می گوید و نهال، در سکوت، به جسی فکر می کند. اینکه آن شب چه می پوشد؟
اینکه نازنین با آنهمه حساسیت، چرا از برخوردهای صمیمانه ی جسی با امیرعلی ناراحت نمی
شود؟ اینکه عطا که جسی را شکلات دانسته، او را به چه تشبیه می کند؟... شاید پرتقال... عطا
عاشق پرتقال است... ولی چرا باید - یا اینطور فکر می کند که عطا، او را به چیزی که عاشقش
باشد، تشبیه کند؟!
نفسش بی اراده، آه می شود.
اگر شکوه اجازه می داد آن لباس گلبهی را بپوشد، شاید کمی- در ذهنش تاکید می کند - فقط
کمی شانس در مقابل جسی داشت.
صدای خنده ی آرامِ نازنین را می شنود و نمی شنود. کنجکاو هم نیست بداند چه می گویند و به
چه می خندند.
- می خوام چند روزی با هم بریم مسافرت.
نازنین تعجب می کند.
- کجا؟! ک ی؟!
- رامسر... یکی دو روز دیگه... خیلی سال قبل با پدرم رفتم... جای خیلی قشنگی بود.
از آینه، به نهالِ خیره به خیابان نگاهی گذرا می اندازد؛ سرش را کج می کند به طرف نازنین، با
لبخند و شیطنت، چشمهاش را جمع می کند.
صداش آرام است.
- یه سفر دو نفره ی عاشقانه!
نازنین، از گوشه ی چشم به نهال نگاه می اندازد و مردد و آرام می گوید: فکر نمی کنم مامانم اینا
اجازه بدن... این خیابون نه، خیابون بعدی.
راهنما می زند و چند بار، رفت و برگشتی به نازنین و روبرو نگاه می کند.
- چرا اجازه ندن؟!
نازنین به انگشتهاش خیره می شود. جلوی نهال راحت نیست. نهال هم نبود، راحت نبود!
- خب... فکر کنم تا ازدواج نکنیم، نذارن دو نفری بریم سفر...
وارد خیابان می شوند و با اشاره ی نازنین، توقف می کند. می چرخد سمت نازنین.
- چرا؟!
نازنین، معذب به نهال اشاره می کند.
- نهال... کجایی؟ بریم.
نهال نفس بلند دیگری می کشد و ساک خودش و نازنین را برمی دارد.
- مستر جان! دستت درد نکنه!
امیرعلی لبخند می زند و سر تکان می دهد ولی حواسش به نازنین است و منتظرِ جواب.
نهال، طرف آرایشگاه می رود.
- مگه امروز که عقد کنیم، با هم محرم نمیشیم؟!
نازنین به تابلوی سفیدِ جلوی ساختمان نگاه می کند.
- چرا... محرم میشیم... ولی... ازدواج که نمی کنیم...

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و سوم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى