فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و دوم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و دوم - الف

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol
🔻در میان جعبه اى مجلل ،زنجیرى ظریف خودنمایى مى کند. مردمک هاى چشمش به رقص در مى
آیند و با خوشحالى زمزمه مى کند:
- عطا... واى عطا!
در چند سال اخیر، فقط یکبار به جواهر فروشى رفته و آنهم به همراه عطا.
شکوه اصولا به بازار مى رود و نهال هر بار به بهانه اى، از رفتن خوددارى مى کند، چون در تمام
مدت، شکوه از ترس دیده شدن نهال و نحوه حجابش جلوى آشناها با او مشغول یکه به دو کردن
است و او هیچ لذتى در این همراهى نمى بیند.
در ماه بهمن، پهلو به پهلوى عطا به قصد خرید هدیه تولد بهار به یکى از معروفترین گالرى هاى
جواهر قدم گذاشته بود.
سعى مى کرد خودش را کنترل کند و رفتار حساب شده اى داشته باشد ولى با دیدن آن آویز، چنان
به هیجان آمده بود که نمى توانست جز آن، چیز دیگرى ببیند.
زنجیر ظریف و زیبایى که در وسط آن، دو پروانه در اندازه هاى بزرگ و کوچک متصل به هم قرار
داشتند.
در چشم نهال زیباتر از هر وسیله ی زینتى که یک زن مى توانست استفاده کند .
دستش را به زیر زنجیر مى اندازد و آنرا بلند مى کند. برلیانها با ظرافت و رنگ بندى خاصى در کنار
هم قرار گرفته اند. به آرامى آن را روى پاش مى گذارد و با دلى آسوده به تماشاش مى نشیند.
همانطور چمباتمه زده روى مبل، بازوهاش را به دور زانوهاش حلقه مى کند و به عطا که به زحمت
مشغول کلنجار رفتن با قالب و بستنی هاست، نگاه مى کند.
عطا اگرچه نگاهش نمى کند اما تمام حواسش به اوست.
- به چه نتیجه اى رسیدى دکتر؟!
به این نتیجه رسیده که اگر قرار باشد عطا بین او و جسى یکى را انتخاب کند ، شانسى براى او
وجود ندارد.... احساس فرو ریختگى و ترس مى کند .... چه شده که عطا را به این صورت به تصور
درآورده؟
براى او، عطا همیشه وجود داشت ،هیچ زمان هیچ چیز او را عمیقاً رنج نداده بود ،نه سختگیریهاى
شکوه، نه نداشتن دوست و همراه در دوران مدرسه. چرا که عطا همیشه براى آرام کردن و تسلى
اش آنجا بود.... زنجیر را میان انگشتهاش به حرکت در مى آورد.
- عطا راست مى گفتى ؟
عطا، روى میز آشپزخانه خم شده و سعى دارد بدون آنکه به بستنى ها دست بزند، آنرا از قالب جدا
کند.
- چیو راست مى گفتم ؟
آمده و به چارچوب در تکیه داده و مى گوید:
- همونکه دیشب ،پایین گفتى ... که جسى شیرینه و ... اینا!
حتى نمى تواند ادامه بدهد. مى ترسد احساسات جدیدش لو بروند.
عطا قالب را رها مى کند، صاف مى ایستد و با دقت نگاهش مى کند.
|هوم پس گیر کار اینجاست|
- به خاطر این کسلى؟
نهال سرش را بر مى گرداند؛ شانه اى بالا مى اندازد و تمام تلاشش را مى کند صورت تازه اى که
فکر و احساسش گرفته از عطا پنهان کند.
- نه همش ... ولى خوب نازى که تا چند ماه دیگه میره ... این دختره هم که معلومه از همون ثانیه
اول یه دل نه صد دل عاشق تو شده . به چشم تو هم که شکلاته ....اون که عمراً اینجا بمونه ،دیگر
صد در صد تو هم میرى اونور.
بغض، صداش را دو رگه مى کند.
- بعد نهال مى مونه و حوضش!
عطا، حالت اضطراب و درماندگى نهال را احساس مى کند. دستهاش را تکیه گاه مى کند و روى
میز قرار مى دهد؛ کمى به جلو خم مى شود.
-اگه نرم چى میشه؟!
خوب اون تیکه اى نیست که زمین بمونه! زن یکى دیگه میشه ،بعد تو از عشقش خودتو مى
کشى ،بازم نهال مى مونه و حوضش!
عطا لبخند زنان به سمتش مى آید. جرقه اى که دیشب در ذهنش زده، به نظر درست مى آید.
|دنیاى زنها.... دنیاى پر رمز و راز زنها|
هنوز نمى داند وقت مناسبى براى بازگو کردن احساسش هست یا نه.
زنجیر را از میان پنجه هاى بهم فشرده ی نهال آزاد مى کند. خنده اى فشرده بر روى لبانش نقش
بسته. در حالیکه آنرا به دور گردنش مى اندازد، مى گوید:
- اول اینکه اون کسى رو که من دوست دارم، غلط مى کنه زن یکى دیگه بشه! در نتیجه من
خودمو نمى کشم که تو بمونى و حوضت!
سرش در نزدیکى سینه گرم عطا قرا گرفته و حلقه موهاى درخشانش در زیر نفسهاى او تکان مى
خورند.
عطا با لحنى ملایم اضافه مى کند :
- دوم اینکه اگه قول بدى دختر مودبى باشى و بعد از گرفتن هدیه، حداقل یه تشکر خشک و خالى
بکنى ، منم قول میدم همیشه همینجا باشم.
بى اراده، سرش را بلند مى کند و بوسه اى به گونه ی عطا مى زند.
بوسه اى غریزى که از هوس سرچشمه نگرفته، یک احساس مبهم و پیچیده در پاسخ به مهرى که
در چشمهاى عطا خوانده.
عطا یکه مى خورد؛ رشته ی سخن از دستش در می رود. طغیان عظیمى از احساسات درش بوجود
مى آید ،احساس مى کند در حال غرق شدن است. عقلش نهیب مى زند. به خودش اجازه نمى
دهد افسار احساساتش را رها کند .
دستهایى که به دور گردنش حلقه شده اند را به ارامى روى شانه هاى ظریفش مى گذارد و او را
کمى به عقب هول مى دهد.
- تو االن باید پایین باشى...بهتره قبل از اینکه صداى شکوه جون دربیاد، برى
این یادآورى، رشته احساسات نهال را پاره مى کند. مبهوت و خجالت زده خم مى شود جعبه
کادوش را بر مى دارد و با پاى برهنه به سمت طبقه پایین مى دود.
***

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و دوم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى