فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و دوم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و دوم - ب

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

جسی، همه جا همراه امیرعلی و نازنین می رود. کار همیشگی اش است. مخصوصا حالا که
احساس غریبی می کند و دوست دارد همه جای تهران را ببیند. و امیرعلی خوشحال است توانسته
به نازنین بباوراند که رفتارهای جسی، صرفا از سر عادت و صمیمیتی خواهرانه نسبت به امیرعلی
ست.
سه روز پر کار، برای همه گذشته.
نامدار آمده و اینبار، امیرعلی، همراه جسی به فرودگاه رفته.
مهربان اصرار کرده تا وقتی با مهمانشان در تهران هستند، در خانه ی او باشند ولی راحت
نیست... دیگر راحت نیست.
سر شب که صحبت از نداشتن اتاق کافی زده، امیرعلی گفته |با بهداد صحبت کردم مدتی بریم
ویالی لواسونشون، اونجا دو تا خدمتکار هم هستن و راحتیم.|
و با خنده اضافه کرده: فقط همین امشبه... مامان! شما هم مثل نامدار شدی که بدون برنامه ریزی،
برای قدم زدن هم نمیره؟... فردا همگی میریم ویلا
مالفه های تختش را عوض می کند و وسایلش را جمع و جور، تا آن شب، نامدار در اتاقش
استراحت کند.
در سه ماهِ گذشته، خیلی پیش آمده روی کاناپه خوابش ببرد، بدون اینکه کسی باشد بیدارش کند
تا به تخت برود، آن شب هم روی همه ی سه ماه!
هوا گرگ و میش شده که امیرعلی تماس می گیرد.
- بیداری مامان؟!
بیدار است و بی خواب.
در را که باز می کند، از دیدنِ ناصر و همدم، کنار نامدار، مبهوت می شود.
از سالِ قبل آنها را ندیده. در تماس هستند ولی زمستانِ سال قبل، ده روز از سرمای نیویورک
فرار کرده بود و به سن دیه گو رفته بود.
- سورپرایــــــز!
جسی بیش از هانیه هیجان دارد. سر به شانه ی نامدار چسبانده، می گوید:
- خوشحال شدی هانی جون؟!
متعجب می گوید: نمی دونستم شما هم میاین عمو جان!
ناصر می خندد.
- ناراحتی برگردیم!
امیرعلی ابرو بالا می اندازد.
- پیشنهادِ من بود و قبل از اومدن، ترتیبی دادم بیان نیویورک و با بابا بیان تهران.
به نامدار نگاه می کند. امیرعلی با دقت، هر دو را زیر نظر دارد.
لبخند آرامی می زند. می گوید | خوش اومدی|.
نامدار هم لبخند کجش را بر لب دارد.
- امیرعلی منم سورپرایز کرد!
اولین سالی ست که سال تحویل کنار هم نبوده اند؛ به هم تبریک نگفته اند و عیدیِ آنچنانی از
نامدار نگرفته.
این مرد را - حرکاتش را- می شناسد. متوجه سردیِ لبخندش، رفتارش می شود.
ناصر و همدم را هم می بوسد و تعارف می کند.
می داند خسته هستند. برای جا دادنِ ناصر و همدم، اتاقی آماده ندارد.
نامدار، بدون چمدانهاش به اتاقها سرک می کشد.
هانیه می رود چند فنجان قهوه بریزد.
نامدار هم همراهش می رود. نگاهش به سینیِ آماده ی فنجانها و ظرف شکر است و اخمی از سر
نارضایتی میان ابروهاش.
- اتاقی که برای من در نظر گرفتی رو در اختیار عموجان و خانومش بذار... امیرعلی بدون برنامه
ریزی مهمون دعوت کرده. چند ساعت قبل از پروازم رسیدن نیویورک.
امیرعلی از پشت سرش آرام می گوید: فقط همین چند ساعت اینجاییم. بعد میریم ویلای عمو
خسرو... اتاق خودمو براشون آماده کردم... اینطوری شما هم توی اتاق خودتون هستید... من دو
سه ساعت دیگه باید برم دنبال کارها... دلم هم برای کاناپه ی سفیدم تنگ شده!
جسی که بلافاصله برای استراحت می رود. بقیه هم تا قهوه بخورند، هوا روشن شده.
نامدار زودتر به اتاق رفته.
اگر امیرعلی در نشیمن دراز نکشیده بود، ترجیح می داد به اتاق نرود.
ایستاده کنار پنجره و سیگار می کشد.
از ک ی براش مهم نیست هانیه از دود سیگار بدش می آید؟!
توجهی به ورود هانیه نمی کند.
خودش هم نمی فهمد چرا معذب است. آن هم از ماندن کنار مردی که بیست سال، شبها کنارش
خوابیده.
و در ذهنش کامل می کند | و ده سال هم هست توی یه اتاق دیگه خوابیده!|
مردد کنار تخت می نشیند.
نامدار، چشم بسته مقابل نسیم خنک اول صبحی که دود سیگارش را وارد اتاق می کند.
یاد روزهای دوری می افتد که تمام مدت در تخت دراز می کشید؛ یا گریه می کرد یا دچار لرزهای
عصبی و عذاب آور میشد... یاد شبهایی که کابوس بود و وحشت... و نامدار، همیشه بیدار بود و
نگران.
روزهای نفرت از نامدار و شبهای پناه بردن به امنیتِ حضورش در آنهمه غربت.
نمی فهمد ک ی سیگار را تمام کرده و پنجره را بسته.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و دوم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى