فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و یکم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و یکم

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

🔻چى گفتى؟ حواسم نبود.
نهال مشکوک نگاهش مى کند.
-بایدم حواست نباشه! منم یه همچین تیکه اى دور و برم می پلکید، هوش و حواس برام نمى
موند!
گفتم این رنگ خیلى بهت میاد.
عطا با دقت نگاهش مى کند. تمام معناى زندگیش در وجود نهال است ،حتى یکبار هم نشده از
خودش بپرسد که نهال ارزش این انتظار طولانى را دارد یا نه ،اما حاضر است قسم بخورد نهال
امشب نهال همیشگى نیست . یک تکه از نان کبابى را برمی دارد، لقمه کوچکى درست مى کند و
به سمتش مى گیرد.
- هیچوقت راجع به ظاهر من اظهارنظر نمى کردى.
نهال لقمه را مى گیرد.
-ولى من بیشتر وقتا به تو فکر مى کنم.
به دلیل نامعلومى، جمله اش را تصحیح مى کند.
- منظورم طرز لباس پوشیدنته!
عطا جوابى نمى دهد اما لبخندش نشان از فکرى مطبوع و خوشایند دارد.
نهال، ناشیانه بحث را عوض مى کند.
- نظرت راجع به جسى چیه ؟
عطا بى توجه به فکرهایى که ممکن است جوابش در نهال برانگیزد، زیر لب زمزمه مى کند:
- درست مثل شکلات مى مونه ، شیرین و فریبنده!
و در دلش اعتراف مى کند |و صد البته مضر براى سالمتى!|
در اینکه جسى زیباست شکى ندارد ،نوعى سرزندگى و شیطنت خاص خودش را دارد ،اما
معصومیت و محبتى که در کنار شیطنت، در نهال وجود دارد را در او نمى بیند ، و اى کاش همه اینها
را با صداى بلند اعتراف مى کرد!
نهال به زحمت موفق مى شود کالم دیگرى به زبان بیاورد.
***
کسى ملافه اى رویش انداخته. تکانى مى خورد و به آرامى چشمهاش را باز مى کند .
عطا و مهربان بر سر میز عصرانه نشستند و آهسته صحبت مى کنند.
کش و قوسى به بدنش مى دهد و در جاش مى نشیند.
- برادر رجیییییم! باز دارى چه وردى تو گوش مهربانِ من مى خونى؟!
با شنیدن صداش، عطا و مهربان لبخند زنان به سمتش برمى گردند و عطا مى گوید:
-اینکه از من و شما سالمتره!
نگاهش مى افتد به میز و کاغذ هاى نقشه کشى عطا. یکى از آنها را بر مى دارد و با دقت نگاه مى
کند.
- چى اون تو میبینى دکتر جان ،بگو ما هم بدونیم؟!
- بگم؟!
- بگو!
- من اگه جاى تو بودم، تو این قسمت تغییراتى مى دادم.
حالا کدام قسمت ،خدا عالم ست .با شیطنت به عطا نگاه مى کند.
- عصبانى نشو برادر وگرنه دیگه حرف نمى زنم.... ادامه بدم یا برم؟!
دوباره شده همان نهال.
- عصبانى که هستم ،ولى تو حرفتو بزن!
حرفى ندارد که بزند. خنده اش را فرو مى دهد.
نه، بهتره برم؛ تو انتقاد پذیر نیستى
با جهشى از روى کاناپه بلند مى شود و به طرف دستشویى مى رود. چین و چروک ملافه، روى
پوست صورتش خط انداخته. در چارچوب در چرخى مى زند .
- راستى بهار جون هنوز نیومده؟
عطا مردد نگاهى دوباره روى صفحات مى اندازد.
- نه ،چیکارش دارى؟
- فضولى موقوف!
در که بسته مى شود ،عطا مشغول جمع کردن نقشه ها ،رو به مهربان مى کند و مى گوید:
- دفعه بعد که خواستم زن بگیرم، سراغ متفکرهاش نمى رم!
مهربان مى خندد.
-تو حالا همین دفعه رو بگیر!
کمى دست دست مى کند و مردد مى پرسد:
- مهربان ،اجازه میدى عیدیشو بدم؟
مهربان یک تاى ابروش را بالا میدهد.
- عیدى!؟ چرا همون روز عید ندادى؟
نگاهش را از مهربان مى دزدد.
-ترسیدم دستم پیشِ شکوه جون و عمو على رو شه.
نگاه مهربان به عطا دقیق شده. وقتى چشمهاش را باریک مى کند، عطا متوجه مى شود هر چه را
در فکر دارد ،خوانده!
|پیشِ قاضى و معلق بازى امیرعطا خان!!!|
-یا شایدم ترجیح دادى تنها باشین!
سرش را پایین مى اندازد و در پى آن، صداى خنده اش، مهر تاییدى می زند به حدس مهربان
- مهربان ،به نظرم نهال عوض شده ،فکر کنم یه چیزایى حس کرده .
با بدجنسى اضافه مى کند:
- غلط نکنم این دختره جسى سبب خیر شده!
سایه اى از نگرانى، وجود مهربان را در بر مى گیرد. انگشتش را به علامت اخطار بالا مى آورد.
- حواست باشه به بیراهه نزنى!
نهال از دستشویى بیرون می آید، یک سر به سمت آشپزخانه مى رود،از همان جا داد مى زند:
- عطا؟ بستنى تو بساطت ندارى؟!
مهربان عزم رفتن مى کند. عطا هول زده می پرسد
- کجا؟
- مگه نمى خواستی تنها باشین ؟!
نگاه عطا مى رود سمت نهال. چرا ... دلش مى خواهد تنها باشند. هنوز نسبت به احساس نهال
تردید دارد. شب قبل، چیزهایى حس کرده. شاید اگر تنها باشند، فرصتى دست بدهد تا بتواند
مطمئن تر قدم بردارد.
مهربان در حالیکه تکیه بر عصاش به سمت در مى رود، آهسته به عطا مى گوید:
-فقط یه کم اون نگاه نظر بازانه ت رو درویش کن!
-نوکرتم!
-مادرتم اومد بگو حتماً یه سر بیاد پایین کارش دارم
ساکت و آرام، بسته اى را که از قبل در بسته بندى زیبایى پیچیده شده، کف دست نهال قرار مى
دهد و از آشپز خانه بیرونش مى کند.
نهال با بى قرارى شروع به باز کردن بسته مى کند. رایحه خوشبویى به مشامش مى رسد ،با
شتاب بیشترى پوشش کاغذى را پاره مى کند.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتاد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتاد و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى