فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتادم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتادم - الف

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

🔻بهار در همه ی عمرش، علیرغم شغلى که دارد ،به یاد نمى آورد که دخترى به این زیبایى دیده
باشد یا کسى را دیده باشد که اینچنین ماهرانه از زیباییش بهره بردارى کند. بدون تردید، خود او
کاملا از افسون جاذبه اش اگاه است.
قد بلند ،هیکل متناسب، خطوط چهره ظریف ،گردن کشیده و ظریف، دهانى متناسب و خوش ترکیب
.و اما زیباترین قسمت این چهره، مسلماً موهاى سرخ و مواجش است.
انگار هر عنصر با دقت و ظرافتى بى نظیر به دیگرى اضافه شده تا از او موجودى بى نقص بسازد.
نرمشى که به طور طبیعى در هیکل و حرکاتش دیده میشود ،وجود هر دختر دیگرى را بى جلوه و
محو مى کند و نازنین و نهال هم از این قاعده مستثنا نیستند.
بااین تفاوت که نازنین از همان ابتدا، محور توجه امیرعلى ست .امیرعلی ای که چشمهاش از
دلتنگی و عشق، برق می زند؛ لب می گزد و با نگاه، برای نازنین، خط و نشان می کشد!
و اما نهال ،با وجود تمام اشتیاقى که براى این آشنایى داشته، حس مى کند چیزى را یافته که
دلش نمى خواهد آن را ببیند!
امیرعلى، شیطنت آن دو را مثل هم می بیند.
شباهت در رفتار ،البته که وجود دارد ،اما آن دو، در پشت این شیطنت، بقدرى متفاوتند که فقط
نهال آن را مى فهد و از آن رنج مى برد.
از دید او جسى دخترى ست که در میان زندگى مى تازد بى آنکه نگران پیش داورى و قضاوت
اطرافیانش باشد .
اما او عادت کرده احساساتش را پنهان نگه دارد و در جمع خانواده، خوش و خندان دیده شود .
و دیگر اینکه جسى مى داند چطور رفتار کند که به هر کس احساس ویژه بودن بدهد و البته در این
میان عطا را بیشتر از بقیه بازى مى دهد ؛ درست مثل گربه اى که با بازى با طعمه اش ،لذت به
دست آوردن آن را طولانى تر مى کند.
هدیه های ویژه ای که امیرعلی با همفکریِ نامدار و هانیه گرفته، بیش از نازنین، نهال و عطا را
شگفت زده کرده.
عطا آرام می پرسد: تو که گفتی میونه ی این دو تا شکرآب شده؟!
نهال فقط شانه بالا می اندازد.
مهربان به هر دو نگاه می کند؛ آرام می خندد و سر تکان می دهد.
- توهم زده بودی یا فقط خواستی تنِ منو بلرزونی وروجک؟!
نهال، فکری، دوباره شانه بالا می اندازد و عطا برای پذیرایی بلند می شود.
تمام مدت، نهال دزدکى و از زیر چشم جسی را نگاه مى کند. دلیل این همه تشویش و اضطراب
درونى اش را نمى داند. فکر اینکه جسى به دنبال شکار عطاست، لحظه اى آرامش نمى گذارد و از
این فکر به خودش میلرزد.
همه گرم صحبتند .عطا به پشتى صندلى اش تکیه داده و به حرفهاى امیرعلى و پدرش در مورد
تجارت و اوضاع اقتصادى دنیا گوش مى دهد.
نهال با کنجکاوى به عطا نگاه مى کند. تا امروز، هیچوقت به جزییات چهره ی او دقیق نشده و
توجه نکرده.
استخوان بندى محکم فک ،رنگ مو ،چهره ،گونه هاى برجسته و چشمهاى زیباى تیره...
برایش جالب است که به تجزیه و تحلیل چهره اى تا این حد آشنا، با این همه کامالً ناشناخته
بپردازد.
یکباره به خودش مى آید و متوجه مى شود که عطا هم به او نگاه مى کند .
احساس مى کند در برابر همه لخت ایستاده...
عطا فقط براى لحظه اى با چشمهاى متحیر و هوشیار ولى بدون اضطراب به او خیره مى شود و بعد
نگاهش دوباره به سمت امیرعلى بر مى گردد و به صحبتش ادامه مى دهد.
هیجان عجیبى مثل تند بادى گرم در وجود نهال گسترش پیدا مى کند و دگرگونى هاى خاصى را
حس مى کند. تکانى به خودش مى دهد و سعى مى کند به واقعیت برگردد..
برقِ شیطنتِ توی چشمهای جسی و بی قراریِ یکجا نشستنش را امیرعلی و هانیه خوب می فهمند.
جسی، آرام در گوشِ امیرعلی می گوید: امیرعلی! آم بورد... این که از مهمونیِ کتی هم سخت
تره!
امیرعلی، دل از نگاه کردن به نازنین می کند.
- همیشه اینطور نیست هانی... امروز یه کم فورماله.
شکوه، همه ی نیم ساعتِ گذشته، از لحظه ای که مهمانها آمده اند، بی اراده همه ی حواسش
جمعِ هانیه بوده و حرکاتش.
هانیه ای که انگار در عالم دیگری سیر می کند؛ نه امیرعلی را می بیند، نه بقیه را. فقط با لبخندی
بی رنگ، غرق تماشای دلتنگی و عشقِ نگاهِ پسرش شده و برق چشمهای سیاه نازنین.
از دیدن مهربان شرم دارد. از اینکه باز هم تنها آمده.
از خودش متعجب است؛ چطور بدون هیچ حسی، نسبت به |او| نشسته. |او| ی غریبه ای که هیچ
وقت حرف دلش را نفهمید...
مثل مرگ می ماند... مرگِ یک عزیز... یکباره... یک لحظه... رشته ی اتصال، پاره شده... کسی...
هر چند عزیز... مرده... تمام شده...
یا نه! همان سی سال پیش تمام شده... حالا، انگار به سختی و زحمتِ درآوردنِ پیراهنِ مشکیِ
عزا، این مردن را باور کرده... اگر عزایی داشته، همه ی آن سی سال داشته... اگر دردی کشیده،
همه ی آن سی سال کشیده...
|او| ، حتا تسبیحِ میان انگشتهاش هم معلوم نیست از ک ی؟ رنگ دیگری دارد!
این تسبیحِ آبی را قبلا هم در دستش دیده؟! تازه نیست... زیادی با انگشتهای غریبه شده اش،
آشناست.
دیگر چه فرقی می کند؟! مهم فقط امیرعلی ست؛ پسرش.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتادم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتادم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى