فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتادم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتادم - ب

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol
نه |او|، نه مردی که فرسنگها دورتر، شاید تازه از خواب بیدار شده و خودش را برای کارهاش،
دغدغه هاش آماده می کند.
امیرعلی، از طرف نامدار عذرخواهی می کند که به خاطر گرفتاری، مجبور شده دیرتر بیاید
همه ی تلاش هانیه، برای پر کردن جای خالی نامدار است و مادری کردن برای تنها فرزندش.
جوابِ خانواده ی نازنین، مشخص است و طبقِ خواهشِ نامدار، مراسم نامزدی را آخر هفته
تعیین می کنند؛ هشتم فروردین.
نامدار یک روز قبل از مراسم می رسد و بیش از چند روز نمی ماند.
انقدر برای خانواده ی مهربان، محترم هست که به خاطر خواسته اش، همه دست به دست هم
دهند تا به سرعت، همه چیز را برای مراسم آماده کنند. انقدر پیشِ مهربان اعتبار دارد که با
سفارشِ او، همان وقت، امیررضا با دوستِ محضر دارش تماس بگیرد تا ترتیب نامه برای
آزمایش را بدهد تا دو روز بعد که تعطیلات رسمی تمام می شود، نازنین و امیرعلی بتوانند در
عرض سه روز، کارهای قانونیِ پیش از عقد را انجام دهند.
***
نازنین و امیرعلى، جمع را ترک میکنند تا پایین بروند. شکوه، آنهمه دل دل کردنِ نگاهِ نازنین و
امیرعلی را دیده که نگران است. کوتاه، تذکر می دهد که |زیاد طولش ندید نازنین؟ شام داره
آماده میشه!|
مهربان لبخند می زند و با پلک بستن، به شکوه اطمینان می دهد.
عطا در تراس طبقه ی بالا، مشغول درست کردن جوجه کباب زعفرانى روى زغال است.
جسى در کنارش مى ایستد؛ به چشمهاش نگاه مى کند و درباره موضوعات مختلفى صحبت مى
کند. گاهى صداى خنده ی بلند و مستانه اش به گوش مى رسد.
نهال در رفت و آمد است. گوشهاش را تیز کرده؛ عطا و جسی، انگلیسی صحبت می کنند. در نوع
حرف زدن عطا، کوچکترین نشانه اى از حرارت یا حالتى که به صداش، جلوه ی دیگرى بدهد،
احساس نمى کند.
کنجکاو و تحت تاثیر جواب هاى حساب شده اى که عطا به جسى مى دهد، بى اختیار ابرو درهم
مى کشد ، درک نمى کند چه چیزى این میان متفاوت است. فقط این تغییر برایش ناشناخته است.
شکوه در حین چیدن میز شام، به طرز غیرعادى ساکت است. بى حواس یا به نقطه اى نامعلوم
خیره مى شود یا نگاه نگرانش روى نهال ثابت مى شود.
به هر حال، نشنیدن توپ و تشرهاى شکوه و بى حرکت بودن زبان تندش هم از دید نهال مساله
اى غریب است!
بدتر از ناراحتى جسمى که این روزها آزارش مى دهد ،حس ناامنى و تنهایى ست که کم کم در
وجودش ریشه مى کند.
مهربان با آرامش، نشسته و با دقت همه چیز را زیر نظر دارد.
عطا که کاملا متوجه تغییر رفتار نهال شده ،در فرصتى که دست مى دهد، از جسى عذر خواهى مى
کند و نهال را به بهانه اى صدا مى زند.
نهال با سینى محتوى سیخهاى گوجه وارد تراس مى شود و عطا با چنان محبت آشکارى به
سمتش بر مى گردد و سینى را از دستش می گیرد که جسى هم متوجه مى شود؛ مخصوصاً که از
این حرارت و مهربانى در گفتگوى محترمانه اش با او اثرى نبوده. با شوق به سمت نهال مى رود.
- واو! نهال! اومدی؟ میفهمی انگلیش حرف بزنیم؟ عطا گفت میشه.
به اندازه ی عطا، روان انگلیسی صحبت نمی کند اما سر تکان می دهد که |آره| ولی از اینکه این
دختر، تازه از راه رسیده و نشناخته، او را عطا صدا زده، ناخودآگاه، با بدبینی و سوال، به عطا نگاه
می کند. هیچ کس، جز نهال، او را اینطور صدا نمی زند. امیرعطا، برای همه |امیر| و فقط برای
نهال، |عطا| ست.
- امیرعلى میگه من و تو خیلى مثل همیم نهال ،همیشه تعریفتو مى کرد دیگه من حسودى می
کردم زودتر ببینمت، خیلى از دیدنت خوشحالم.
نهال نگاهش مى کند؛ برق نگاه جسى درست مثل شعله هاى آتشِ منقل، به هر طرف زبانه مى
کشند و لبخند دیوانه کننده اش مى تواند هر کسى را اسیر خودش کند. هیچ شباهتى بین خودش و
او نمى بیند. بى اختیار آهى مى کشد و به گفتن یک |ممنونم| بسنده مى کند.
عطا، متعجب از عکس العمل نهال، دلش مى خواهد او سرش را بلند کند تا بلکه بتواند با دیدن
تمام صورتش، پى به احساسش ببرد.
با سوال نهال به خودش مى آید.
جسى، سردش شده و جمعشان را ترک کرده.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و هفتادم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هفتادم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى