فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و نهم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و نهم - الف

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

🔻دلم مى خواد بتونم مثل شما حرف بزنم و در حد شما بدونم ... به تموم دنیا سفر کنم و تجربه
شما رو داشته باشم ... شاید بتونم مثل شما خیریه اى هم داشته باشم...
-اما؟!
بغض غریبى توى گلوش خانه مى کند .از نگاه کردن به چشمهاى نامدار پرهیز مى کند. سعى مى
کند صداش نلرزد. می داند مهمترین ویژگى در این آینه ی تمام نماى قدرتِ پیش روش ،
غرورش است و هرگز اجازه نمى دهد با لغزیدن صداش، خدشه اى به آن وارد شود.
-اما شما تنهایین ... و خیلى غمگین...
ناامدار لبخند تلخى مى زند.
-و تو، وقتى همسن من شدى، دلت نمى خواد تنها و غمگین باشى...
- نه!
دستى مردانه به شانه ی امیرعلى مى زند.
- و این یعنى همه چیز ... یعنى خوشبختى... نازنین دختر زیبا و دوست داشتنیه . قدرش رو بدون!
قدر محبتى که بینتون هست رو بیشتر؛ که هیچ جایگزینى نداره.
- فعلاً قصدمون آشنایى بیشتر و یه نامزدى کوتاه مدته... شاید سال دیگه ازدواج کنیم.
- خب نوع تفکر شما امروز فرق مى کنه... زمان ما اینطور نبود...
لحن و صداش، سرگرم کننده مى شود. خاطراتى در ذهنش جان مى گیرد... طورى حرف مى زند
که انگار به گذشته ها مى اندیشد. گذشته هاى دور ... به زمانى که شاید روح این زندگى سبز بود.
- من از لحظه اى که مامانت رو دیدم، قصد ازدواج داشتم ،ازدواج هم کردم ... امیدوار بودم صداى
خنده و شادى بچه ها توى تموم خونه م انعکاس داشته باشه...
سوال های حل نشده، سالهاست در سرش مانده... اینکه اگر نامدار واقعا اینطور که خودش اشاره
می کند، عاشق مادرش بوده، پس دلیل آن همه سال، سردی و بی تفاوتی چیست؟
سوالی که در سرش شکل می بندد، اول آرامشِ خودش را خش می اندازد!
باید بیشتر بفهمد... باید دقیق ببیند...
با همان نگاه مستقیم، مردد می پرسد:
- پشیمونید؟!
ظاهر نامدار، هیچ تغییری نمی کند؛ ولی فقط ظاهرش!
دلش سیگار می خواهد. نگاهش را روی میز کارش می کشد؛ پیپ هست... ولی پیپ نه!... حس و
حالش، سیگار می طلبد!
حس می کند امیرعلی، روی همه ی حرکاتش، حتا حرکات چشمش هم فوکوس کرده.
در هیچ شرایطی، غیر از حقیقت، حرف نزده... حالا هم همان است.
اما باید امیر على را دور نگه دارد از طوفانى که امده و ذهن و زندگیش را بهم ریخته.ولى با دنیاى
طوفان زده خود چه کند که امروز واقعیت هاى ان ،لخت و عریان ،مانند کشیده ،مانند پوزخند
عذابش مى دهد .با خودش چه کند که پاهایش نه مى ماند ،نه مى رود از زندگى که سى سال روى
پوسته ان راه رفته و از هسته اش بى خبر بوده .
صداى زنگ موبایل امیرعلى، صحبتشان را نیمه تمام مى گذارد. به شماره اى که مخصوص تماس از ایران است، نگاه مى اندازد و تماس را وصل مى کند.
-سلام مامانى خوشگل خودم!
منتظر عکس العمل نامدار مى شود که در کمال ناباورى، به قصد ترک کتابخانه، مى گوید:
- به خاطر امشب که با من گذروندى، ازت ممنونم.
***
تهران / بهار 1392
نمی خواهد به سال تحویلِ تنها و دلگیرش فکر کند. شادیِ دیدار امیرعلی بعد از چند ماه، همه ی
روزهای دلتنگی و پوچش را کمرنگ کرده. حتا نمی خواهد به بعد از رسیدن امیرعلی و رفت و
آمدهایی که با خانواده ی نازنین از سر گرفته می شود فکر کند.
بعد از سال تحویل، سر حال از لحن پر انرژی امیرعلی پرسیده | حالا فکراتو کردی که می خوای
برگردی و مستقیم هم بری سراغ نازنین؟!| و امیرعلی با خنده ولی جدی و محکم جواب داده |
دیگه ذره ای شک ندارم برام خوشبختی یعنی کنار تو و نازنین و نامدار باشم.|
نامدار را هم به جمع عزیزانش راه داده.
همیشه از گاردِ محکم امیرعلی مقابل نامدار، ناراضی بوده؛ ولی حالا، احساس می کند تنها موجود
ارزشمند زندگیش، تنها دارایی اش را باید نه با یک دختر، که با یک دختر و یک مرد تقسیم کند.
امیرعلی آمده و نامدار چند روز بعد می رسد.
به اصرار امیرعلی، به استقبالش نرفته. حمید رفته فرودگاه و نیمه شب است که به خانه می رسد.
از دیدن جسی همراه امیرعلی، متعجب می شود.
امیرعلی خندان می گوید: جسی ازم قول گرفته بود عشق منو ببینه!
جسی با مانتوی عبایی گشاد و شالی که به زحمت روی سرش نگه داشته، همانطور که می پرد بغل
هانیه، تصحیح می کند: عشقِ ایرانیت!... عشق امریکاییت که منم!.. هانی جون!... میسد یو...
جاتون پیش ما خیلی تنگ بود!
می خندد ولی چشم از امیرعلی برنمی دارد تا وقتی وجودش را میان دستها لمس می کند.
امیرعلی هم می خندد و سر به سرش می گذارد.
- جسی! توی خونه دیگه می تونی مانتو و روسری رو برداری!
جسی با عجله، شال و مانتو را برمی دارد.
- او مای گاد! چه جای عجیبی اومدیم!
امیرعلی دست دور شانه های هانیه می اندازد.
- مراقب نامزدم بودی مامان؟!
لبخند می زند؛ دست امیرعلی را روی شانه اش می فشارد و هر دو را به داخل دعوت می کند.
حالا که امیرعلی آمده، حس می کند جای نامدار خالیست... دلتنگی نه... نوعی عادت به حضور سی
ساله اش دارد که حالا خالیست.
امیرعلی از تاریخ آمدنش به نازنین حرفی نزده.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و نهم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و شصت و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى