فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و هشتم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و هشتم

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

🔻آدم گاهى بیش از حد مغرور به دانسته هاى خودش مى شه و همین باعث مى شه که خطرات
احتمالى رو ناچیز بشمره، یادت باشه این اولین قدم توی مسیر نادرسته... نگفتى چرا نخوابیدى؟
امیرعلی دستش را پشت گردن مى کشد ، سرش را پایین مى اندازد و مى گوید:
- مى خوام به نازنین زنگ بزنم ... دوست دارم اولین نفرى باشم که نوروزو بهش تبریک مى گه.
شما چى ؟ به مامان زنگ نمى زنى؟
سعى مى کند آشفتگى درونش را پشت نقاب خونسردى مخفى کند. تا به امروز، کوچکترین حرکتى
مبنى بر آزردگى از هانیه در چهره اش نشان نداده و بالطبع از این به بعد هم همینطور خواهد بود.
نور آباژور کم است و امیرعلى نمى تواند به درستى صورتش را ببیند. هر چند که ظاهر تودارش در
روشنایى روز هم این شانس را از بیننده مى گیرد.
-موضوع چیه بابا جان؟
|بابا جان !|
این اواخر، صحبتهایشان اینچنین شروع می شود که در ابتدا براى نامدار نوعى سرگرمى به
حساب می آمد. امیرعلى تمام این مدت، دوشادوش او در همه ی جلسات دادگاه حضور پیدا کرده و
از طرف دیگر، تمرکز او به روى مسائل و مشکلات کمپانى را از نزدیک می بیند و حس مى کند.
با دقت و کنترلى بى مانند، او را زیر نظر داشته و دیده که از کمبود تجربه ترسى ندارد. با همه گرم
مى گیرد و خودش را در بحث ها وارد مى کند و با زیرکى خاصى، عقیده ی خودش را، اگر چه
مخالف، بیان مى کند . پاسخ ها و اظهار نظرهاى او را مى پسندد و حتى از یکى دو نفر از دوستان
هم شنیده که در آینده از خود او هم پیشى مى گیرد.
-به زودى تصمیم دارم خودمو بازنشسته کنم.
امیرعلی، بى آنکه بخواهد، با حالتى تهاجمى مى پرسد:
- و دلیلش چیه ؟!
آخرین چیزى که مى خواهد، اضافه کردن به اشتغالات فکرى پسرش است.
شاید رسیدن به چنین نتیجه اى، به نظرت مسخره باشه... مسلماً بزرگترین دغدغه ی فکرى
رادها پوله ... اما زیر و بم زندگى امریکایى، از من آدمى ساخته که به تنها اشتغال فکرى رادها فکر
نکنم ... احتمالا فقط ویلاى همپتون رو نگه دارم ... راستش خودم جایى رو جز اونجا دوست ندارم.
از طرفى دیگه تحمل زندگى در محیط پر شور و هیجان اینجا رو هم ندارم ... اگه تو بخواى، مى
تونیم این آپارتمان رو هم براى همیشه نگه داریم.
امیرعلی، از درون آشفته و عصبانى مى شود ، ناراحتى اصلیش هم از این بابت است که نحوه ی
تفکر نامدار را خوب مى شناسد . شک ندارد که دلیل دیگرى در این تصمیم گیرى تاثیر داشته .
نامدار مردى نیست که بدون استدلال و منطق، چنین قدم بزرگى بردارد.
حس مى کند این تصمیم، بى ربط به مادرش نیست . سردرگم ست . هیچکدام نه بروز مى دهند و
نه اجازه ی دخالت . با این حال، حسى در درونش، بر خلاف همه این سالها، نامدار را تبرئه مى کند
و پیکان اتهام را به سمت هانیه نشانه مى گیرد. نمى خواهد مستقیم سوال کند .از جوابهاى
صادقانه ی پدرش وحشت دارد . مى داند مشکل هر چه هست، عمیقتر و ریشه دارتر از آن است
که مى بیند و دلیل اثبات حرفش هم تفاوت نوروز آن سال با هر سال است .
-مامان چى؟ نظرشو پرسیدین؟
- مامان موقتاً همونجا مى مونه ،تو هم که اونجا بری، خیالم راحته.
آرامش اولیه، جاى خودش را به ترس و دلشوره اى عجیب داده.
-شما مى خواین چیکار کنین؟!
نامدار، لبخند آرامش بخشى مى زند.
- پیشنهاد تو چیه؟
مى خواهد بداند نظر امیرعلی چیست؟!.....نه!!...هرگز....
حتى فکر کردن بهش، عذاب آور است... باور ندارد. مى داند نامدار مرد جا زدن نیست .
خداى من! مگه هانیه چکارکرده؟! چه باعث شده که پدرش تا مرز فکر کردن به متارکه و تنها
زندگى کردن پیش برود؟!
براى بیرون کردن این افکار، سرش را به چپ و راست تکان مى دهد.
نظرى ندارم...
-حیف شد! فکر می کردم شاید دید جوان و تیزبین تو، بتونه در من خصوصیاتى پیدا کنه که خودم
از دیدنشون عاجزم.....
امیرعلی، آشفته تر می شود. نگاهِ مستقیم و خاکستریش، شاید از نظرِ همه، مثل پدرش بی تفاوت
و غیر قابل نفوذ باشد ولی برای نامدار، مثل اطمینان به عکسِ کارتی ست که حریف سعی در
پنهان کردنش دارد!
پسرش تیز است! مشکوک شده...
- فکر مى کنى وقتى به سن و سال من رسیدى، چه کاره باشى ؟! دوست دارى مثل من باشى؟
امیرعلی، صادقانه حواب مى دهد:
-نه!
شنیدن |نه| صادقانه، هم تلخ است و هم شیرین. براى اولین بار در طول آن شب، لبخندى واقعى
بر لبانش مى نشیند. خوشحال از اینکه حداقل پسرش همان است که همیشه آرزو داشته.
ابرو بالا مى اندازد؛ لحنش هم شوخى پدرانه دارد و هم حسرت.
-درست فهمیدم ؟! تو نمى خواى مثل من باشى؟!
-نه!
|نه| قاطعانه!
تا حدودى دالیل جوابش را مى داند ولى دوست دارد میان این گپ کمیاب پدرو پسرى، از زبان
خودش بشنود.
- چرا نه؟! من مورد تاییدت نیستم؟
- کاملاً نه!...اما دلیلش غیر از اینه.
- خب ،دلیلش چیه؟!

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و شصت و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى