فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و هفتم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و هفتم

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

🔻حقیقت، انگار شده یک سیلیِ محکم، شده زلزله، شده پرده ای واضح جلوی چشمهاش.
آغوش گرم سیما را می خواهد؛ دستهای مهربان مادر را می خواهد. چه کسی گفته یک زن در
آستانه ی پنجاه سالگی، که خودش مادر است، بهانه ی نوازش مادر را نمی گیرد؟!
آن هم مادری که به خاطر خودخواهیِ نامدار، از تنها فرزندش جدا ماند... مادری که در بستر
بیماری بود و چشم به راه دخترش؛ ولی به خاطر خود رای بودنِ مردش، پنهان کاریِ شوهرش،
نتوانست روزهای آخر، پرستار و همدرد مادر باشد.
درد کهنه تازه می شود... می پیچد توی همه رگهاش. انگشتهاش که از نوازشِ بی رحمِ واژه ی
سفید، روی سنگ سیاه به گزگز افتاده، مشت می شود.
|لعنت به تو نامدار...|
بی توجه به اشکها، شاخه های گل را با وسواس، کنار فرو رفتگی های سفید می چیند.
- راست گفتی مامان... خیال امیرعلی، خیال باطل بود... منِ احمق که با یادش هم آرامش می
گرفتم؛ چرا طوری شد که بفهمم زنده س؟ چرا امیرعلی عاشق دخترش شد که من بیام و
ببینمش؟!... همون خیال باطلِ گوشه ی دلم چی کم داشت که بخوام ببینمش و بفهمم اون
امیرعلی که می شناختیم، تموم شده؛ مرده... مثل همه ی دلخوشی ها و دلگرمی های دیگه م...
گلها را جابجا می کند. نگاهش به اطراف و آدمهایی که بی توجه بهش، عبور می کنند، گنگ و
غریب است.
- چند سال ازت دور بودم... پیش آدمهایی که سی سال، ظاهرم براشون مهم بود نه دلم، نه
احساسم... پیش مردی که به خاطر دل خودش، منو ازت دور کرد... که همه چیزمو ازم گرفت؟ تو
رو... پسرمو... شهرمو... اصالتمو... اصالتی که از نظر خانواده ش، بی اصالتی بود... تا بشم یه آدمِ
بی ریشه و تو خالی... با یه ظاهر فریبنده...
گوشه ی روسری حریر را آرام لمس می کند. حرص و بغضِ کهنه، تازه می شود، عقده هاش
درست مثل بچه ای میان دستهای دلجوی مادر، سر باز می کنند.
- هیچ وقت نذاشتن لباسایی که برای حاملگیم دوختی بپوشم... لباسایی که با عشق بهش سوزن
زده بودی تا دخترت بپوشه، از نظر خانوم، به درد خدمتکارای خونه هم نمی خورد...
دندانهاش را روی هم می فشارد. نفسهاش از بغض و کینه می لرزند.
- لباسایی که برای امیرعلی می بافتی هم در شان نوه ی داریوش خانِ راد نبود...نامدار منو گول
زد مامان... گفت خانواده م راضی هستن... دروغ گفت تا منو به دست بیاره... که ثابت کنه کافیه
اراده کنه تا چیزی که می خواد رو صاحب بشه...
با حرص به چشمهاش دست می کشد.
- به من گفت مامانتو کمتر از یکسال پیش خودمون میاریم... منِ احمق باور کردم... گفتن اگه
برگردم پیشت، دیگه ویزا نمیدن بهم... حتا یه بار نگفت حالت چقدر بده... نگفت مامان... تو هم
نگفتی... نگفت تا نخوام بیام پیشت... می خواستم پیشت باشم... تو از اون گرین کارت و ویزا
برام مهم تر بودی...
انگار برگشته به همان وقت که نامدار، خبر فوت سیما را بهش داده بود. که با دو دستِ مشت
شده، می کوبید به سینه ی نامدار و فریاد می زد.
می کوبد روی سیاهیِ سنگ.
- لعنت به نامدار... فقط گفت اگر کنار مادرت هم بودی، کاری ازت ساخته نبود... فقط گفت آروم
باش... منو داری ...
سرش خم می شود روی سنگ.
- من نامدارو نمی خواستم... تو رو می خواستم مامان... تویی که هی گفتی با خانوم بساز... گفتی
جواب نده... خانومی کن...گفتی درست میشه... درست نشد مامان... حتا وقتی داشت می مرد هم
درست نشده بود...همه رو خواست، همه رو دید، حتا شوهر کتی رو... ولی منو نه...نامدارو... شوهر
منو، به من نسپرد... به سمیرا سپرد و مهرانه... نامدار می دونست همه کسم تویی... یه حرف من
که گفتم من مامانمو می خوام نه تو رو، به غرورش برخورد... دیگه باهام همدردی نکرد؛ با اخم از
پیشم رفت... ولی وقتی رفیع خان مرد، سینه ای که می گفت فقط جای منه، شد جای گریه ی
سمیرا... خودم دیدم... بغلش کرده بود و دلداریش می داد... اتاقمو جدا کردم، توضیح نخواستم...
خواستم اگه با سمیرا خوشه، بره پیشش... فقط مثل یخ نگام کرد و رفت...
خسته، راست می نشیند.
مامان! من دیگه هیچی ندارم... حتا یاد گذشته رو هم ندارم... نه اینجا جامه، نه اونور... ولی مگه
می تونم از بچه م دور بمونم؟!... اون دلخوشیِ دیگه پیدا کرده، من که جز امیرعلی امیدی ندارم...
حالا باید چیکار کنم؟! برگردم؟ به همه ی اون بیست و پنج سال غربت؟!... کاش بودی مامان...
کاش بهم می گفتی چه کاری درسته... تنهام مامان...
حمید، تکیه زده به ماشین، با نوک کفش، سنگ ریزه ای را که مدتی ست به بازی گرفته، پرت می
کند و نفس عمیقی می کشد.
نمی تواند بفهمد زن زیبای میانسالی که قیمت لباسها و ظاهرش، به اندازه ی کل اثاثیه ی مادرش
است، چه دردی می تواند داشته باشد که اینطور با دلِ پر، کنار قبر عزیزش زار می زند.
***
***
منهتن / سی اسفند 1391
امیرعلى را داخل کتابخانه پیدا مى کند.
علیرغم خستگى مفرط و روز طولانى که داشتند هنوز بیدار است.
- خیلی دیر وقته... هنوز نخوابیدى؟

امیرعلی به جاى جواب مى پرسد:
- چند جلد از این کتاب ها رو خوندین؟
- بهتره بپرسى هر کدوم رو چند بار خوندم.
این روزها، احساس نزدیکى بیشترى به نامدار مى کند .
متعجب مى گوید:
- خیلى هاشون قدیمى و آبسلیت شدن؛ راه حلهاشون این روزها واقعا به کار نمیاد!
انگشت اشاره ی نامدار به نشانه ی هشدار بالا می رود.
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و شصت و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى