فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و ششم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و ششم - ب

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

اطرافیان نسبت به او احساس ترحم و دلسوزى شدید داشته باشند.
همین ها باعث شد هیچگاه متوجه نشود که نامدار با عشق و روحیه قوى اش همواره سعى مى
کرد موقعیت اجتماعى مناسبى براى او فراهم بیاورد و شرایطى که او بتواند از زندگیش نهایت لذت
را ببرد.
تاکید نامدار به ادامه تحصیل ،همچنین برپایى انجمن خیریه از آن جمله بود.
کم کم دچار افسردگى شد، بخصوص بعد از فوت سیما و نداشتن همان حس حمایت اندک ،و عدم
حضورش در زمان لازم کنار او .....پیشرفت بیمارى به اوج خود رسید ،حصارى به دور خود کشید و
بیش از قبل از نامدار متنفر شد و او را مسبب تمام نداشته هایش مى دانست.
بهشت زهرا شلوغ است؛ مثل خیابانهای تهران؛ مثل گوشه گوشه ی شهر که همه در تکاپوی
رسیدن بهار، انگار تندتر از معمول راه می روند... رانندگی می کنند... خرید می کنند.
حمید، مستقیم او را تا جلوی قطعه می رساند و فقط می گوید |رسیدیم خانوم|
به این خانوم گفتن ها عادت دارد... عادتش داده اند.
لبخندی از آینه می زند و تشکر می کند.
می خواهد گلها و گلاب را بردارد که حمید سریع پیاده می شود.
- من براتون میارم... شما بفرمایید خانوم.
عجیب دلتنگ است؛ هر قدمش، عجله و کلافگی دارد.
با نگاه، کاجِ نزدیک مزار سیما را نشانه می رود و از میان قبرها عبور می کند.
سنگِ تازه و براقِ مشکی رنگ را چند روز قبل نصب کرده اند. حمید زحمتش را کشیده.
بغضش را پس می زند و می ایستد.
حمید، پشت سرش آمده. گلها را کنار می گذارد و می نشیند تا سنگ را با گلاب شستشو دهد که
هانیه هم می نشیند و مخالفت می کند.
- ممنونم... خودم انجامش میدم.
حمید، از پشتِ عینک دودی بزرگ، نگاهش می کند.
- آخه خانوم... دستتون کثیف میشه.
لبخند بی رنگی می نشیند کنج لبهاش.
- شستنِ هیچ چیزِ مادر، دست آدمو کثیف نمی کنه؛ حتا سنگ قبرش.
حمید، شرمنده سر به زیر می اندازد.
- ببخشید... منظور بدی نداشتم.
نفس عمیقش از بغض، مقطع است.
می دونم حمید آقا... ممنون از لطفت... سنگ جدید، خیلی خوبه... دستت درد نکنه... اما می خوام
خودم بشورم.
حمید زیر لبی فاتحه می خواند و بلند می شود.
- هر کاری کردم وظیفم بوده... بی ادبیمو ببخشید خانوم... پس من دم ماشین منتظرتون هستم.
عجیب دلتنگ است...
گالب را می ریزد روی سیاهیِ سنگ... دست می کشد روی بدنه ی سرد و براق... دلِ انگشتش از
روی میمِ کشیده ی |مـــــادر| رد می شود... چشمهاش می سوزد، نم می گیرد.
سفیدیِ |مــــادر| را لمس می کند... هق می زند... عجیب دلتنگ است و تنها...
انگار حجمِ وسیعی از وجودش کم شده؛ برداشته شده و جای خالیش، با دلتنگی و کلافگی پر شده.
| کاش بودی مامان... کاش بودی.|
حس می کند هیچ چیز ندارد... هیچ دلخوشی و دلیلی برای آرامش، اطمینان... حتا پسرش که همه
ی آن سالها احساس می کرده در هر شرایطی ، اولین انتخابش مادرش باشد.
امیرعلی، حالا عاشق شده؛ نازنین را دارد... حالا نامدار را دارد... پدری که سالها |بابا| صداش
نزده؛ با وجود تمام تلاشهای هانیه برای نگهداشتن حرمت پدری...
امیرعلی، جان و جهانش هم، حالا کنار پدر مانده و دلش در تهران، به عشق زنی می زند غیر از مادرش.
از گذشته گریزان شده و از آینده می ترسد... مثل همان روز که وارد زندگی غریبه ای شده بود که
قرار بود همسرش باشد... مثل همان وقت که مجبور شده بود همراه نامدار و امیرعلی برود و
بخشی از وجودش را با سیما جا بگذارد.
نمی تواند، نمی خواهد باور کند یادی که سی سال، به قلبش آرامش داده، سرابی بوده که وقتی
بهش نزدیک شده، فهمیده فقط خیال است و توهم...
اما حقیقت، هیچ وقت به نتوانستن و نخواستنِ آدمها توجهی نداشته.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و ششم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و شصت و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى