فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و پنجم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و پنجم

ویرایش: 1396/2/21
نویسنده: chaampol

🔻یک هفته ست به نازنین زنگ نزده ....قبل اونم تماسهاش کم شده بود ....نازی خیلی داره غصه
می خوره....ظاهرش نشون نمى ده ....
دستهاش را روى چشمهاش قرار مى دهد.
- وااى ....من طاقت ندارم مهربان .....نمى تونم غصه خوردنشو ببینم
| یک هفته ست زنگ نزده .....همش یک هفته |.....مى خندد ،از ته دل مى خندد ....
نهال دستهاش را بر مى دارد با تعجب نگاهش مى کند
- من دروغ نمى گم!
دستش را در دست مى گیرد
- نه دروغ نمى گى ،.....عزیز مهربون من .....بیا بریم که این پیر زن از دست تو اخر سر به بیابونها
مى ذاره
شب که عطا مى اید خانه .....با دیدن خنده روى لبهایشان ،نفس راحتى مى کشد
خدا را شکر مى کند که به خیر گذشته،وگرنه شکوه هر کدام شان را جداگانه ،دار مى زد
***
تهران / پاییز 1362
به نامدار نگاه می کرد که پسرشان را میان دستها بالا آورده بود، لبهاش را چسبانده بود به سر کم
موی بچه و چشم بسته بود. کاری که در آن چند روز زیاد می کرد.
خانوم خوشحال بود.
بالاخره بعد از ده ماه، خانوم را شاد دیده بود! و دقیقا از همان لحظه خوشحالیش را نشان داد که
نوه اش را بغل کرد و با هیجان ولی آرام، گفت:
- نامی جان! بیا ببین چه چشمایی داره!
نامدار هم روی بچه خم شده بود.
- روشنه!
خانوم با لذت گونه ی بچه را بوسیده بود.
- درست همرنگ چشمای پدرش.
نامدار راست شده بود. گردنِ برافراشته و صورت مغرورش را برگردانده بود به سمت هانیه و با
رضایت و قدردانی لبخند زده بود.
خانوم همچنان داشت بچه را تحلیل می کرد.
- فرم ابروها و بینیش هم شبیه خودته... نگاه کن نامی!... ناخنهاش هم مدل ناخنهای توئه!
هانیه پلک روی هم فشرده بود و خواسته بود داد بزند | همه چیز بچه ، همه چیزش، کامال شبیه
پدرشه. خوشحال باشید هیچ چیزش به مادر بی اصل و نسبش نرفته.|
چند ماهِ آخر بارداری، خانه تنش کمتری داشت.
تذکر نامدار را به خانوم شنیده بود که | مادر! لطفا کمی رعایت حال و وضع هانیه رو بکنید... نمی
خوام ناراحتی و فشار روحی، سلامت خودش و بچه رو به خطر بندازه.|
رعایت کرده بود ولی وقتهایی که نامدار در خانه بود.
دیگر علاوه بر همه ی ویژگی های منفی که هانیه را هم شانِ آن خانواده نمی کرد، و همه ی
ویژگی های مثبتی که سمیرا داشت، |مادرِ نوه ی راد| بودن هم مسئله ی تازه ای بود.
تا قبل از به دنیا آمدن بچه، تنها دلخوشی و هیجانش، زایمان، دیدن و در آغوش کشیدنِ آن
موجود کوچک بود که در وجودش وول می خورد.
ولی بعد از زایمان، تنها چیزی که می خواست، برداشتن بچه و رفتن بود.
خسته شده بود... نمی کشید... زایمان سخت، همه ی بنیه و انرژی اش را گرفته بود و هنوز ضعف
شدید، رهاش نکرده بود. نامدار به دستور دکتر، مدام کباب و جگر و غذاهای مقوی به خوردش می
داد. روی استراحت و خوراکش حساس بود و خانوم، همه را به حساب همان ناز کردن های ناتمامِ
هانیه می گذاشت.
از وقتی دردش شروع شده بود، سیما را خواسته بود. نامدار رفته بود سیما را آورده بود.
با وجود معذب بودن و تحمل نگاههای خانوم، به خاطر دخترش و رسیدگی به کارهاش، چند روزی
مانده بود ولی چهارمین روز، وقتی خانوم سرِ میز شام گفت | مهرانه و خدمتکارا وظیفه شون
رسیدگی به کارهای ماست و نباید مزاحم مادرت بشیم|، قصد رفتن کرد و هانیه را هم دلداری داد
که |اینطوری بهتره قربونت برم... بمونم بدتر جری میشه کلفت بارت کنه.|
اصرار نامدار هم فایده نداشت. سفارش کرد تحمل کند، صبور باشد و به خودش و بچه، حسابی
برسد؛ و رفت.
خانوم، به بهانه ی دیدنِ نوه ی دلبندش، به اتاقشان می آمد. به بچه که مدام در آغوش هانیه بود،
با نارضایتی اخم می کرد و تذکر می داد | صورت خوشی نداره مثل زنهای اُمل، یکسره بچه رو به
خودت بچسبونی! بدعادتش می کنی... یادت باشه که پسره و با این کارت، از الان، شخصیتش رو
وابسته بار میاری.|
و بعد از یک هفته، کار خودش را کرد و حرف خودش را به کرسی نشاند.
صبح بود و نامدار، بعد از ورزش و حمام، داشت برای رفتن به دفتر آماده میشد.
مهرانه آمده بود وسایل بچه را جمع کرده بود.
پرسیده بود: وسایل بچه رو کجا می بری مهرانه؟!
مهرانه مشغول جمع کردن، گفته بود: خانوم دستور دادن پرستاریِ پسرِ نامدار خان هم با منه.
چشمهاش گرد شده بود.
- پرستاری؟! ولی من می خوام خودم از بچه م نگهداری کنم.
مهرانه سر به زیر شده بود.
- ببخشید... اتاق بچه رم آماده کردیم... دستور خانومه.
بهت زده، پسرش را به سینه چسبانده بود، نشسته بود تا نامدار از حمام برگردد.
نامدار رفت بالای سرشان، به صورت غرق خواب نوزاد لبخند زد و برگشت جلوی آینه.
- نامدار... مهرانه اومد وسایل بچه رو برد.
نامدار در حال شانه زدن به موهاش، از آینه نگاهش کرد.

.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و شصت و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و شصت و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى