فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 313 الی 317

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 313 الی 317

ویرایش: 1396/2/22
نویسنده: chaampol

اینبار به فارسی ازش سوال پرسیدم همین که دهن باز کرد...ِ
فهمیدم مسته..
قدمی به عقب برداشتم که خیز برداشت طرفم و تا اومدم بفهمم چی شده دستمو گرفت و پیچوند
پرتم کرد تو کوچه باریکی که به دیوارش تکیه داده بود از ترس تمام تنم میلرزید از جام بلند شدم که دوباره اومد طرفم و چسبوندم به دیوار با صدای خماری که نمیدونستم چی میگه کنار گوشم وز وز کرد
هر چی تقلا کردم تا از زیر دستش در برم بی فایده بود هر دو دستم و برد بالای سرم و با یه دست مچ هر دو دستم و چسبید
سرش اومد نزدیک صورتم تا ببوستم سرمو اونور کردم..
مشتی به شکمم زد که از درد صدای ناله ام بلند شد خواست لباسمو پاره کنه شروع کردم به داد و فریاد کردن
مثل دیوونه ها قهقهه ای سر داد از فرصت استفاده کردم و لگد محکمی لای پاش زدم دستامو ول کرد و خم شد
تند از زیر دستش در رفتم و شروع به دویدن کردم صدای قدم هاش از پشت سرم به گوش میرسید
نفسم به شماره افتاد همینطور دویدم که با برخورد به کسی خوردم زمین
هراسون بدون اینکه بفهمم کی هست به فارسی ببخشیدی گفتم و خواستم بلند شم که صدای عصبیش باعث شد نگاهش کنم
_کدوم گوری هستی از صبح تا حالا...
باورم نمیشد آرشاوین باشه یهو مثل دیوونه ها زدم زیر گریه تنها و بی کس بودن توی یه شهر غریب خیلی سخته...
خیلی...





آرشاوین دستشو دورم حلقه کرد و پشتم و نوازش کرد
_آروم باش کاتیا از صبح تا حالا کجا رفتی تو آخه نمیگی نگرانت میشم؟؟
از بغلش بیرون اومدم
_من نیازی به نگرانی شما ندارم آقای احتشام
_منظورت چیه
_واضحه..منو تو قرار نیست با هم باشیم
_اون وقت کی این تصمیم و گرفته؟!
_من
_تو تنها؟؟
_بله ،دیگه بسه هرچی تو سری خوردم هرچی هرکی از راه رسید بلا سرم آورد بهتره برین به زن و بچتون برسین
دست از سر من بردارین
_فعلا بریم هتل اونجا با هم حرف میزنیم
_میریم اما ما حرفی برای زدن نداریم
سام اومد نزدیک
_خدارو شکر سالمی،بریم هتل حتما خیلی گرسنته
نگاهی بهش انداختم و با کنایه گفتم:
_شاید دختر خان باشم اما انقدر بلا سرم اومده که دیگه یه روز گرسنه موندن من و از پا در نیاره حتما میدونید که بخاطر توطئه همسر این آقا 6 ماه توی زندان ساواک بودم...اونم حامله...البته لازم به توضیح نیست آقای احتشام یه زمانی ساواکی بودن پس با شکنجه ها آشنا هستن...
سام دستی دور لبش کشید و گفت:
_نمیدونم از چه کلمه ای استفاده کنم که کمی تسکین دردات باشه...
_دارین میگین درد،درد تا ابد درد میمونه...به خصوص که هر وقت بدنت رو نگاه کنی جای جای بدنت آثارشو ببینی...
سری تکون داد اما آرشاوین هیچ حرفی نزد با هم وارد هتل شدیم...
هوا دیگه تاریک شده بود...
سام سفارش شام داد و هر سه در سکوت شام خوردیم...
بعد از خوردن شام سام گفت:
خب من برم اگه بتونم برای فردا شب براتون بلیط هواپیما میگیرم برای روسیه
آرشاوین دست داد و بعد از خدافظی از ما رفت...
با هم به سمت اتاقمون رفتیم آرشاوین در اتاق بست و گفت:
_باید صحبت کنیم



بی توجه بهش شالم و از سرم برداشتم از حرص لباسامو در آوردم و لباس خوابی که روی دراور کنار آیینه بود رو پوشیدم
دستی به موهام کشیدم
چرخیدم تا سمت تخت برم که دست های آرشاوین دورم حلقه شد...
بوسه ای روی شونم زد با صدای مرتعشی گفت:
_کمی شیطونی کنیم
دستم و روی دست هاش گذاشتم و خواستم از خودم
دورش کنم که حلقه ی دست هاشو محکم تر کرد...
سرش و لای موهام برد و نفس صدا داری کشید... با صدای لرزونی گفتم:میشه برین کنار
_هیس تو به اندازه ی کافی از صبح تنبیهم کردی با رفتنت...بذار ازت آرامش بگیرم
کلافه نفسم و بیرون دادم
_آقای احتشام
من تصمیم رو گرفتم شما من و روسیه که گذاشتین میرین پیشه فرزند و همسر عزیزتون ..
تموم شد
_کی گفته من تو رو تنها میذارم؟؟تو همسر من هستی و هرجا من برم باید با من بیای
_هه اون کاتیای مظلوم و تو سری خور مرد جناب پس فکر اینکه بخواین به زور کاری رو بهم تحمیل کنین و از سرتون بیرون بیارون
بی توجه به حرف من لب هاشو آروم از لاله ی گوشم تا گودی گردنم کشید.....



ضربان قلبم بالا رفته بود نمیدونستم چیکار کنم اما نباید تسلیم احساساتم بشم...به هیچ عنوان...
_ولم کن
یهو چرخوندم طرف خودش دستاش و دو طرف صورتم گذاشت
سرم و بلند کرد
نگاهم و به نگاهش دوختم...لب زد:از من بدت میاد؟!
نگاهم و به پشت سرش دوختم
ناراحت گفتم:من چرا باید از شما بدم بیاد مثل تمام آدم ها اومدین تو زندگیم و دارین میرین
فشار دستشو زیاد کرد
_کاتیا منو نگاه کن
به چشم هاش چشم دوختم
_با من رسمی حرف نزن من شوهرتم اولین و آخرین
مردی که لمست میکنه اجازه نمیدم جزء من کسی لمست کنه
تو مال منی
_هه نه آقا من برای شما نیستم شما زن و بچه داری
_توام زنمی
عصبی شدم زدم زیر دستش ازش فاصله گرفتم
_من یه زمانی زن شما بودم که قرار بود براتون بچه بیارم حالا که همسر مهربونتون براتون
بچه آورده دیگه منو میخوای چیکار؟! اما از هیچکدومتون نمیگذرم
انگشت اشارمو گرفتم طرفش
_اینم بدون متنفرم از آیسا متنفر از آدمی که باعث 6 ماه بدبختیم شد
و بچه ای که بی گناه مرد حتی یه بار لمسش نکردم...
عصبی لباس خوابو در آوردم چرخی زدم



_خوب به این بدن نگاه کن یه جای سالم پیدا میکنی؟!همه ی این شکنجه ها رو ببین ...ِ
این جای شکنجه ها یادآوره روزهای بد توی زندان و این شکنجه ها تیمسار یادم نمیاره اینا همه زن تو رو یادم میاره و نفرتم رو زیاد می‌کنه.
کشیدتم توی بغلش
و دستشو روی کمر لختم کشید.
-آروم باش عزیزم تو فقط به من اعتماد کن تمام این آدم هایی
که این بلا ها رو سرت آوردن به سزای کارشون میرسونم مطمئن باش.
-دیگه چیزی برام مهم نیست.
از بغلش بیرون اومدم رفتم سمت تخت و گوشه ی تخت مچاله شدم. پتو رو کشیدم روی خودم.
بعد از چند دقیقه ارشاوین هم اومد. با پایین و بالا شدن تخت فهمیدم
که دراز کشیده.
از صبح چون کلی راه رفته بودم با ذهن مشغول خوابم برد.
صبح زودتر از ارشاوین بیدار شدم
و توی جام چرخی زدم و به پهلو شدم.
نگاهمو به ارشاوین
که چشم هاش بسته بود دوختم . بغض نشست توی گلوم من این مرد دوست دارم.
اما باید قلبمو سنگ کنم
و مهرش رو گوشه ی قلبم پنهان.
با تکون خوردنش هل شدم و تند چشم هامو بستم.


.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 313 الی 317 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب